فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «خواستگاری» ثبت شده است

مراسم خواستگاری انجام شد ساده بی تکلف مثل همه مراسم های دیگر. بزرگترها گفتند :عروس و داماد بروند با هم صحبتهایشان را بکنند. عروس و داماد چه کلمه ی رویایی و زیبایی. کلی حرف آماده کرده بودم اما دریغ از اینکه آقاسید مجال بدهد من هم یک جمله بگویم چنان بالای منبر رفته بود که پایین هم نمی آمد. حرفهایش که ته کشید گفت : شما حرفی برای گفتن ندارید؟ خدا می داند که آن لحظه چقدر دلم می خواست یکبار دیگر حالش را بگیرم اما نمی شد تا آمدم دهان باز کنم پدر سرفه ی کوتاهی کرد و گفت : خب حرفهایتان هم که دیگه تمام شد تشریف بیارید.

به قول سیده بانو آقا مارو می گی سوسمارو می گی ... قرارنامزدی گذاشته شد برای اواسط بهمن. دلم خیلی شور می زد بحث شیرین مهریه فکرم را خیلی مشغول کرده بود . مادر می گفت : دخترم دانشگاهی است استقلال مالی داره چی کم داره که بخوام مهریه اش را کم بذارم؟ اما من از خواست آقا سید خبرداشتم ۱۴ تا سکه نه کم نه زیاد در غیر اینصورت همه چیز را به هم می زد. من هم که دیگر یک دل نه صد دل رفته بودم پی کارم...

شب نامزدی هم از راه رسید اقوام درجه یک آمدند و انگشتر آوردند چادر سفید و پارچه و یک سبد گل .صحبت به مهریه رسید و قلب من لحظه به لحظه به کف پایم نزدیکتر. پدر گفت ۱۲۴ تا سکه .پدر آقا سید این پا و آن پا شد اگه اجازه بدین نظر آقا سید رو هم بپرسیم؟آقا سید شروع کرد:بسم الله الرحمن الرحیم. مهریه حق زنه و به گردن شوهره که اون رو پرداخت کنه من باید چیزی رو بپذیرم که از عهده اش بربیام وگرنه حق الناس به گردنم می افته. اگه شما اجازه بدین به نام ۱۴ معصوم ۱۴ سکه.

سکوت همه جا رو گرفت. نگاه ها به سمت من خیره شد بابا پرسید: طهورا جان بابا شما موافقی؟ چنان بله ای گفتم که هنوز که هنوز است خودم خجالت می کشم. همه چیز تمام شده بود و مانده بود یک صیغه عقد موقت تا زمانیکه کار آزمایشگاه و محضر تمام شود . نظرها متفاوت بود آخر سر قرار شد برویم سر مزار شهدای گمنام و آنجا صیغه عقد موقت مان را بخوانیم . به مدت ۲ هفته به طور موقت به هم محرم شدیم تا کارهای آزمایشگاه و بعضی خریدهای ابتدایی تمام شود.

به زودی عازم آزمایشگاه شدیم و این آغاز سختی های طهورا شد....



۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۰
سیده طهورا آل طاها

غرق فکر دراتاق بسیج نشسته بودم. صدای تلفن مرا به خودم آورد گوشی را برداشتم صدا ناآشنا بود. سراغ مرا می گرفت خودم را معرفی کردم. صدا می گفت خواهر آقا سید هستم. دستپاچه شدم. صدایم می لرزید دستانم هم. از احوالم پرسید رشته تحصیلی ام و سن و سالم. خواست که به اتفاق آقا سید به دانشگاه بیایند برای یک سری حرفهای رو در رو . به مادر گفتم تا اجازه بگیرم. مادر می گفت:پدرت را چه کنیم؟ راست می گفت پدر مخالف بود و من هیچ وقت تا آنزمان کاری خلاف میل و خواسته اش انجام نداده بودم. عصر بود و دورهم عصرانه می خوردیم مادر فرصت را غنیمت شمرد .حاج آقا خواهر آقا سید تماس گرفتن اجازه گرفتن بیان دانشگاه با طهورا رو در رو حرف بزنن اجازه میدین؟ پدر در خودش فرورفت. امروز مسجد امام سجاد بودم گویا این بنده خدا از اعضای فعال بسیج این مسجده.غیرمستقیم رفته بودم برای تحقیق همه راضی بودن ازش سرشناسه توی محل. 

