فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۳۷ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

زن تبدیل شده بود به یک عنصر فعال در عرصه ی فضای مجازی . 

خیالش راحت بود . بدون آنکه کسی او را بشناسد یا حتی چهره ی واقعی و استعدادها و توانایی ها یا هر آنچه به شخصیت او یا زندگی خصوصی اش برمی گشت را بداند ، در این فضا فعالیت می کرد. عکس های غیرواقعی از خودش را می گذاشت و خودش را یک هنرمند جا می زد .

شوهرش از این فعالیت ها بی خبر بود و این تنها نگرانی زن بود . نمی دانست اگر شوهرش می فهمید چه عکس العملی نشان می داد اما لااقلش این بود که بی نهایت عصبانی می شد .

کم کم تحسین خیلی ها را برانگیخت . زن از هجوم اینهمه تحسین لذت می برد . 

اوایل در پاسخگویی به کامنت ها ، خصوصا کامنت هایی که نویسنده ی آنها آقایان بودند دقت داشت . اما به مرور زمان این دقت رنگ باخت .

حالا می نوشت و می نوشت بدون آنکه نگران باشد . بدون آنکه عذاب وجدان داشته باشد . آنچه برای او مهم بود گپ زدن هایش در فضایی بود که کسی از هویتش خبر نداشت . در این فضا همه شیفته اش بودند . تحسینش می کردند . او همین را می خواست . همین تحسین را . همین ابراز عشق و علاقه را . همین تلاش ها برای دوستی با او را ...

کم نبودند مردهایی که دوست داشتند در فضای حقیقی او را ببینند . اما زن حواسش جمع بود . برای او همین تحسین ها و ابراز علاقه ها کافی بود .

تا آن شب که همه چیز به سادگی لو رفت . همسرش فهمید . 

دانست که زن نویسنده ی وبلاگی که گه گاه خودش هم به آن سر می زد و از سبک بازی هایش جلوی مردها کلافه می شد ، همسر خودش است . 

زن از اینکه می دید اینقدر ساده دستش رو شده وحشت کرده بود .

مرد از اینکه می دید آن زن ، همسرش بوده بی اندازه کلافه بود .خواست دعوا راه بیندازد . دستان مردانه اش را به صورت زن بکوبد . موهای زن را لای انگشتانش تاب بدهد . فریادهای عصبانی اش را نثار زن کند اما ... یک لحظه زمان رامتوقف کرد ....

از خودش پرسید : چه شد که همسرم به اینجا کشیده شد . من همیشه او را زنی مهربان و صبور می دیدم . او زن لاقیدی نبود . ما عاشق هم بودیم . نکات مثبت همسرش را برای خودش تکرار کرد . تکرار کرد . تکرار کرد . آنقدر تکرار کرد که شک کرد ...

نکند مقصر اصلی خودم باشم . خودِ من ...!

یادش آمد : روزهایی که زن مثل پروانه دورش می چرخید . تلاش می کرد که دیده شود . با غذای خوشمزه اش ، با چهره و لباس مناسبش ، با هنرمندی هایش ، با زبان ریختن هایش .

یادش آمد زن دو سال است که تلاش می کند تا تحسین شود . تلاش می کند که تحسین های همسرش را بشنود . یادش آمد او هیچ وقت همسرش را برای اینهمه تلاش تحسین نکرده است . قدردان نبوده است . یادش آمد وقت هایی را که حتی فرصت و حوصله ی شنیدن صحبت ها و درددل های همسرش را هم نداشته . یادش آمد که اگر همسرش مرتکب اشتباه شده او هم در ایجاد این اشتباه سهیم بوده .

مرد خودش را قضاوت کرد .

در این قضاوت می دید که اگر شب ها دیر به خانه آمده ، برای امرار معاش خانواده اش تلاش می کرده . اگر خسته بوده و حوصله شنیدن و دیدن نداشته .......

خواست پشت سرهم به خودش حق بدهد . برای خودش دلیل بیاورد . خودش دادگاه تشکیل بدهد. قاضی باشد. هیات منصفه باشد و در نهایت خودش حکم را صادر کند . می خواست تنها به قاضی برود و راضی هم برگردد . 

راستش کار سختی هم نبود . همه به او حق می دادند . جامعه ، دادگاه خانواده و حتی خود زن . اما خودش چه ؟ هرکاری می کرد می دید خودش به خودش حق نمی دهد . 

مرد مرور کرد . همسرش اشتباه کرده است . گناه کرده است . می توانست همه چیز را نابود کند . می توانست تنها به قاضی برود و راضی برگردد . 

مرد مرور کرد : من اشتباه کردم . من می توانستم چیزی را به همسرم بدهم که او می خواست . چیزی که او برای شنیدنش اشتیاق داشت و تلاش می کرد . چیزی که دیگران به او دادند و من او را از شنیدنش محروم کردم . 

مرد یادش آمد که استادشان می گفت : مردهای زبان بسته که از کلمات زیبا برای همسرشان استفاده نمی کنند باید منتظر فساد زنهایشان باشند .

مرد یادش آمد : برای ویران کردن همیشه فرصت هست اما برای ساختن و از نو شروع کردن ...

