فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

با مادرش آمده بودند برای مشاوره . از سر و وضع هر دو کاملا مشخص بود که رفاه کامل مالی دارند . 

مادر به شدت تلاش می کرد تا مبادی آداب باشد . سنگین و رنگین نشست روبروی خانوم مشاور.
دختر کاملا متین و موقر بود . حدودا 24 ساله می نمود . پوست گندمی و چهره ی معصومی داشت . آنقدر که دلت می خواست بنشینی و ساعتها به معصومیت و مظلومیتی که توی چهره اش موج می زند ، نگاه کنی . خانوم مشاور با دلخوری نگاهش را از دخترک چرخاند . واقعا" کی دلش میاد نگاه از این همه معصومیت بردارد ؟
از مادر موقر پرسید مشکل چیه ؟ مادر موقر چادر گران قیمتش رو محکمتر چسبید و لبخندی زد ... مشکلی نیست خانوم جون . ما برای مشاوره ازدواج خدمت رسیدیم . راستش عزیزم برای دخترم یه خواستگار خوب آمده که کاملا" مناسب شان و موقعیت خانواده ماست اما دخترم ابدا" زیر بار این ازدواج نمی رود و ما چون خانواده اصیلی هستیم نمی خواهیم به این ازدواج مجبورش کنیم . آمدیم خدمت شما تا شما کمکمون کنید . مبلغ مشاوره هم هر چی که باشد مهم نیست .
خانوم مشاور تا خواست لب از لب بازکند ، مادر موقر ادامه داد : از موقعیت خانوادگی مون اگه می خواهید بدانید باید عرض کنم ،همسرم یکی از مدیران ارشد در مجموعه **** است . آقای **** . حتمامی شناسیدش.
خانوم مشاور آقای مدیرارشد را می شناخت . اما به روی خودش نیاورد . در واقع این اصلا مهم نبود . مهم مساله ای بود که باید حل می شد . 

خانوم مشاور به چشمهای دخترک خیره شد. چشمها همیشه اسرار مگویی دارند . 
مشاور تمام تلاشش را می کرد اما دهان دختر جز به کلمه " نه " باز نمی شد : من اصلا" قصد ازدواج ندارم . نه با ایشون نه با هیچ کس دیگه . من مشکلی ندارم که خونه پدرم باشم . من می خوام تا آخر عمرم مجرد بمونم دوست ندارم ازدواج کنم . می خوام درس بخونم . در کارهای خیر شرکت کنم . می خوام کارهایی رو بکنم که دوست دارم ...
مرغش یک پا داشت " نه ".... مادر موقر عصبانیتش را کنترل می کرد همان طور که مشاور کنجکاوی اش را ... یک جای کار می لنگید ... این را تجربه ی سالهای مشاوره اش می گفت ... 
وقت مشاوره تمام شد و قرار بعدی گذاشته شد...

شب هنوز به انتها نرسیده بود که تلفن همراه خانوم مشاور زنگ خورد .از پشت گوشی تلفن صدای نازک دخترکی معصوم به گوش می رسید که اصرار داشت فردا بدون مادرش برای مشاوره بیاید. صدا غریبه نبود . خودش بود همان دختری که معصومیت از چهره اش می بارید ...

خانوم مشاور دل توی دلش نبود . حس کنجکاوی اش از مرز گذشته بود و رنگ فضولی گرفته بود. میخواست پرده از اسرار مگوی چشمهای دخترک بردارد.
دخترک وارد اتاق شد . تنها . مادرش نبود . همان خانوم موقر. نشست رو به روی خانوم مشاور. نمی دانم چرا چهره اش فرق کرده بود . معصومیت از چهره اش نمی بارید انگار .... 

دخترک شروع کرد . بی مقدمه . بی تعارف . 
چهار سال پیش یه پسر دانشجو اومد خواستگاری ام . پسر خوبی بود . دوستش داشتم . دوستم داشت. فقط مشکل مالی داشت . می گفتند : در شان خانواده ما نیست . می گفتند : خانواده اش در سطح ما نیستند ....
اما من دوستش داشتم . دوستم داشت .
با هم ازدواج کردیم . الان چهار ساله که من همسرش هستم . هر بار که پدر و مادرم می روند مسافرت من تهران می مانم . به هر بهانه ای ... مثلا درس ...
بعد می رویم ویلای پدرم با همسرم زندگی می کنیم ... مشکلی هم نداریم ...

خانوم مشاور آب دهانش را به زحمت پایین داد . پرسید : ازدواج کردین ؟ چه طوری ؟ بدون رضایت پدرت؟ 

دخترک گفت : آره . ازدواج کردم . صیغه را هم خودمان خواندیم . مهریه هم نخواستم . خرجمان را هم از پول تو جیبی که پدرم می دهد در می آوریم . 
خانوم مشاور با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت : ازدواج شما از نظر شرعی اشکال داره ؟ نمی دونی ؟ دختر گفت : در عوض دلمون پاکه ... حالا خودتون یه جوری مادرم رو از فکر ازدواج من منصرف کنید . حق مشاوره تان هم هر چقدر بشه مهم نیست .

خانوم مشاور به دستهایش نگاه کرد ... یک فرشته مرده روی دستهایش مانده بود.!
۳۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۱
سیده طهورا آل طاها