مادر از فرصت استفاده کرد حاج آقا پسرخوبیه اهل خدا و پیغمبره مگه ما خودمون اول زندگی چی داشتیم؟ روزی رو خدا میده. پدرسرتکان داد. ساعت ۴ عصر به اتفاق خواهرشان آمدند خواهرشان مهربان صمیمی خنده رو و خیلی پرسروزبان بود. خودشان اما سربه زیر و تابنا گوش سرخ بودند.کمتر حرف می زدند و بیشتر خواهرشان می گفت: آقا سید شاغل نیست وضع مالی رو به راهی نداره پدرم یک مغازه بقالی داره ولی تا اونجا که بتونه کمکتون می کنه داداش با درس خوندن شما مشکل ندارن... وسط حرفشان پریدم با کار کردنم چطور؟ آقا سید سربلند کرد چرا کار کنید؟ گفتم اوضاع مالی شما فعلا" برای تشکیل زندگی مساعد نیست شرط من برای ازدواج اینه که تا سامان گرفتن شرایط شما من سرکار برم.

سربه زیر انداخت .دستهاش در هم گره شد. گفت:خدا روزی میده.گفتم :خدا عقل داده.گفت زندگی تمام طلبه ها اینجوریه در شهریه و منبر و نماز و تحقیق و تبلیغ خلاصه می شه مشکل مالی هم نمی گم نیست هست اما خدا.... گفتم : منو با کسی مقایسه نکنید منم شما رو با کسی مقایسه نمی کنم. پدرم نگران اوضاع مالیه. پیشانی بلندش چروک افتاد. اگه خواست شما اینه باشه من حرفی ندارم اما تازمانیکه به زندگی مان آسیب نرسونه . با اکراه موافقت کرد و من نفهمیدم کهاین اولین گام در زندگی مشترکم بود که به خدا اعتماد نکردم.

رفتند و من همه آنچه را بود به پدرگفتم. حالا پدر موافقت کرده بود.قرار خواستگاری گذاشتند اما قبل از آن پدر آمد و گفت :حرفی با تو دارم و حرفی با آقا سید. حرفم با تو: یادت باشه شوهرت در کسوت یک روحانی است پس باید احترامش را نگه داری فکر نکن حالا که روحانی است می توانی از او توقعات زیاد داشته باشی. او هم ممکن است مثل هر انسانی دچار اشتباه و لغزش شود مبادا که اشتباهات او را به پای دین بگذاری و فکر کنی حالا که روحانی است پس هیچ وقت مرتکب هیچ اشتباهی نخواهد شد. اما یادت بماند هر وقت اشتباهی کرد باید حرمتش را به خاطر لباسش حفظ کنی و هرگز آنها را برملا نکنی. فردای آنروز حرفهای دیگری هم به آقا سید زد حرفهایی که هر دو می گفتند مردانه است و نیازی به دانستن من نیست حتی حالا که سالها گذشتهروز خواستگاری فرا رسید..... 



۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۹
سیده طهورا آل طاها
این پست طولانی تر است قبلا از صبر و تحمل خوانندگان سپاسگزارم..

روزهای آغازین ترم پاییز بود. تا پایان دانشگاه و دریافت مدرک کارشناسی ۴ ترم بیشتر باقی نمانده بود. اغلب دوستان شاغل شده بودند . پدر از آن دسته از مردهاست که اعتقاد دارد زنها باید استقلال مالی داشته باشند به همین دلیل خواهران بزرگتر من با اینکه ازدواج کرده بودند و صاحب فرزند بودند شاغل بودند. من اما اصلا تمایلی به کار بیرون از خانه نداشتم اعتقاد داشتم که زن برای خانه و خانه داری و پرورش سرباز برای امام عصر آفریده شده و نه برای اینکه همپای مردان خارج از خانه کارکند. اما اوضاع مالی خانواده هزینه های دانشگاه من و هزینه های تحصیل برادر کوچکم رفته رفته مرا مجبور کرد به خواست پدر تن بدهم و در یکی از شرکتها مشغول به کار شدم. از آنجاییکه دانشجو بودم این کار پاره وقت بود . روزهایی که سرکار می رفتم برایم سخت و طاقت فرسا بود. اما نمی توانستم اینهمه مسائل مالی را به پدر تحمیل کنم. دستان زحمت کش و تن لاغر و نحیف پدر را که می دیدم خود را به کار کردن مجاب می کردم اما از درون هیچ تمایل و اعتقادی به کار بیرون از خانه نداشتم.هفته های ابتدایی سرکار رفتن من بود . و روزهای آغازین ترم جدید. انجام هر دوی این کارها به اضافه مسئولیتهایی که در بسیج دانشگاه به من محول می شد فشار زیادی را به لحاظ جسمی و روحی بر من تحمیل می کرد.