۴۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۵
سیده طهورا آل طاها
خدا به داد زنش برسد .! این جمله ای بود که اغلب وقتها وقتی دور هم جمع می شدند در مورد سهراب می گفتند . اصلا" انگار این پسر با کارکردن و کمک کردن در خانه بیگانه بود . معتقد بود اگر کار بیرون مال مرد است و وظیفه ی اوست پس کار خانه هم مربوط به زن می شود . " اصلا" چه معنی دارد که مرد توی خانه کار کند ؟!" این هم جمله ای بود که سهراب در دفاع از کارنکردنش توی خانه به کار می برد و لج مادر و خصوصا" خواهرش را در می آورد .
این جور وقتها مادر بزرگ همیشه می گفت : صبر کنید ، عجله نکنید وقتی زن بگیرد درست می شود . جوری برای زنش کار می کند که همه تان تعجب می کنید . صحبت به اینجا که می رسید مادر سهراب با حالتی حق به جانب می گفت : بیخود کرده .! وقتی برای من که مادرش هستم و زحمتش را کشیدم دست به سیاه و سفید نمی زند لازم نکرده برای دختر مردم که دو روزه از راه رسیده کار کند . بعد هم مسیر بحث عوض می شد و سهراب خیالش راحت ...
وقت زن گرفتنش شده بود . دختر یکی یک دانه ی یکی از معتمدین بازار ...
بعد از مراسم نامزدی ، مادر بزرگ زیر گوش سهراب گفت : مبارک باشه . این دختر زن زندگیه . بعد هم از آن خنده های نمکی اش کرده بود که ...این یکی تو را درست می کنه ..
چند ماهی از عروسی شان نگذشته بود که سهراب به کلی فرق کرده بود . مادر سهراب با اینکه از عروسش راضی بود و مرتب قربان صدقه اش می رفت گاهی هم اون روی مادر شوهری اش بالا می آمد که ... ببین چه طور برای دختر مردم خودکشی می کنه و در کارها کمکش می کنه ...
کار به اینجا که رسید من هم دست به کار شدم . باید رمزی در کار این دختر 20 ساله باشد . چیزی که معمولا از یک دختر یکی یکدانه که شرایط مالی خوبی را در خانه پدر تجربه کرده بعید می نماید .
دلم را به دریا زدم و رک و راست ماجرا را از عروس خانوم جویا شدم . راستش جوابش شگفت زده ام کرد. اصلا" تا این اندازه مهارت در شوهر داری را از او که نه تحصیلات دانشگاهی داشت و نه در کلاسهای جورواجور شرکت کرده بود، توقع نداشتم . 
عروس خانوم خنده ی ریزی کرد و در مقابل کنجکاوی یا بهتر بگویم فضولی ام صبورانه برخورد کرد. تعریف کرد که این طرز رفتار را از مادرش آموخته است . از کودکی شاهد بوده که مادرش چطور با زبان ریختن برای پدر دلش را به دست می آورد و چطور پدر را به انجام کارهای مربوط به خانه تشویق و یا بهتر بگویم وادار می کرد .
عروس خانوم برایم از جمعه ی گذشته گفت ....
" چند وقت بود که شیر آب مشکل پیدا کرده بود . مرتب چکه می کرد . راه آب سینک ظرفشویی هم گرفته بود و هر وقت که ظرف می شستم آب توی آن جمع می شد و منظره ی بدی درست می کرد. شب قبلش وقتی ظرفهای شام را شستم دنبال راه حلی گشتم تا سهراب را به تعمیر آن وا دارم . یادم افتاد که چند روز پیش وقتی لامپ آشپزخانه سوخته بود و سرپیچ آن هم گیر کرده بود بعد از یک وقفه کوتاه سهراب آن را درست کرده بود . نشستم و فکر کردم . راه حل را یافتم . 
صبح جمعه صبحانه مورد علاقه اش را درست کردم و اجازه دادم تا خوب استراحت کند . بعد از صبحانه هم دو تا چایی ریختم و کنارش نشستم و نقشه ام را ماهرانه جلو بردم .... دیشب که داشتم شام می پختم چشمم به لامپ توی آشپزخانه افتاد . کلی دعایت کردم . نورش عالی بود . اصلا آشپزخانه از تاریکی بیرون آمده بود . پیش خودم گفتم : شوهری به خوبی شوهر من کجا پیدا می شود ؟ سهراب جووون از خدا می خواهم که همیشه توی تمام کارهایت موفق باشی . همیشه سایه ات بالای سرم باشد . مثل کوه پشتم ایستاده ای و از پس تمام کارهای سخت بر می آیی . می دانم که برای زندگی مان زحمت زیاد می کشی ان شاالله که دست به خاک بزنی برایت طلا بشه و با جدت بزرگوارت محشور بشی . خواستم بگم خیلی دوستت دارم و قدر تمام محبت ها و زحماتت رو می دونم . 
عروس خانوم ادامه داد : می دیدم که سهراب چطور قند توی دلش آب می شه و چایی اش را مردانه سر می کشه . صدای دلش را می شنیدم که می گفت : بله ما اینییییییییییییم .....
چایی اش که تمام شد سینی چای را بلند کردم و در حالیکه به سمت آشپزخانه می رفتم گفتم : راستی عزیزجان می شه اگه مشکلی نیست و کاری نداری سینک ظرفشویی رو تعمیر کنی همه اش آب توی آن جمع می شود و اذیتم می کند . سهراب کنترل تلوزیون رو انداخت بادی به غبغبش انداخت . از جایش بلند شد و قبل از من خودش را به آشپزخانه رساند و مشغول تعمیر شد . بالای سرش ایستادم و گفتم دست گلت درد نکنه دوست داری بعدش ناهار بریم خونه ی مامانت اینا دلم براشون یه ذره شده . متوجه شدم که چشمهای سهراب با شنیدن نام مادرش درخشید . بلافاصله گفتم راستی حالا که داری زحمت می کشی واشر شیر آب رو هم عوض کن . چکه می کنه . آب اسراف می شه . من زورم نمی رسه . قدرت مردانه شما رو می طلبه ..."
صحبت های عروس خانوم تمام شد ولی انصافا" من توی دلم کلی از مادر این عروس خانم تشکر کردم . در مسیر بازگشت به خانه یاد خاطره ای افتادم که مادر بزرگ می گفت :
" چند روزی می شد که متوجه شده بودم هر بار که شانه ی تخم مرغ می خرم یکی دو تایش کم شده . اولش توجه نکردم اما کم کم هوا برم داشت نکند خانه مان جن داره . رفتم پشت پرده و زل زدم به شانه ی تخم مرغ . یکدفعه از دیدن منظره ای که جلوی چشمم بود شاخ در آوردم . دو تا موش آمدند یکی شان به پشت خوابید و آن دیگری در حالیکه یک تخم مرغ را به زحمت توی شکم موش خوابیده می گذاشت دُم موش را کشید و او را به لانه برد . درست شبیه یک فرقان .
از تعجب هم خنده ام گرفته بود هم ترسیده بودم ." بعد هم مادر بزرگ ادامه می داد که اینقدر از دست شوهرانتان ننالید مگه شما از این موشها کمترید . گاهی بنشیند و فکر کنید و دنبال یک راه حل برای حل مشکلتان بگردید . خیلی چیزها با زبان حل می شود . قدرت زبان زن ها را دست کم نگیرید.

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۳۵
سیده طهورا آل طاها

مگر می شد زن را آرام کرد ؟ آنقدر بی تاب بود و پشت هم اشک می ریخت که  کم مانده بود مشاور هم پا به پای او اشک بریزد و گریه کند . زن افسرده به نظر می رسید و این برای او که تازه 26 ساله بود اتفاق خوشایندی نبود.

به هر ترتیبی بود زن آرام شد . " از ازدواجم دو سال می گذرد . " این اولین جمله ای بود که به زبان آورد . بغض آلود ادامه داد : اما الان احساس سرخوردگی و افسردگی شدید دارم . کاملا ناامید شده ام . واقعا" من هر کاری که از دستم برمی آمد برای تداوم زندگی ام کردم . همه کار کردم تا هر دوی ما خوشبخت باشیم . اما شوهرم مرد قدرناشناسی است . او قدر اینهمه عشق و محبت و گذشت مرا نفهمید . هر کاری برایش می کنم انگار هیچ فایده ای ندارد . باز هم کم است .. باز هم راضی نیست . زن پشت هم می گفت و مشاور با سکوتش تلاش می کرد تا از لابه لای کلمات و جملات او ریشه ی مشکل را بیابد. زن آهی کشید و گفت : هرکاری کردم تا عشق و علاقه ام را نشانش بدهم . بشقاب میوه اش را تمیز و مرتب آماده می کنم . بشقاب غذایش را آماده می کنم .

