فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سن تکلیف» ثبت شده است

مادر روزها و سالهای گذشته را مرور می کرد. عروسی ها و جشن هایی را به خاطر می آورد که می دانست در آن نه صله رحم که گناه جریان دارد و نمی رفت . فرقی نمی کرد عروسی چه کسی باشد ٬ تولد چه کسی باشد . تولد تنها برادر زاده یا عروسی خواهر زاده . یادش می آمد گاهی اقوام و خانواده از دستش دلخور می شدند . گوشه و کنایه می زدند . می گفتند که شما ترک فامیل کرده اید . می گفتند صبر کنید تا دخترتان بزرگ شود آنوقت معلوم می شود که با سخت گیری هایتان از آن طرف بوم می افتد و آبروی تان را می برد . یادش می آمد که چقدر از این حرفها دلش می شکست و آنوقت سر سجاده اش می نشست و اشک هایش را به حضرت ارباب هدیه می کرد و به چادر خاکی مادرش ملتمسانه چنگ می انداخت که " یا اماه " نکند ... نکند دخترم مرا پیش شما شرمنده کند .اما باز هم دلش قرص می شد به دعای اهل بیت . به خدا اطمینان می کرد و وظیفه اش را انجام می داد و بقیه اش را می سپرد به حضرت حق . آنچه برای مادر مهم بود تربیت دخترش بود. دختری که حالا فرق موسیقی مطرب را از غیر آن تشخیص می داد .

مادر یادش می آمد که به خواست همسر و به توصیه ی استاد اخلاقش با افراد فامیل که حجاب و اصول اسلامی را رعایت نمی کردند و امر به معروف و نهی از منکر در انها بی تاثیر بود ٬ رفت و آمد نمی کرد تا خصلت های تاریک آنها و لقمه های شبهه ناکشان بر روح و روان بی آلایش دخترش اثر منفی نگذارد و صله ی رحم با آنها را تنها به دیدارهای گاه به گاه خلاصه می کرد.آنچه برای مادر مهم بود تربیت دخترش بود. دختری که حالا در پاسخ به عمه اش که شگفت زده می پرسید مگر خانمها باید روی پا و کف پا را هم از نامحرم بپوشانند؟! با تعجب از ندانستن عمه می گفت : بله باید بپوشانند.

حالا کمتر از سه ماه تا لحظه ی پرواز دخترش زمان مانده بود. یکبار فکر کردند برایش سالن بگیرند و تمام خانواده و دوستان را دعوت کنند اما بعد پدر گفته بود که شان این اتفاق بزرگ فراتر از این است که به یک شب خلاصه شود. بعد تصمیم گرفتند دخترشان را به سفر ببرند . در کنار دریا . اما مادر گفته بود که انجا معنویت ندارد. یکروز در ذهن مادر جرقه ای زده شد . معنویت را باید در صحن باصفای ابن الزهرا امام علی ابن موسی الرضا می جستند.دیری نگذشت که مادر و دختر و پدر راهی حریم رضوی شدند. آنجا بود که مادر نماز مسافر را به دخترکش آموخت . در صفهای باشکوه جماعت مادر مویه کنان در راز و نیازی عاجزانه در برابر یکتا معبود عالم هستی عاقبت بخیری و توفیق سربازی حضرت حجت را برای دخترکش تمنا می کرد. این تمام راه نبود .پدر کفش و کلاه کرد و با اندکی صرف زمان موفق شد تا از دفتر امام جمعه مشهد حضرت آیت الله علم الهدی ٬ آن پیرمرد فرهیخته و ملکوتی وقت ملاقات بگیرد. دخترک به همراه خانواده به محضر ایشان رسید . پدر برای آیت الله از دخترش گفت که درآستانه تحولی عظیم است و آیت الله با آن لبخند شیرین و چهره ی دوست داشتنی اش لب به سخن گشود و دخترک را ستود . مادر می دید دخترش که در هنگام ورود خجالت می کشید و آهسته آهسته گام برمی داشت اکنون با هر کلام محبت آمیز و تشویق و تایید آیت الله چطور سربلند می کند ٬ قد راست می کند٬ بزرگ می شود و به خودش و خدایی که او را به سکوی عروج فراخوانده است می بالد . عکاس ها از او عکس می گرفتند و او در کنار آیت الله احساس بزرگی می کرد.

باید این جشن برایش باشکوه کودکانه همراه می شد. مادر می دانست که دخترش چقدر شیفته ی خاله سیده اش و عموعبدالزهرای مهربانش است . و چقدر این دو را با آن محبت خالص شان که از امام مهربانیها به ودیعه گرفته اند ٬ دوست دارد. پس پدر ٬ ترتیب یک جشن کوچک دوستانه را داد و از آنها نیز دعوت کرد. مادر ٬ چقدر از این دو مهربان سپاسگزار شد که با وجود امتحان و مشغله به چشن کوچک انها قدم گذاشتند و در شادی دخترکشان سهیم شدند. قلب دخترک از رسیدن به این اوج باشکوه لبریز از شادی کودکانه بود.

