فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

گذاشتن این پست صرفا به معنی نشان دادن عمق فاجعه است..

پیشاپیش عذرخواهی بنده را بابت آنچه مطالعه می کنید پذیرا باشید.


عصبانی و خسته بود . دستهایش را لای موهای جو گندمی اش فرو کرد. هیچ کدام جرات نداشتیم تا کلامی بر زبان بیاوریم. 

استاد پشت تریبون نشست . بلندگو را تنظیم کرد. جرعه ای آب نوشید. دانه های درشت عرق پیشانی اش را زدود . 

دستهایش که حالا به وضوح می لرزید را دور کمر لیوان آب حلقه زد . صدایش را صاف کرد.

بچه ها یکی یکی این پا و آن پا شدند. زمزمه های آرام بچه ها به پچ پچه های بلند تبدیل شد تا آن وقت که کلام رسا اما دردمندش , فضا را پر کرد.

حرف هایش بیشتر شبیه درد دل های پدرانه بود تا کلاس درس تا جلسه سخنرانی. حرفهایش از جنسی بود غریب.... قریب ....


******************************

صبح اول وقت با پدر و مادرش آمده بودند برای مشاوره. پسرک که بعد فهمیدم دانشجوی یکی از بهترین دانشگاه هاست با ظاهری رقت انگیز وارد اتاق شد.

گوشواره ای به گوشش آویزان شده بود . از لاله ی بینی اش , حلقه ای ظریف آویزان شده بود . شلوار فاق کوتاه پاره اش توی ذوق می زد. موهای وزوزی اش مرا به یاد آن زن مو وزوزی انداخت که آن ور آب پاهایش را روی پا انداخته و آروغ فمنیستی میزند . با یادآوری اش , دل و روده ام بالا آمد.

پسرک ابروهایش را برداشته بود . لبهایش اندکی به سرخی میزد. چشمهایم دو دو می زد بی خیال ظاهرش شدم و از خانم موقر کنار دستش پرسیدم :بفرمایید امرتون چیه. در خدمتم....

مادر دستش را مشت کرد. نگاهی به آ دامس جویدن پسرش کرد و گفت :تا مقطع دبیرستان , در یکی از بهترین مدارس غیرانتفاعی درس می خواند . درسش عالی بود . من و پدرش از صبح تا شب جون می کندیم تا "امید" درس بخونه. هیچ وقت ازش هیچی نخواستیم . حتی بچه دیگه ای نیاوردیم تا امید یکه تاز باشه و امکانات در اختیارش باشه و فقط درس بخونه.

کلی هزینه کلاس کنکورش رو دادیم حالا دو سال هست که داره دانشگاه , مهندسی می خونه . اما این شده وضع و حالش.

من و پدرش کم آوردیم. حرف نمی فهمه. حرف نمیزنه. اومدیم تا شما یه راه پیش پای ما بذارین.

مادر رو از اتاق بیرون فرستادم.

رو به پسرک گفتم :آدامست رو دربیار.

آدامسش رو در آورد. 

تا اومدم یک کلمه حرف بزنم خیلی واضح و جویده جویده گفت:ببین دکتر... دکتری دیگه نه؟

منتظر جوابم نماند.

من ازدواج کردم. با دوستم. یکی از پسرای دانشگاهمونه. خیلی هم با هم خوبیم. مشکلمون فقط بچه است.,شما که بهت می گن دکتر می دونی من چطور می تونم بچه دار بشم؟!!!


زمان متوقف شد . متوجه سفید شدن موهایم می شدم. از اتاق بیرون رفتم.مادر جلو دوید. 

چی شد آقای دکتر راه حل مشکل امید چیه؟

نگاهش کردم..."فقط یه راه حل هست . همین امروز هر چی می تونید پول جمع کنید بفرستیدش از این مملکت بره. بفرستیدش خارج."

*************************************

کلاس تمام شد . سخنرانی تربیت فرزند هم .......

استاد نشسته بود ..... ماهم......


۴۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۰
سیده طهورا آل طاها