صحبت زن به اینجا که رسید مشاور با تعجب پرسید : ببخشید بشقاب غذا و میوه شان را آماده می کنید؟ یعنی چی ؟! زن مکث کوتاهی کرد و نفسی تازه کرد . توضیح داد که : هر وقت مهمانی می رویم بشقاب میوه ی همسرم را خودم درست می کنم . سیب را پوست می کنم . قطعه قطعه می کنم . پرتقالش را پوست می کنم . خیارش را قاچ می کنم و نمک می زنم . خلاصه که نمی گذارم آب توی دلش تکان بخورد . برای غذا هم همین طور . مرغ و ماهی را خودم برایش پاک می کنم و ...

زن از ادامه باز ایستاد و نگاهی مظلومانه به مشاور کرد . منتظر تایید ماند . وقتی خبری نشد آب دهانش را فرو داد و ادامه داد : وقتی از کار به خانه می آمد با یک لگن آب ولرم به استقبالش می رفتم . پاهایش را توی لگن ماساژ می دادم تا خستگی اش در برود . از همان اوایل ازدواج وقت خواب که می شد می رفتم کنارش می نشستم کف پایش را می بوسیدم و قربان صدقه اش می رفتم و می پرسیدم که : از من راضی هستی . روزها و هفته های اول نمی گذاشت که پایش را ببوسم . شرمنده می شد . تعجب می کرد . می گفت که البته که راضی ام . چرا نباشم . اما حالا...

صحبت که به اینجا رسید دوباره گریه را از سر گرفت . مشاور حالا گره کار را یافته بود اما می خواست که زن خالی شود از هر آنچه رنجش می دهد. زن  رشته کلام را به دست گرفت :

اما کم کم که گذشت وضع فرق کرد . دیگر در برابر اینهمه محبتم واکنش های مثبت نشان نمی داد . حالا اگر بشقاب میوه و غذا مرتب نبود قهر می کرد . اگر تصادفا وقتی به خانه می آمد من نبودم تا لگن آب گرم را برای پاهایش مهیا کنم دلخور می شد و غرولند می کرد . از همه بدتر شبها موقع خواب بود . توی تخت دراز می کشید و حق به جانب می گفت : نمی آیی ؟! خسته ام می خواهم بخوابم . نمی خواهی کف پایم را ببوسی . حلالیت نمی خواهی . هر وقت می پرسیدم از من راضی هستی ؟ این پهلو آن پهلو می شد و می گفت : حالا ببینم ...

همه اینها به شدت رنجم می داد اما اوضاع وقتی غیرقابل تحمل شد که از او خواستم تا برای اولین بار به دعوت عمویم پاسخ مثبت بدهد. عمویم ساکن شهرستان است و دوست داشت تا چند روزی را مهمان آنها باشیم . در کمال تعجب من و علیرغم اینهمه محبتی که به او کرده ام قبول نکرد . من جلوی عمویم سنگ روی یخ شدم . شرمنده شدم . این اولین بار بود که از همسرم خواهشی داشتم و او بی رحمانه قبول نکرده بود . همه اینها به کنار تازگی ها می گوید از دستت خسته شده ام . دیگر برایم جاذبه نداری .

زن نگاهی به مشاور انداخت و گفت : من چه گناهی کردم ؟! اینها جواب اینهمه محبتم بود ؟!

مشاور صدایش را صاف کرد : همه آنچه شما کردید چیزی جز افراط نبوده است . این افراط شما در محبت همسر شما را دلزده کرده است و ناخودآگاه او را به فردی متوقع تبدیل نموده است . بی رودربایستی این کار شما مصداق کامل شوهرذلیلی است . رفتار منفی همسر شما باعث آزردگی و افسردگی و ناامیدی شما شده است . چون احساس می کنید او قدردان شما نیست . شما باید بدانید که محبت کردن هم اندازه دارد . چهارچوب دارد. محبت بیش از اندازه اولش حکم لطف اضافه است و کم کم تبدیل به وظیفه می شود و این برای شما تبدیل به یک آسیب جدی روحی می شود. فراموش نکنید :  لطف مکرر حق مسلم می شود ...  

۳۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۱
سیده طهورا آل طاها

مرد بی نهایت عصبانی بود . آنقدر عصبانی که رگ های گردنش متورم شده بود . صورت سفیدش به سرخی می زد. چشمانش مثل دو کاسه ی خون ، قیافه اش را عصبانی تر و ترسناک تر نشان می داد . مرد روحانی مات و متحیر از دیدن سیمای بی قرار و عصبانی مرد ایستاده بود و مثل آدمهایی که لکنت دارند تلاش می کرد تا کلمات را کنار هم بیابد و مرد عصبانی را لااقل اندکی هم که شده آرام کند .

مرد مرتب با صدای بلند فریاد می کشید .  "هیچی نگو فقط ساکت باش. نمی خواهم صدایت را بشنوم." مرد روحانی یکی دو قدم به عقب کشید . گردن کشید و تازه آنوقت بود که یک زن جوان را پشت سر مرد دید. زن جوان بسیار ناراحت و مضطرب تمام تلاشش را می کرد تا مرد را به آرامش و سکوت دعوت کند . اشک مثل سیلات از چشمان زن می جوشید و گویی تمامی نداشت . از سر و وضع هر دو پیدا بود که با عجله آماده شده اند و با سرعت خودشان را به آنجا رسانده اند .

اوضاع نابسامان وآشفته بود . مرد روحانی وضعیت را که این طور دید ، عمامه اش را روی سرش محکم تر کرد . عبا از دوش برداشت . زیر لب بسم الله گفت و جلو رفت . دستان مرد را که گرفت تازه متوجه سردی بیش از حد دستانش شد . پیدا بود که اوضاع روحی و به تبع آن شرایط جسمی اش رو به وخامت می رفت . همان طور که مچ دستان مرد را در دستانش می فشرد تلاش می کرد تا او را روی صندلی بنشاند. مرد عصبانی بود و مقاومت می کرد. زن جوان که معلوم شد همسرش است به شدت می گریست . مرد روحانی فشار را بر مچ دست مرد بیشتر کرد .

بالاخره مرد روی صندلی قرار گرفت . لیوانی آب خنک و قند نوشید و سبکتر شد . نفسش که جا آمد . یکباره زد زیر گریه . مرد روحانی متحیر و از سر دلسوزی نگاهش کرد . وقتی که آرام شد با این جمله شروع کرد :

حاج آقا ، یک کلام می خواهم طلاقش بدهم .همین. مرد روحانی لبخندی زد و گفت : برادر اگر می خواستی طلاقش بدهی چرا آمده ای اینجا ؟ اینجا که دفترخانه نیست . حالا که تا اینجا آمده ای بیا دو کلمه با هم حرف بزنیم شاید مساله به این تلخی هم که شما می گویید نباشد. الحمدلله همسر به این خوبی دارید حیف نیست کانون زندگی تان را از هم بپاشید.

