فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

من بارداری آقاسید

يكشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۵۸ ق.ظ

اضطراب های هولناک یک ماه اول بارداری بالاخره تمام شد . حالا نوبت به آرامش رسیده بود. شروع به خواندن قرآن کرده بودم. از ابتدا تا انتهای مدت ۹ ماهه ۵ بارقرآن را ختم کردم . می خواستم فرزندی که در حال پرورش ان هستم با نوای وحی آشنا شود . از همان ابتدا مرتب به او و به خودم یادآور می شدم که "به دنیا میایی نه برای یک زندگی معمولی نه برای اینکه دانشگاه بروی دکتر بشوی مهندس بشوی ازدواج کنی بچه دار شوی که همه اینها تنها جزیی ساده از زندگی است و نه دلیل خلقت اشرف مخوقات. به دنیا می آیی تا سرباز مولایی شوی که در آخرالزمان پرچمدار قیام حسینی است. به دنیا میایی تا لبیک گوی صدای هل من الناصر دردانه خلقت شوی. سرباز به دنیا میایی و سرباز نیز به دنیا خواهی آورد." و این شد دلیل آمدن صبورای من. از آن لحظه تا همین امروز و تا همین لحظه مدام به خودم و به او یاد آور می شوم که تو به دلیل کاری مهم به این دنیا آمده ای . اگر غذا می خورد به او یادآور می شوم که سرباز امام حجت باید قوی و خوش بینه باشد. اگر درس می خواند به او یادآور می شودم که سرباز حضرت عشق باید باسواد و تحصیل کرده باشد .اگر کلاس زبان می رود به او یادآور می شوم که در دولت یار به سربازان متعهدی که توانایی صحبت به زبانهای مختلف را دارند نیاز است. من او را سرباز پرورش می دهم . بارها به او گفته ام "اگر روزی آقا آمد و من نبودم سلام مرا به او برسان و بگو مادرم شما را خیلی دوست داشت آنقدر که کفن شهادت مرا خریداری کرده و برایم کنار گذاشته بود . بگو مادرم آخر جمال یوسف زهرا ندید و رفت اما مرا عاشق تربیت کرد.."

من فرزندم را از تغذیه معنوی غنی می کردم. اما جسم کوچک او نیاز به رشد و پرورش داشت . اوضاع اقتصادی ما مناسب نبود. برای تفریح پارکهای تهران را زیر پا می گذاشتیم.بهشت زهرا و مزار شهدای گمنامش تا امروز پاتوق همیشگی ما بوده و هست. امامزاده صالح و زیارت حضرت عبدالعظیم هم که پای ثابت تفریحات مابود.در طول ۹ماهی که میزبان دخترم بودم هیچ وقت به رستوران نرفتیم . نمی توانستیم نمی شد هزینه ها بالا بود و پرداخت هزینه آن برایمان ممکن نبود. هر وقت برای تفریح بیرون می رفتیم نهایت چیزی که آقا سید می توانست تهیه کند بیسکویت و نوشابه بود.

من اهل نوشابه خوردن نبودم اما برای اینکه دل آقا سید نشکند با هر بدبختی که بود نصف آنرا می خوردم . گاهی که اوضاع اقتصادی مان اعیانی می شد به جای نوشابه ساندیس آلبالو می گرفتیم و من کلی ذوق می کردم . گاهی هم که به حرم حضرت عبدالعظیم می رفتیم در بازار قدیمی آنجا بستنی سنتی می خوردیم و من احساس می کردم که روی ابرها نشسته ام. اما همین چیزهای ساده نهایت توانایی آقا سید بود. خوب به خاطر دارم گاهی که از خیابان عبور می کردیم اطرافمان پر از فروشنده هایی بود که گوجه سبز و چاغاله و زغال اخته می فروختند می فهمیدم که آقا سید زیر چشمی مرا نگاه می کند و می دانستم که زیر لب خدا خدا می کند چشم من به آنها نیفتد من هم همیشه خودم را به ندیدن می زدم.

بعضی روزهای هفته توانایی تهیه غذای مناسب و گرم را نداشتیم و در نهایت تنها وعده ی غذایی که من کامل می خوردم همان وعده ای بود که در محل کار به ما می دادند. دوست داشتم لااقل می شد با غذای شبمان سالاد داشته باشیم اما خب متاسفانه مقدور نبود . من توانایی خوردن غذاهای مقوی را نداشتم اما تا دلتان بخواهد از بوی غذاهای عالی بی نصیب نبودم به برکت حضور خواهرشوهرم که در طبقه بالا بودند انواع و اقسام بوهای مختلف پایین می آمد.

با وجود آن شرایط همچنان سرکار می رفتم و آقا سید همچنان با سکوت مرا همراهی می کرد و مخالفت خود را پنهان می کرد او منتظر وقتی بود که من خودم به این باور برسم که بهتر است در منزل بمانم. ۹ماه میزبانی من بر من و آن فرشته ی کوچولو خیلی سخت گذشت اما امروز که به آن ایام بر می گردم سرم را در برابر مادر سادات بالا می گیرم چرا که هیچ وقت لبه به شکایت باز نکردم

 



موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۰۳
سیده طهورا آل طاها

آقاسید

نظرات  (۱)

گریه م گرفت چون حال زن باردار رو درک میکنم خدا خیرت بده ان شاالله که اینقد صبوری کردی دعام کن منم صبور شم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">