روز بعد پدر آخرین تلاش را می کرد. کادویی کوچک گرفت و از مادر دخترش خواست تا کادو را به یکی از بانوان خادمه ی حرم بدهد تا بعنوان هدیه ای از امام رضا برای تاییدیه تقدیم دخترک کند. دخترک امامی به این عزیزی را دوست داشت . امامی که حواسش هست او به سن تکلیف رسیده است . بزرگ شده است .

لحظه ی وداع با حرم رضوی ٬ مادر دید که دخترش در سکوی پرش به سمت آسمان سربلند ایستاده است . دید که لحظه ی پرواز چقدر باشکوه شده است . دید که دخترش تا خدا آباد ملکوت قد کشیده است .

برو دخترکم ٬ فی امان الله ...



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۳
سیده طهورا آل طاها

دخترک کوچکتر که بود همراه مادرش به مسجد می رفت . مادر او را به مسجد می برد تا فضای روح انگیز آنجا را ببیند و در سایه سار خدا نفس بکشد . او در مسجد اجازه داشت که بازی کند با مهرها و تسبیح های رنگی و با بچه هایی که همسن و سال خودش بودند. مادر مرتب به او یادآوری می کرد که در فضای مسجد نباید سرو صدا راه بیندازد و مزاحم نماز خواندن های مردم شود.

بزرگتر که شد ٬ گاهی کنار مادر می ایستاد و نماز می خواند . هر چند رکعت که دوست داشت با وضو یا بدون وضو. اما هر بار که نمازش را کامل و با وضو می خواند یک جایزه کوچک در جانمازش پیدا می کرد که خدا برایش فرستاده است. خدا برایش بسیار ارزشمندو مهربان بود. مادر هر بار که می خواست مهربانی خدا را برایش جا بیندازد می گفت : بابا را می بینی که چقدر تو را دوست دارد ؟ دخترک با شنیدن نام بابا عشق می کرد و سرتکان می داد . مادر می گفت : خدا از بابا خیلی خیلی مهربان تر است . دخترک در فضای کوچک ذهنش از کسی که حتی از بابایش هم مهربانتر است بسیاری دلشاد بود. خدا برایش کسی بود که هرگز بچه ها را به خاطر اشتباهاتشان تنبیه نمی کرد . مادر هرگز از جایی به نام جهنم برایش چیزی نگفته بود . هر چه بود فقط مهربانی خدا بود و بس . اما او می دانست که همین خدای مهربان از خطاهایش ٬ از اینکه کار بدی بکند ناراحت می شود . می دانست این طور مواقع باید از خدا عذرخواهی کند . مادرش به او گفته بود اگر از ته قلبش عذرخواهی کند به شرط آنکه دیگر اشتباه را تکرار نکند خدا حتما او را می بخشد.

حالا یاد گرفته است که نماز ظهر و عصرش را کنار مادر بخواند . مادر در لحظات وضو گرفتن و نماز خواندنش کنارش است و تمام اشکالاتش را برطرف می کند . دخترک با صدای بلند نماز می خواند تا اگر جایی را اشتباه خواند ٬ مادر بلافاصله درستش را یادش بدهد. بعد از آنکه نماز و وضو را خوب دانست برای اقامه نماز مغرب و عشا همراه پدر و مادر به مسجد می رفت تا در کنار سایرین نمازش را کامل و صحیح بخواند . مادر با این شیوه ٬ نماز جماعت را به او آموخت . او اکنون نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را کامل می خواند اما ٬ مادر او را برای نماز صبح بیدار نمی کرد.سه ماه دیگر تا مکلف شدن دخترش باقی بود. می دانست که خواب صبحگاهی برای دخترش شیرین است و اگر از الان نسبت به خواندن نمازصبح به او اصرار کند ٬ ممکن است جز تلخی برایش ثمره ای نداشته باشد. کار مادر بسیار حساس بود . درست مثل جراحی که باید با چاقوی تیز جراحی با مراقبت و دقت کار کند. مکلف شدن دخترش ٬ مربوط به آبانماه بود . مهرماه ٬ زمان مناسبی بود که کودک با نماز صبح آشنا شود . چرا که عملا باید صبح ها زودتر بلند شود تا به مدرسه برسد . مادر می توانست او را اندکی قبل از قضا شدن نماز صبح بیدار کند و بعد از نماز ٬ او را سر میز صبحانه بیاورد . به این شیوه ٬ هم خوابی از دخترک به هم نمی خورد و هم او به خواندن نماز صبح عادت می کرد.

دخترک چند روزی بود که یک النگوی زیبا هدیه گرفته بود. پدر و مادر گفته بودند : این النگو هدیه اوست به خاطر نمازهای صحیحی که می خواند . به خاطر اینکه مراقب است از تلوزیون آهنگ های مطرب نشنود. به خاطر اینکه دروغ نمی گوید . تمرین می کند تا غیبت نکند .تهمت نزند . و خیلی کارهای دیگر.

حالا نوبت بزرگترین دغدغه ی مادر بود جشن تکلیف ...

ان شاالله ادامه دارد...