کلام مرد روحانی که به اینجا رسید مرد سردرد و دلش باز شد . " ای حاج آقا شما چه می دانید از زندگی من ؟ شما چه می دانید که این زن با من و زندگی مان چه کرده ؟"  اندکی گذشت و ادامه داد : ما تازه نزدیک به یکسال است که ازدواج کرده ایم . من زنم را خیلی دوست داشتم . تمام تلاشم را می کردم تا او کمبودی نداشته باشد. وقتی با هم عقد شدیم او دانشجوی کارشناسی بود . درسش هم بد نبود . وقتی که مدرکش را گرفت پایش را توی یک کفش کرد که باید برای کارشناسی ارشد بخوانم . با اینکه تحصیلات خودم در حد لیسانس بود اما آنقدر به او علاقه داشتم که پذیرفتم تا ادامه تحصیل بدهد  . همه چیز خوب و قشنگ پیش می رفت . من هم در کمال صحت و سلامت وظایف همسری ام را انجام می دادم . شش ماهی که گذشت همسرم شروع کرد به آماده شدن برای کنکور ارشد.برنامه های درسی اش هر روز سنگین تر از قبل می شد من هم تلاش می کردم تا هر طور شده شرایط مطلوب را برایش فراهم کنم . اما این وسط یک اتفاق عجیب در حال وقوع بود .

من یک مرد کاملا سالم بودم اما رفته رفته احساس ضعف جسمانی اذیتم می کرد. خصوصا صبح ها با احساس ضعف شدید در پاهایم از خواب بلند می شدم. گاهی در طول روز آنقدر احساس بدی داشتم که کلافه می شدم. فکر می کردم تمام قوای جسمی ام رو به افول گذاشته است . نمی خواستم همسرم را نگران کنم . بنابراین بدون اینکه او را در جریان بگذارم نزد پزشک رفتم . رفت و آمد من و آزمایش های متعددم یکی دوماه طول کشید . از نظر روحی به شدت آسیب دیده بودم. از اینکه می دیدم مثل سابق حتی نمی توانم به وظایف زندگی ام نسبت به همسرم رسیدگی کنم از خودم بدم می آمد. احساس عذاب وجدان نسبت به همسرم لحظه ای آرامم نمی گذاشت. دکتر تلاش زیادی برای تشخیص مشکلم می کردم اما هر چه تلاش می کرد بی نتیجه بود . آخرین باری که پیش دکتر رفتم حرفی به من زد که مرا سخت به فکر فرو برد. " آقای عزیز من هر چه از شما آزمایش می گیرم هر چه شما را واکاوی می کنم فقط به این نتیجه می رسم که در فاکتورهای آزمایش شما نشانه هایی از مصرف نوعی قرص خاص هست . این قرص به مرور زمان قوای جسمانی شما را تعدیل می دهد و حتی توان جنسی شما را به شدت کاهش می دهد . شما در منزل از چنین قرصی استفاده می کنید؟!" جا خورده بودم . من هرگز از چنین چیزی استفاده نکرده بودم . کنجکاوی ام تحریک شده بود . از آن پس به مدت یک هفته کارم شده بود گشتن تمام گوشه و کنار خانه . عاقبت از بین وسایل شخصی همسرم قرص های خاصی را پیدا کردم که تا به حال ندیده بودم . با تلاش فراوان و خیلی ماهرانه توانستم کشف کنم که همسرم شب موقع خواب این قرص را در لیوان شربت به لیمو حل می کند و به من می دهد.

آن شب هر طور بود شربت را نخوردم . اما برای اطمینان از مساله به روی همسرم نیاوردم . صبح فردا با قرص ها به مطب دکتر رفتم . وقتی دکتر گفت حدسش درست بوده دنیا روی سرم خراب شد.

نفهمیدم چطور تا خانه آمدم . وقتی رسیدم بسته ی قرص ها را جلوی چشمان زنم گرفتم و جواب خواستم اولش طفره رفت اما بعد که دید همه چیز را فهمیده ام اقرار کرد که " فرصتم برای کنکور ارشد کم بود . هر طور بود باید به دانشگاه می رفتم . هر طور بود باید قبول می شدم . این پیشنهاد یکی از دوستانم بود . فکر کردم مدتی از این قرص به تو می خورانم تا زمان بیشتری برای درس خواندن داشته باشم. زمانی که تو از من متوقع نباشی فرصت بیشتری برای رسیدن به برنامه ی درسی ام خواهم داشت .

مرد حالا دیگر عصبانی نبود . صاف توی چشمان مرد روحانی نگاه می کرد. پرسید تکلیفم با این زن چیست ؟ حالا حق دارم که طلاقش بدهم یا نه ؟ آخه دانشگاه رفتن به چه قیمتی ؟ مگر من چه چیزی در زندگی مان کم گذاشته بودم ؟

مرد بی وقفه می پرسید . مرد روحانی اما ، همچنان متحیر از کاری که زن جوان کرده بود به سنگ فرش های کف اتاق زل زده بود. توی دلش می گفت " امان از این زنها ... چه کارها که به عقلشان نمی رسد..."

۲۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۰
سیده طهورا آل طاها

نیازهای مرد : 1- داشتن محیط خانه ای که آرام باشد.2- حداقل نیم ساعت اول با او مثل مهمان رفتار کنیم.3-به خانواده همسر خصوصا مادرشوهر احترام بگذاریم. 4- اهل تفریح و گردش باشیم چرا که مردها عموما تفریح را دوست دارند. 5- در زمینه مالی و اقتصادی سرکوبگر نباشیم و به او اعتمادکنیم. 6- به نیازهای خاص او توجه کنیم چرا که عدم توجه به این مساله او را خشن می کند.7- یادمان نرود همان طور که اغلب زنها بچه هایشان را بیشتر از همسرشان دوست دارند مردها هم اغلب مادرشان را بیشتر از همسرشان دوست دارند این دوست داشتن غریزی است . روی نقاط ضعف او دست نگذاریم یکی از نقاط ضعف مرد مادرش است .

 

**چه وقت به خودمان شک کنیم ؟ وقتی دیدید در خانواده یا جمعی وارد می شوید و جمع از حضورمان آزرده می شودباید به سلامت روان خود شک کنیم . همین طور اگر دیدیم مشکل آفرین شده ایم و به واسطه ی زیاد عصبی شدن اسباب رنجش و ناراحتی اهل خانه را فراهم می کنیم باید به سلامت روان خود تردید کنیم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
سیده طهورا آل طاها

پسر جوان با دیدن مرد روحانی چنان دوید که نزدیک بود به زمین بیفتد . مرد روحانی با دیدن این صحنه متعجب ایستاد تا جوان به او برسد.

