فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

۲۴ ساعت از تصمیم بزرگ زندگی ام گذشته بود و من هنوز به خانواده چیزی نگفته بودم. این موضوع اما موضوعی نبود که بتوان انرا از کسی پنهان کرد. در اولین فرصت که پیدا کردم موضوع را به مادر گفتم . من و پدر همیشه با هم دوست و صمیمی بودیم اما بین ما خط قرمزهایی است که هیچ کدام تا به حال آنرا نقض نکرده ایم. در برخی موارد بین من و پدر حیاهایی وجود دارد که با همه عشقی که به ایشان می ورزم نمی توانم بعضی مسایل را راحت با ایشان مطرح کنم .

مادر در آشپزخانه مشغول بود. ماجرا را گفتم سربرگرداند. یعنی جواب مثبت دادی؟ نه مامان به اون آقا که نه به دوستم گفتم موافقم. البته اگه شما مشکلی نداشته باشین. لازم نبود به مادر بگم که ماجرا رو به بابا بگه مادر هیچ وقت چیزی رو از بابا مخفی نمی کرد می دونستم که همه چیز دو دقیقه دیگه کف دست باباست. چند ساعتی گذشت صدای پدر مرا می خواند. مقابلش سر به زیر نشستم. پرسید : این آقا طلبه  است ؟ با تکان دادن سرتایید کردم. شاغل هم هست ؟ بازهم با تکان سر جواب دادم نه. گفت پس چی؟ گفتم : شهریه طلبگی دارن ایشون. پرسید:چقدر؟گفتم :۱۲ هزارتومان اگه متاهل بشن. چشماش گرد شد. چی ؟ بلند شد رفت یه کاغذ و قلم آورد.

هر سال ۱۲ ماهه هر ماه ۳۰ روز اگر شما هر روز فقط نان و پنیر بخورین در ماه میشه ۱۵ هزارتومان ۳ هزارتومان بقیه رو از کجا میارین؟ جواب دادم: خب منم سرکار میرم.سربلند کرد احساس کردم عصبانیه.گفت: اون طلبه است شاید اصلا" با سرکار رفتنت موافق نباشه. دلم ریخت. راست می گفت اگر با سرکار رفتن من موافق نباشه چی . واقعا" با این مبلغ که نمیشه زندگی کرد.پدر از سکوت من استفاده کرد توعاشق مسافرتی عاشق دریا عاشق جنگل اون طلبه است با این اوضاع مالی چه جوری می تونه تو رو ببره مسافرت؟اصلا"میاد باهات کنار دریا لب آب قدم بزنه؟ می تونی نگاه مردم رو همه جا دنبال خودت تحمل کنی؟ توی پارک توی رستوران یا هر جای دیگه؟ می تونی تحمل کنی وسط خیابون یکی ۲۰ دقیقه جلوی شوهرت رو بگیره ازش سوال شرعی بپرسه در حالیکه تو عجله داری ؟ تحمل داری باهاش برای تبلیغ بری روستاهای دور افتاده ؟ می تونی وقتی مهمون داری یا می خوای بری مهمونی منتظر اومدن شوهرت از منبرهایی که می ره باشی؟اگه شوهرت امام جماعت بشه ظهر و شب تمام وقتش در اختیار مسجده و صبح ها هم مشغول درس. تحمل داری که مهمونی کمتر بری؟ امام جماعت مرخصی زیادی نداره کارمند نیست که هر وقت اجازه داشته باشه بره مرخصی.

پدر می گفت و من می شنیدم. بعد هم محکم و واضح گفت : نه من موافق نیستم. همین دیروز آقای زرگرانی امام جماعت شرکت تو رو برای برادر زاده اش خواستگاری کرد. مهندسه تو یه شرکت وضع مالی اش هم انگار خوبه خیلی هم آدم مذهبیه.

ذره ای در دلم تردید نیفتاد حتی ذره ای ....



۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۷
سیده طهورا آل طاها

اواسط ترم بود . در طبقه ی همکف یکی از دانشکده ها نمایشگاه کتابی برقرار بود. با چند نفر از بچه ها برای تماشای کتابها رفتیم . یک کتاب رمان خاص در نمایشگاه نظرم را جلب کرد. از آنجاییکه تقریبا" بیشتر رمانهای معروف را خوانده بودم به محتوای کتاب آشنا بودم. آقای جوانی پشت میز ایستاده بود قامت متوسط لاغر اندام با ریشی پرپشت و یقه ای که تا آخر بسته شده بود ظاهرش مذهبی بود. به کتاب اشاره کردم و گفتم : فکر نمی کنید این کتاب مناسب فضای دانشگاه نیست. سرش را زیر انداخت و محکم گفت : نخیر این کتاب موردی ندارد.