نزدیک اذان ظهر بود. فاطمه که قبلا" هم گفته بودم از همه ما بزرگتر بود و آنزمان فرمانده بسیج ما هم بود مرا گوشه ای کشاند و آرام زمزمه کرد"بیا بریم طبقه بالا کاری با شما دارم." حس ششم خبر از این می داد که باز هم پای یک خواستگار جدید وسط آمده دیگر به شگردهایش عادت کرده بودم.

بدون اینکه منتظر جواب من بماند از در اتاق بسیج بیرون رفت. چادرم را محکم کردم و دنبال سرش راه افتادم. از پله ها بالا آمدیم کنج راهروی دانشکده ایستادیم و فاطمه شروع کرد"طهورا سادات از طرف دفتر نهاد با من تماس گرفتن و آقای علوی مسئول نهاد گفتن: یکی از برادرا که دانشجو هم نیست اما طلبه است و اینجا برای کار فرهنگی میاد گویا قصد ازدواج داره و خواسته ببینه آیا شما حاضرین با یه طلبه ازدواج کنین ؟ بعد هم انگار که از قبل جواب منو می دونه ادامه داد : من بهش گفتم بعیده ایشون قصد ازدواج داشته باشن این رو هم بگم طهورا سادات این بنده خدا یه طلبه است جایی شاغل نیست وضع مالیش هم رو به راه نیست حالا دیگه خودت می دونی... داشت راهش رو می کشید که برود صدایش کردم: فاطمه خانم لااقل جواب منم بشنو. فاطمه برگشت : جوابت رو می دونم مثل همیشه... صدام رو کمی بلندتر کردم"باشه من قبول می کنم.

فاطمه سرجاش میخکوب شد با حالت تهاجمی دوید جلو : هان چی ؟ قبول می کنی؟ یعنی چی ؟لااقل می ذاشتی کلام از دهانم بیرون بیاد یه ۲۴ساعت صبر می کردی شاید منصرف شی. بابا تو اینهمه ... گفتم: نه این یکی فرق می کنه.شاگرد امام صادقه نون خور امام زمانه. شاگردامام صادق و جیره خور امام زمان با بقیه فرق می کنه. خط زندگیش فرق می کنه. اهل دنیا نیست مرد دینه. مرد دین دروغ نمی گه. فحاشی نمی کنه. مال حلال میاره خونه .مرد دین غیرت داره درد کشیده است. مزه سیلی توی کوچه ها رو می فهمه. مزه ظلم به مظلوم رو می فهمه پس هیچ وقت به همسرش همنفسش ظلم نمی کنه. روی مظلوم دست بلند نمی کنه. حرمت من بچه سید رو نگه می داره.مرد دین زندگی اش را برای دو روز دنیا خراب نمی کنه برای آخرت آبادش می کنه. مرد دین معنای پیمان شکنی رو می فهمه پس توی هیچ سقیفه ای پیمان بین من و خودش رو نمی شکنه. حرفام رو زدم و فاطمه فقط گوش داد . طهورا سادات وضع مالی اش ...؟ حرفش رو قطع کردم: من به نداشتن عادت دارم پای تمام سختیها می ایستم الگوی من مادر پهلو شکسته ام است .

محکم حرف می زدم بدون شک بدون شبهه بدون دودلی . انگار چیزی یادم اومده باشه سرم رو بلند کردم"راستی فاطمه اسم این آقا چیه؟ گفت : اسمش سید.... عه طهورا سادات خودشه همونه نگاه کن داره از پله ها بالا میاد سر برگردوندم . کدوم؟ گفت: همون که پیراهن سفید یقه آخوندی پوشیده!

دیدمش ای داد بر من ای وای بیچاره شدم اینکه خودشه همون که توی نمایشگاه کتاب بود همون که توی دانشگاه از مینی بوس پیاده شد همون بود ....

طهورا از فصلی نو می گوید....



۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۵
سیده طهورا آل طاها