نگاهی کوتاه به قامتش کرد. 25 ساله می نمود. خوش چهره بود با ظاهری کاملا" مذهبی . جوان کنار مرد روحانی ایستاد و کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید و بعد این طور شروع کرد :

حاج آقا من به تازگی نامزد کرده ام . برای دو ماه عقد موقت خوانده ایم تا بعد عقد دائم کنیم. این دختر همه چیزش خوب است . از نظر اعتقادی و هم از نظر اخلاقی خیلی خوب است . فقط این وسط یک مشکلی هست . جوان سرخ و سفید شد و ادامه داد : هفته ی پیش که رفتیم آزمایشگاه من برای اولین بار بعد از خواندن صیغه ی عقد موقت ، چهره ی ایشان را کامل دیدم . چهره اش اصلا و ابدا آن چیزی نبود که من دوست داشته باشم . از آن روز تا امروز هر کاری می کنم هر چقدر با خودم کلنجار می روم که او را آن طور که هست بپذیرم و دوست بدارم نمی شود. اصلا تحمل دیدن آن چهره برایم سخت است .

مرد روحانی نگاهی عمیق به جوان انداخت و گفت : مگر شما ایشان را از اول در جلسات خواستگاری ندیده بودی ؟ جوان گفت : نه حاج آقا خجالت می کشیدم . به هر حال حیا جزئی از دین است . نمی توانستم صاف توی چهره اش نگاه کنم . می توانستم؟ مرد روحانی در حالیکه تمام تلاشش در نخندیدن ، ناکام مانده بود گفت : پسر خوب ما روایت داریم که وقتی تصمیمتان برای ازدواج قطعی شد ، پسر می تواند موی سر ، مقداری از گردن و دستها را بدون پوشش ببیند . آن وقت شما برای من " کاتولیک تر از پاپ شده ای ."

مرد جوان این پا و آن پا کرد . پس سرش را خاراند و با خداحافظی کوتاهی از مرد روحانی دور شد.

** مسلمانی را از سلمان بیاموزیم که حب به علی در تمام جانش نفوذ کرده بود. سلمان تسلیم محض بود و حتی در زوایای قلبش هم تابع حضرت امیر بود . آنقدر که در موردش گفته شد : سلمان از ما اهل بیت است . گاهی از پیامبر ، مسلمان تر می شویم . گاهی به خیال خودمان برای حفظ اسلام ، از مراجع هم جلوتر می زنیم . یقه می درانیم . حلال ها را برای خودمان حرام می کنیم و آنوقت در زوایای ناپیدای زندگی مان ، بی خیال حرام ها می شویم . بی خیال می شویم که پیامبر فرمود: اگر مردی به صورت همسرش سیلی بزند خداوند به مامور جهنم دستور می دهد تا در آتش جهنم 70 بار سیلی به صورت او بزنند.(مستدرک الوسایل.120/14) آنوقت ظاهرمان را جوری درست می کنیم که مردم با دیدن ما دو دستی روی قرآن می زنند که این فرد از مقربین است.

از آخر کارمان بترسیم .....

۶۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۶
سیده طهورا آل طاها

هوا بی نهایت گرم بود اما با تمام این حرفها ، گرمایی که بر بحث داغ میان خانمها حاکم بود ؛ جای خودش را داشت . جمع ده نفره ی خانمها بساط خوبی برای سرگرمی شان فراهم کرده بود . این میان شکایت های زهره خانوم از همسرش از همه شنیدنی تر بود. همه را میخ حرفهایش کرده بود . خیالش راحت بود که کسی از آن جمع شوهرش را ندیده است . خیالش راحت بود که به احتمال قوی هرگز هم هیچ کدامشان شوهرش را نمی دیدند و با همان خیال راحت تمام زندگی اش را در طبق اخلاص پهن کرده بود. میان حرفهایش مرتب تاکید می کرد : به آقا محمد گفته ام که می خواهم همه چیز را برای شما تعریف کنم . آقامون هم گفته هر چی می خوای بگی بگو . من مشکلی ندارم . این جمله ی شوهرش برایش دست کمی از یک مجوز با ارزش نداشت . زهره خانوم همچنان ادامه می داد : اوایل که ازدواج کرده بودیم مادرشوهرم همه کاره ی زندگی ام شده بود. از همه چیز زندگی ام باخبر بود. اجازه ی تمام کارهای آقامون به دست مادرش بود انگار نه انگار که بزرگ شده ، برای همه چیز با مادرش مشورت می کرد جوری که یواش یواش فهمیدم گویا خیلی هم از خودش اراده ی اداره ی امور زندگی را ندارد . مادرش هرگز فکر نمی کرد که پسرش دیگر بزرگ شده و باید برای زندگی اش تصمیمات بزرگ بگیرد. او یک پسربچه ی سبیل کلفت را به من سپرده بود که به جای خودش ، بزرگش کنم .  زهره خانوم آب دهانش را قورت داد و نفسی تازه کرد و ادامه داد : همه اش همین نبود که هیچ به فکر پول درآوردن نبود. به همان حقوق ساده ی دانشجویی که می گرفت اکتفا می کرد . یه وقتایی اونقدر بی تفاوت می شد که لجم در می آمد . در امور جزیی خانه دخالت می کرد و این دخالت های ریز به ریزش در تمام کارها اعم از دم کردن برنج ، یا جا افتادن خورشت اعصابم را خرد می کرد. زهره خانوم بی وقفه ادامه می داد . شاید می ترسید که حرفهایش یادش برود.

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و هفته ها را شکل می دادند و هفته ها به ماه بدل شدند. دو ، سه ماه بعد بود که زهره خانوم شاهد رفتارهای عجیبی از شوهرش شد . شوهرش که مدتها بود همان مرد مورد نظر و قابل اتکای زهره خانوم شده بود ، حالا روز به روز سردتر می شد و به رفتارهای او خرده می گرفت .