از جوابش جا خوردم و از آنجاییکه در برخورد با آقایان مغرور بودم با دلخوری گفتم : ببخشید متوجه نشدم ! بچه ها که تا آن وقت ساکت بودند کنارم آمدند و آرام بیخ گوشم زمزمه کردند : طهورا تو رو خدا ولش کن  بی خیال شو. ناراحت بودم اما نمی خواستم بگو مگو راه بیفتد . ظاهرم را آرام نشان دادم تا بچه ها متوجه دلخوری ام نشوند اما در واقع خون خونم را می خورد . خدا خدا می کردم یک جوری بتوانم حالش  را بگیرم . خیلی کم به دانشگاه می آمد و کمتر می دیدمش صدای بسیار خوبی داشت در مراسم های دانشگاه زیارت عاشورا می خواند و مداحی می کرد. اول محرم بود روز امر به معروف و نهی از منکر . قرار بود دانشجوها را برای اقامه ی نماز ظهر و عصر به پارک دانشجو ببریم . بچه ها سوار مینی بوس شدند . انتهای مینی بوس ایستاده بودم که دیدم همان آقا بدون آنکه متوجه من شود وارد  مینی بوس شد بعد از چند ثانیه به راننده گفت:آقا اگر ممکنه چند لحظه منتظر باشید برمی گردم. و به سرعت از پله ها پایین رفت. خودم را به راننده رساندم و آرام گفتم : لطفا" حرکت کنید . راننده بنده خدا با تردید گفت : اما اون آقا ... با جدیت گفتم :دیر میشه لطفا" راه بیفتید . راننده با دودلی راه افتاد . با حرکت مینی بوس از محوطه به پشت سرم نگاه کردم دنبال مینی بوس با تمام سرعت می دوید .حالا تلافی کردم و دلم خنک شده بود...

طهورا باز با شما همراه خود بود....



۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۷
سیده طهورا آل طاها

روزهای دانشگاه می آمد و می رفت و من کم کم به فضا و محیط آن عادت می کردم. غرق واحدهای درسی ام شده بودم . آرام آرام دوستانی پیدا کردم .فریده و فاطمه که دانشجوی الهیات بودند و اعظم و مریم دانشجویان رشته ی ارتباطات . فاطمه از همه ما بزرگتر بود و در واقع حکم عقل کل ما را داشت با این دوستان از برگ گل با صفاتر در فضای آسمانی و ملکوتی بسیج دانشگاه آشنا شدم و همین آشنایی رابطه ام را با بسیج محکمتر کرد. درسهای دانشگاه که سبک تر می شد فرصتی پیدا کردم تا به کار مورد علاقه ام نویسندگی بپردازم. از زمانیکه خودم را شناختم و توانایی خواندن و نوشتن پیدا کردم برای دل کوچک خودم مطلب می نوشتم بزرگتر که شدم به نوشته هایم رونق بهتری دادم و تا توانستم مطالعه کردم تا جایی که اکثر رمانهای معروف دنیا را خواندم و در برخی مسابقات نویسندگی هم شرکت کردم و رتبه هم آوردم. با ورودم به عرصه فعالیت فرهنگی بسیج بیشترین تلاش نویسندگی ام را معطوف به آن کردم. حالا دیگر صبح زود از خانه بیرون می آمدم و تا غروب با دوستان در اتاق بسیج دانشگاه مشغول بودیم و البته درسها هم جای خود را داشت. با دوستان عالمی داشتیم اردوهای دانشجویی به راه بود و آنقدر به مشهد می رفتیم که کم کم بیشتر خیابانهای مشهد را شناختم.در اتاق کوچک بسیج دانشگاه غرق شادی و معنویت بودیم تا آنجا که گاهی احساس می کردم چنان نورانیتی در جو بچه ها حاکم است که اگر دستشان را دراز کنند به دامان حضرت زهرا گره می خورند. بعضی وقتها دور هم می نشستیم و در مورد ازدواج حرف می زدیم. من روحیه خاصی داشتم در کل با آقایان میانه خوبی نداشتم و در برابر آنها بسیار مغرور بودم گاهی جسته و گریخته از اطراف می شنیدم که "کی جرات می کنه ازطهورا خواستگاری کنه؟"خانواده می گفتند"آخرش با این اخلاقت تا انقلاب مهدی پیش خودمان می مانی" دست خودم نبود حتی الان هم آن غرور خاص را دارم. به خودم می گویم : خدا مرا شناخت که به جای پسر به من دختر داد.

طهورا با شما از شیرین کاریهایش خواهد گفت....



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۶
سیده طهورا آل طاها

دبیرستان تمام شده بود و باید مسیر آینده را انتخاب می کردم عمیقا" عاشق دروس حوزوی بودم . خانواده اما مخالف ...و از آنجاییکه طهورا خانوم دختر حرف گوش کن بابا بود راه دانشگاه را برگزیدم . هر چند هیچ گاه دانشگاه را انطور که باید پاسخگو نیافتم .محیط دانشگاه خیلی برایم دلچسب نبود اما رضایت پدر برایم خیلی مهم بود .

پدرم همیشه و همیشه فرد تحسین برانگیز زندگی ام بوده و هست. تمام کودکی نوجوانی و جوانی ام را با عشق به او گذراندم در تقویم کودکی ام پدر در جنگ بود و من منتظر آغوش گرمش . نیمه شبهای نوجوانی ام با صدای الهی العفوهای شبانه اش بیدار می شدم می دیدم که چطور شانه های مردانه و مهربانش زیر بارش اشک تکان میخورد . بابا کارمند ساده بود و خرج ما آنقدر بود که مجبور می شد چند شیفت کار کند و من همیشه حسرت یک دل سیر دیدن سیمای مهربانش را می کشیدم. عادت کرده بودم که متوقع نباشم از نظر سطح مالی جز طبقه متوسط جامعه بودیم. حالا این بابای مهربان چیزی می خواست که خلاف میلم بود . اما آنقدر حرف بابا برایم حرف بود که پذیرفتم. قدم به دانشگاه گذاشتم . دانشگاهی که برایم غریبه بود. یادم است اولین روز دانشگاه در پاسخ به سوال استاد انگشتم را بالا گرفتم و به رسم دانش آموزان گفتم اجازه خانوم.... بعد هم کلی خجالت کشیدم..... روزها آمد و آمد و دانشگاه و بچه هایش شدند بخش مهم زندگی من ....

و داستان طهورا ادامه دارد............



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۳۳
سیده طهورا آل طاها