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۹
سیده طهورا آل طاها

دخترش چندماهه بود که یکروز شناسنامه اش را آورد و سن تکلیفش را محاسبه کرد. ششم آبانماه ساعت ۸ صبح. این روز و این ساعت لحظه ی وقوع بزرگترین و عظیم ترین حادثه ی زندگی دخترش بود . برای رسیدن به آن لحظه ی موعود باید برنامه ریزی می کرد.

دخترش سه ساله بود که او را با واژه ای به نام حجاب آشنا کرد. سر کوچک دخترک میزبان روسری های رنگی سه گوشی شده بود که مادر با وسواس و دقت آن را از میان انبوهی از روسری های رنگارنگ انتخاب می کرد. دخترک با دیدن آنهمه زیبایی و رنگ ذوق می کرد . خودش را در آیینه وارسی می کرد ٬ جلوی آن ژست های کودکانه می گرفت و دل از پدرش می ربود. مادر هر بار که روسری را بر سر دخترک می کرد ٬ می گفت : چقدر ماه شدی . با حجاب چقدر زیبا می شوی . بعد هم با دقت روسری را با مدلهای مختلف برایش می بست . گاهی مخفیانه برای کودکش جایزه های کوچک و ارزان قیمت می خرید و بیرون از خانه ٬ به دست انسانهای موجه می داد و خواهش می کرد به عنوان جایزه ی باحجاب بودنش به او بدهند و تاکید کنند که با حجاب خیلی قشنگ شده ای . دخترک قند توی دلش آب می شد.

تقریبا پنج ساله شد که مادر با شور و شوق یک چادر زیبا برایش خرید و او هر وقت که خودش دوست داشت با چادر از خانه بیرون می آمد . مادر در فاصله ی سه سالگی تا پنج سالگی به او آموخته بود که لباس بیرون از خانه باید شکل خاصی داشته باشد نباید آستین لباسش کوتاه باشد نباید دامن کوتاه بپوشد . دختر فهمیده بود که اگر دوست داشته باشد می تواند با لباس آستین کوتاه و دامن بیرون بیاید اما می دانست که حتما باید چادرش را به سرکند. مادر گاهی پنهانی برایش جایزه می خرید . از همان جایزه های کوچک و ارزان قیمت و لای چادرش می گذاشت و بعد هم به بهانه های مختلف او را به سراغ چادرش می فرستاد. وقتی دخترک جایزه را می یافت مادر ذوق زده و هیجان زده بالا و پایین می پرید که : وای فرشته ها از طرف خدا برایت جایزه آورده اند .

هفت ساله که بود . دیگر کاملا فهمیده بود نباید بیرون از خانه بدون حجاب و پوشش مناسب باشد . اکنون واژه ی تازه ای را هم آموخته بود " نامحرم " . او می دانست که جلوی نامحرم حتی اگر داخل منزل هم باشد باید از پوشش مناسب استفاده کند.

و اکنون ... مادر شش ماه فرصت داشت تا او را برای رسیدن به نقطه ی اوج و پرواز مهیا کند. تمام این شش ماه ضربان قلب مادر تند شده بود. در دلش بلوایی به پا بود . نگران و مضطرب بود . نکند در لحظه ی پریدن حادثه ای ٬ اتفاقی رخ دهد و این اوج آن طور که باید شکل نگیرد. برایش کادو خرید یک جامدادی قشنگ با مقداری لواز التحریر . قیمش مناسب بود . می دانست که دخترش از این جامدادی خوشش می آید. دختر جایزه را که گرفت تعجب کرد . دلیلش را نمی دانست . مادر گفت : اتفاق مهمی داره می افته که بعدا" برات توضیح می دهم. دختر پرسید: کی ؟ مادر گفت : بعدا" باید صبر کنی. یکروز گذشت . دختر لحظه ای از کنار مادر دور نمی شد. پس کی می گی؟ مادر می گفت : بعدا" باید صبور باشی . روز بعد هم آمد. پدر همه را به شام دعوت کرد و دختر اجازه داشت چیزی سفارش بدهد که خیلی دوست دارد. دختر باز هم تعجب کرد. چرا؟ چی شده؟ پدر گفت : صبر کن به وقتش می فهمی . روز بعد اما دختر ول نمی کرد . مادر همین را می خواست . همین بی تابی . همین اشتیاق . دخترک را کنار خودش نشاند . چشم در چشمش دوخت و برایش از سن تکلیف گفت . از اینکه خدا او را برگزیده است . از اینکه او ازمیان میلیونها انسان برای رسیدن به خدا انتخاب شده است . برایش از همه چیز گفت و از اینکه باید مرجعی را برای خودش برگزیند. نامها یک به یک خوانده می شد و دخترک فقط گوش می کرد . هیچ برق خاصی در چشمانش نبود. مادر می دانست دخترش به دنبال یک نام است . یک نام ویژه. بعنوان آخرین نام ٬ اسم او را بعنوان مرجع تقلید به زبان آورد.دخترک چشمانش درخشید . گفت : من می خواهم که ایشان مرجع من باشند " امام خامنه ای " قند توی دل مادر آب شد. کودک را در آغوش کشید . مبارک است عزیزم.

پایان قسمت اول...



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۶
سیده طهورا آل طاها