 شماره ی مشاور را از اعماق خاک گرفته ی دفترچه ی تلفن بیرون آورد. شاید این راه حل خوبی بود. شماره را گرفت . گوشی چند بار زنگ خورد و درست موقعی که زن ناامید شده بود صدایی از آن سوی خط پاسخش گفت. زهره خانوم ذوق زده سلام کرد و شروع به توضیح دادن کرد : با شوهرم اوایل ازدواج مشکلات زیادی داشتم . جزئی نگر بود ، از پس مدیریت خونه برنمی آمد ... زهره خانم میگفت و می گفت و مشاور با حوصله گوش می داد .حرفهای زهره خانوم که به زمان حال رسید ، مشاور استیصال را در صدای او یافت.  بسم اللهی گفت و شروع کرد : اشتباه بزرگ را شما کردید خواهرم . چشمهای زهره خانوم گرد شد . وسط حرف مشاور پرید که : کدام اشتباه من خیلی صبر کردم . کلی این طرف و آن طرف کلاس رفتم . من خیلی هزینه ی مشاوره های مختلف کردم تا زندگی ام را درست کنم . کلی زحمت کشیدم . تا رفتار شوهرم بهتر شد .. انگار زهرخانم وارد فاز دوم حرفهایش شده بود که مشاور رشته ی کلام را به دست گرفت . بله خواهرم شما خیلی زحمت کشیدید انصافا هم کار کردید زندگی تان را روی غلطک انداختید ثمره اش را هم دیدید اما باز هم می گویم که اشتباه بزرگ را شما کردید. این بار مشاور، ابتکار عمل را به دست گرفت و به سرعت ادامه داد :

شما حرفهایتان را با من در حالی شروع کردید که عیوب همسرتان را یکی پس از دیگری مطرح می کردید. همسرم جزیی نگر است . همسرم مدیریت منزل نمی داند . همسرم تحت مدیریت خانواده اش است ... شما بی وقفه پشت سر شوهرتان حرف می زنید . درست است که من همسر شما را نمی شناسم و شاید هرگز هم او را نبینم و نشناسم اما شما که شوهرتان را می شناسید . رفتار شما به مرور زمان تنفر می آورد و بعد از مدتی هرچقدر هم که تلاش کنید باز از چشم شوهرتان می افتید . شوهرتان بدون آنکه دلیلش را بداند از شما متنفر می شود و این تنفر باعث سرد شدن زندگی تان می شود. زن به یاد دورهمی های زنانه افتاد . ماجرا را برای مشاور نقل کرد . او ادامه داد :همسر شما در دادن رضایت برای نقل خاطرات و اشتباهات رفتاری اش برای سایرین مرتکب اشتباه شده . نداشتن تجربه ی کافی و عدم آگاهی از حساسیت های مردانه اش سبب این اشتباه بوده است . در واقع این رفتار شما کم کم روحیه ی مردانه ی او را نشانه رفته و او در اعماق ذهن و وجودش از اینکه مسائل خصوصی اش در اختیار سایرین قرار گرفته تا مایه عبرت بقیه شود، غرورش شکسته می شود.منصفانه هم بخواهی نگاه کنی این کار ، کار قشنگی نیست . قطعا شما هم در زندگی مشترکتان اشتباهاتی داشتی که به مشکلات زندگی دامن زده است اما واقعیت این است که شما آنقدر که خطاهای مردت را در انظار بزرگ کردی خطاهای خودت را نکردی . یادت باشد از این به بعد اگر خواستی با یک مشاور در مورد مشکلات رفتاری همسرت مشورت بگیری بجای اینکه بگویی : همسرم مدیریت نمی داند همسرم یک مرد جزئی نگر است بگویی : اگر زنی همسرش خوب از پس مدیریت زندگی برنیاید باید چه کند؟ اگر زنی همسری داشت که جزئی نگر بود باید چه کند ؟ راستی ما چقدر مراقب نوع رفتارمان هستیم؟چقدر حاضریم که همسرمان مشکلات رفتاری و اخلاقی ما را با دوستانش به اشتراک بگذارد حتی اگر آن دوستان هرگز ما را نبینند؟! گاهی یک سوزن به خودمان بزنیم و یک جوالدوز به بقیه...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بعدا نوشت:خواهر عزیزی که بنام بی گناه کامنت گذاشته بودید, کامنت شما

خصوصی بود لذا پاسخگویی در بخش کامنت ها مقدور نبود.لطفا محبت فرموده کامنت هاتون رو خصوصی نکنید در صورتی که تمایل ندارید متن کامنت شما منتشرشود بنده انرا ستاره دارمی کنم.چون شرایط شما عادی نبود بنده مجبور به پاسخگویی در همین بخش شدم. اما بعد... همان طور هم که خودتون فرمودید وقتی متوجه شرایط غیرعادی ایشون شدیداصلا نباید ادامه می دادید حداقلش این بود که می توانستید از یک مشاور کمک بگیرید. هرچند از لابلای کلمات شما و از روی تجربه حدس زدم که احتمالا فضای خانوادگی شما باید به شکلی بوده باشد که شما به نظر خودتان بین بد و بدتر باید یکی را انتخاب کردید وبه خیال خودتان ترجیح دادید موقعیت بد را انتخاب کنید. اما عزیزم کار شما اشتباه محض بود شما باید در شرایطی بزندگی با ایشون وارد می شدید که ایشون مشکلاتشون رو حل کرده باشن. الان وضعیت شما با وجود سختی و پیچیدگی که دارد اما قابل حل است فقط نیاز به زمان طولانی و صبر و حوصله فراوان شما دارد . با توجه به احتمالی که من از فضای خانواده شما دارم جدایی مسلما برای شما ضربه های سختی رو به دنبال داره. حتی اگر فرض من در مورد خانواده تون اشتباه هم باشه باز هم بهتره حالا که با علم به مشکلات درشت همسرتون وارد این زندگی شدید لااقل تلاشتون رو برای بهبود اوضاع بکنید تا سالها بعد وقتی به این روزها نگاه کردید افسوس نخورید که شاید اگر کاری می کردم اوضاع بهتر می شد. اولین قدم شما توکل وتوسل شدید باید باشه . روزی هزارویک استغفار رو حتما حتما داشته باشید . همین طور هر روز یک حدیث کسا رو در خانه تان بخوانید. قدم بعدی اینکه حتما با همسرتون کاملا جدی صحبت کنید و بگویید که از مساله ایشان که مخفیانه انجام می دهند باخبرید از طرفی چون تمام اعمال ایشان خلاف شرع و حرام است شما اجازه دارید که مساله را با پدر ایشان مطرح کنید. اصلا در این موارد کوتاه نیایید . مشکلات ایشان نشان می دهد که به احتمال قوی از عدم اعتماد به نفس رنج می برند این یعنی ایشان به یک مشاوره جدی نیاز دارند. خود شماهم حتما باید با یک مشاور در ارتباط باشید.ادامه این زندگی به این شکل هم برای شما و هم فرزندی که بدنیا می اید بسیار خطرناک لذا تا زمانیکه ایشان اعمال خود را ترک نکردند اقدام به این کار نکنید . من جدا در مورد زندگی شمااحساس خطر می کنم.اصلا مساله را سرسری نگیرید. ایشان بیماری جدی دارند و حتما نیاز به درمان دارند. لذا اگر ساکن تهران یا قم یا کرج هستید بفرمایید تا ادرس یا تلفن یک مرکز مشاوره را در اختیار شما قرار دهم.

۴۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۵
سیده طهورا آل طاها

یک سوال اساسی که زیاد در جامعه مطرح می شود این است که "آیا شایسته سالاری در خانواده خوب است ؟" باید گفت : خیر. شایسته سالاری در خانواده تفکر درستی نیست . مثلا" اگر زن دید بیرون از خانه می تواند خوب از پس کاربر  بیاید و شوهرش هم خوب بچه داری می کند آیا این جواز جابه جایی مسئولیتها می شود؟ درست این است که در خانواده زن ، زن باشد و مرد ، مرد. کار بیرون از منزل نباید آنقدر برای زن پررنگ شود که کار در منزل و خانه داری به حاشیه برود. ما هیچ جا نداریم که اهل بیت از کار زن در بیرون از منزل تمجید کرده باشند یا زنی را به واسطه ی شغل بیرون از خانه تشویق کرده باشند.

 

مسئله ی بعدی ، رانندگی کردن زن است . اشکال ندارد که زن رانندگی کند اما یادتان باشد که رانندگی زن باعث می شود مرد کمتر مسئولیت بپذیرد. مثلا" زن که رانندگی بلد است هر جا که می باید برود مرد می گوید خودت بلدی خودت برو. انجام بعضی از کارها به طور مداوم توسط زن درست نیست . اینکه زن به مرد بگوید خودم بچه را که مریض است دکتر می برم تو به کارت برس ، خوب نیست . ذهن مرد باید درگیر مسئولیت های خانواده بشود. بی توقع بودن زن کار درستی نیست.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۹
سیده طهورا آل طاها

گاهی برای خستگی نمی شود حد و مرزی گذاشت . آن روز هم از همان روزهایی بودکه خستگی اش حد و مرزی نمی شناخت . خستگی و ایضا" گرسنگی ثبات زانوهای مردانه اش را گرفته بود. از شدت ضعف زانوهایش می لرزید . اما هر چه که بود الان در خانه بود و در کنار همسرش . بوی خوش آش رشته تمام فضای خانه ی کوچکشان را پر کرده بود. روی زمین نشست . کنار سفره . منتظر ماند تا همسرش با قابلمه ی آش رشته سربرسد . انگار دقایق برای گرسنگی اش کند پیش می رفت . با دیدن چهره ی همسرش لبخندی عمیق تمام پهنای صورت آفتاب سوخته اش را گرفت . زن بی خبر از گرسنگی مرد ، صبورانه ملاقه را توی قابلمه چرخاند. مرد گرسنه و خسته ، تعداد ملاقه هایی که پر و خالی می شد را می شمرد. زن با آرامشی مثال زدنی روی کاسه ی آش رشته ی مرد را با پیازداغ و نعنا تزیین کرد. و آن را با طمانینه مقابل مرد گذاشت . مرد منتظر ماند تا زن با همان آداب برای خودش هم یک کاسه آش بکشد و هر دو با هم غذا بخورند. زن کاسه ی خودش را هم با همان شیوه پرکرد. منتظر ماند تا مرد اولین قاشق را به عادت همیشگی شان به دهان بگذارد و از غذا تعریف کند .

مرد به عادت همیشه اولین قاشق را به دهان گذاشت ..و.. در خودش وا ماند. غذا بی نهایت بی نمک بود. آنقدر که اصلا" نمی شد قاشقی از آن را به راحتی فرو داد. مرد پیش خودش تامل کرد...

به همسرم می گویم : غذایت خیلی خوش رنگ و لعاب شده فقط بی نمک است .. یا نه می گویم : غذایت خیلی خوب شده فقط کم نمک است . در آن صورت زن دستپاچه می شود. هول به دلش می افتد. معذرت می خواهد . شرمنده می شود. عذرخواهی می کند از اینکه غذایش آن چیزی نبوده که او می خواسته و... این آن چیزی نبود که مرد بخواهد . قلب عاشق کدام مردی تحمل اینهمه اضطراب و تشویش به جان محبوبه اش را دارد؟ مرد است و مردانگی اش . مردانگی مرد در قلب رئوف و دستان عطوفش خلاصه می شود . مردانگی مرد در شرف اوست و شرف او در خوش رفتاری با اهل و عیالش مصداق پیدا می کند. مردانگی مرد ، نه در صدای بلند اوست که شیعه از صدای بلند خاطرات بدی دارد . شیعه می داند این تنها مرد نمایان نامردند که صدایشان را بر سر ریحانه های هستی ، بلند می کنند و مگر غیر از این است که زن ریحانه ی هستی است. مردانگی مرد نه در دستان سنگینش است که شیعه از دستان سنگین ذهنیت بدی دارد. مگر می شود مرد باشی و شیعه باشی و دستان سنگین ات صورت زن و دختری را نشانه برود ؟! مردانگی مرد نه در به زبان آوردن کلمات سخیف و دل آزار است . قلب شیعه از شنیدن زخم زبان ، اربا" اربا می شود.

مرد است و مردانگی اش . مرد به خود آمد . زن منتظر تعریف مردش بود. مرد خودش را بازیافت. رو به زن گفت : آخ که آب خوردن از دست تو چه مزه ای دارد. زن برخاست . تا درب یخچال را باز کند و آب خنک بیاورد برای مردش ، مرد با عجله نمک پاش را برداشت و کاسه ی آش همسرش را که از نمک خالی بود ، پراز نمک کرد.

زن قدم به اتاق گذاشت . پارچ آب خنک را مقابل مردش گذاشت و گفت : چنان آش رشته ای برایت پخته ام که مادرت هم نتواند برایت بپزد. مرد قاشق ، قاشق مردانگی می خورد و زن آش رشته اش را بدون آنکه بداند این تنها کاسه ی آش رشته ی اوست که خوش نمک است و همسرش همان آشی را می خورد که از نمک خالی است مبادا زن ، شرمنده شود از غذایی که آن چیزی نبود که باید می بود.  

۶۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۸
سیده طهورا آل طاها

تازه به جمع دوستان ما وارد شده بود . سن و سال زیادی نداشت اما صاحب دو تا فرزند بود. دخترش هم سن و سال صبورا بود برای همین از همان ابتدای آشنایی با هم جور شدند . پسرش اما بزرگتر بود و بین مردها می نشست . 

عادت همیشگی مان است که وقتی دور هم جمع می شویم ، شروع می کنیم به مرور خاطرات گذشته و صد البته که این وسط داستان ازدواج هر کداممان شیرینی خودش را دارد . اصلا" هم مهم نیست که این داستان را برای چندمین بار برای هم تعریف می کنیم . این بار اما ، حضور بهاره ؛دوست تازه واردمان هیجانی تازه به جمع تزریق می کرد . خصوصا" که ابهاماتی این بین وجود داشت . بهاره جوان می نمود درحالیکه همسرش خیلی مسن تر از خودش به چشم می آمد . می دانستیم که شوهرش از رزمندگان نوجوان زمان جنگ بوده و همین نشان دهنده ی تفاوت سنی زیادشان بود . 

اما روابط بین این زوج بسیار شیرین و توام با ادب و احترام متقابل و کاملا عاشقانه بود . این را در سفر کربلایی که دسته جمعی باهم داشتیم فهمیده بودیم . دیده بودیم که آقا جواد یک لحظه بدون بهاره تاب نمی آورد . دیده بودیم که هر وقت و هر جا و در هر شرایطی وقتی بهاره لب تر می کند ، آقا جواد از جا می پرد تا خواسته اش را با دل و جان برآورده کند . رفتار آقا جواد با پدرومادر بهاره بسیار تماشایی بود . جلوی پایشان تمام قد می ایستاد . دستانشان را به چشم می کشید و می بوسید و تا کمر در برابرشان به نشانه ی احترام خم می شد . 

بهاره بسیار خودمانی و شلوغ بود و از این بابت اصلا" دست کمی از جمع زنانه ی ما نداشت . وقتی که دور هم جمع می شویم مرتب صدای مشت های گاه و بیگاه مردها به دیوار اتاق بغلی یا تق تق زدنشان به در اتاق خانمها نشان از سر و صدای زیاد داخل اتاق می دهد.بندگان خدا با این ضربات متعدد تمام تلاششان را می کنند تا خانمها را به سکوت وا دارند.

 آنشب اما ماجرا تفاوت داشت . همه منتظر بودیم که بهاره خانم لب به سخن باز کند . همه مثل بچه مدرسه ای ها دستمان را زیر چانه زده بودیم و درست مانند کسی که محو تماشای یک فیلم سینمایی است ، محو صحبت هایش شدیم ...

18 ساله بودم و تازه وارد دانشگاه شده بودم .در رشته میکروبیولوژی مشغول تحصیل شدم . دختر ته تغاری خانواده بودم و همین باعث شده بود که خیلی مورد توجه پدرومادرم باشم . وضع مالی خوبی داشتیم و من از همه نظر کاملا" تامین بودم . به تازگی هم در حراست فرودگاه به عنوان کادر رسمی مشغول به کار شده بودم و حقوق بسیار مناسبی هم داشتم .

با اینکه اصلا خیال ازدواج نداشتم اما به محض بلند شدن زمزمه ی خواستگاری آقا جواد همه چیز تغییر کرد . خانواده ایرانی از همسایه های قدیمی محله مان بودند . برای همین سالهای زیادی بود که آنها را می شناختیم . 

می دانستم که در ابتدای سنین نوجوانی درست وقتی که 14 ساله شده با هزار دردسر عازم جبهه شده است . خانواده همه چیز را به خودم واگذار کردند و من پذیرفتم که همسر آقا جواد شوم . من ؛ بهاره 18 ساله و آقا جواد نزدیک به 40 ساله . من در اوج جوانی و او در آستانه ی رسیدن به عقل کامل . حدود 20 سال تفاوت سنی . 

مغزمان سوت می کشید . به خودم گفتم : عجب ازدواجی ، به لحاظ سنی و کفویت اقتصادی و حتی فرهنگی کاملا" مغایر با تمام اصولی که این روزها مطرح است . اما .. تجربه این سالها به من ثابت کرده است قضاوت عجولانه ممنوع.. صبر کردم تا بهاره بقیه اش را صبورانه بازگو کند .

بلافاصله عقد کردیم . آقا جواد مرد خوب و مهربانی بود . اما حرفش یک کلام بود . بسیار قاطع صحبت می کرد از آن دسته از مردهایی که هر چه می گفت بی فوت وقت باید عملی می شد. این را بعد از عقدمان با همه وجودم احساس کردم.

یکروز که از دانشگاه برمی گشتم با دیدن کفشهایش جلوی در خانه ذوق زده شدم . خون زیر پوستم دوید و همه وجودم پر شد از احساس خوشی. وارد که شدم آقا جواد جلوی پایم بلند شد . پرسید دانشگاه بودی . گفتم : بله . گفت : همیشه تا این وقت از روز سر کلاسی ؟ گفتم : نه همیشه این طور نیست فقط بعضی وقتها این طوری می شود. 

آقا جواد روی مبل جابجا شد . مادرم با سینی چای وارد شد. آقا جواد تسبیحش را این دست و آن دست کرد و کاملا" واضح و شمرده شمرده گفت : از فردا دنبال کار تسویه دانشگاه باشید . لزومی ندارد که ادامه تحصیل بدهید. سینی در دستان مادرم خشک شد . مبهوت از حرف همسر سرجا میخکوب شدم . چند لحظه طول کشید تا با خودم مرور کنم : من رشته ام را دوست دارم . ایشان از اول می دانستند که من دانشجو هستم . آقا جواد همسرم هست زندگی با او برایم از هر چیز مهم تر است و برآورده کردن خواسته هایش برایم یک اصل اساسی . پس بدون درنگ و تردید و کاملا" واضح گفتم : چشم . مادر کوچکترین دخالتی نکرد .

چند ماه بعد وقتی از یک مهمانی شبانه برمی گشتیم در پاسخ به  آقا جواد که می خواست چند ساعتی را در پارک روبروی خانه بنشینیم گفتم : فردا باید سرکار برم و خسته ام . آقا جواد نگاهی کرد و گفت : اتفاقا" شروع خوبی است . پول درآوردن و تامین مخارج شما وظیفه ی من است و من هم دوست ندارم که زنم سرکار برود . از فردا دنبال استعفا باش. 

خواب از سرم پرید . به خودم گفتم : یعنی چی ؟ موقعیت کاری من خیلی خوب است چرا باید استعفا بدهم . اما دیدم زندگی در کنار همسرم و جلب رضایتش برایم از هر چیزی مهمتر است . توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم : چشم .

بهاره همچنان ادامه می داد . اما معما برای من حل شده بود . حرفهای استاد محمد زاده توی سرم می چرخید . " اگر قول بدهید که یکسال اول زندگی تان به شوهرتان فقط چشم بگویید ، من هم به شما قول می دهم که همسرتان تا ابد در برابر خواسته های شما خاضع باشد."

در همین فکرها بودم که صدای گوشی بهاره نشان می داد که برایش پیامک آمده . نگاهی به ساعت انداختم نزدیک نیمه شب بود . به سبک فیلمهای سینمایی پرسیدم : یعنی کی می تونه باشه این موقع شب ؟! بهاره شیطنت آمیز نگاهم کرد. آقا جواده . نوشته بهار زندگی ام . الهی فدایت شوم . دیروقت شده می ترسم چشمهای مهربانت از خستگی تاب نیاورد می خواهی برویم ؟؟؟

آه بود که از نهاد همه در آمد .... از نهاد من هم ...

۵۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
سیده طهورا آل طاها