فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

با توجه به تقاضای مکرر دوستان و احساس نیاز نسبت به رفع مشکلات دوستان ، عزیزان می توانند در صورت تمایل به آدرس اینستاگرام بنده مراجعه کرده و از مطالب آن در جهت ارتقای سطح زندگی خود ، استفاده کنند ... 

بدیهی است که وبلاگ همچنان به فعالیت خود ادامه داده و پاسخگوی دوستان عزیز خواهد بود ان شاالله.


دوستان علاقه مند می توانند به آدرس اینستاگرام بنامtahoraaltaha مراجعه فرمایند...

۲۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۲
سیده طهورا آل طاها

در روزهای پایانی سال ۷۸ پس از فراز و فرودهای زیاد با مردی از نسل فاطمه از تبار روح الله وهم لباس خامنه ای کبیر پیوند ازدواج بستم. همه چیز برایم رنگ و بوی علوی و فاطمی داشت اما حافظ علیه الرحمه چه خوب گفته است :که عشق آسان نمود اول  ولی افتاد مشکلها

این وبلاگ شرح زندگی دختریست که قدم در راهی پرفراز گذاشت .راهی که گاه او را به ماندن خواند و گاه به رفتن. هر وقت که در این مسیر وا ماند سراسر وجودش را وسوسه خناسان در برگرفت و هر گاه که رفت بوی سیب تمام مشام زندگی اش را پرکرد. تجربیاتم هر چند اندک اما شاید رهگشا باشد.

این وبلاگ را تقدیم می کنم به پیشگاه حضرت رضا و رهرو صدیق و صبورش سیده بانو که مرا در مسیر نگارش این کمترین ها بسیار یاری داد.  



۱۴۱ نظر موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۲۴
سیده طهورا آل طاها
وقتی خبر جدای شان را شنیدم خیلی تعجب نکردم این جدایی محصول عوامل زیادی بود . یکی اش وسواس فکری مرد خانواده.
حالا هر چه که بود مرضیه خانوم از آقا مجتبی جدا شده بود و هر کدام مسیر زندگی شان را از هم جدا کرده بودند. چند ماه بعد فرصتی دست داد تا با مرضیه خانم صحبت کنم. او برایم از آن روزها گفت . از اینکه بعد از یک مشاجره ساده قهر می کند و به رسم چندین باره پیش مادرش میرود. برایم گفت فکر می کردم مثل دفعات قبل می آید دنبالم و با هم آشتی می کنیم اما او نیامد . گفته بود دیگر نمی آیم اگر خواستی خودت برگرد و مرضیه خانم می گفت غرورم اجازه بازگشت نداد. حال بعد از جدایی شان حال خوبی نبود . هر دو افسرده شده بودند . با وجود امکانات مالی فراوان , هیچ کدام خوشبخت نبودند.
با مرضیه خانم که حرف میزدم می گفت هیچ زنی نمی تواند مجتبی را تحمل کند , او مرد غیرقابل تحملیست. 
مرضیه خانم , وکیل موفقی بود . شرایط مالی اش خوب بود . چهره ی خوب و قشنگی داشت اما گمانم یک چیز نداشت .... صبر....
چند سال بعد خبر آمد آقا مجتبی ازدواج کرده . با یک بانوی مشهدی. بانویی که از همسر خدابیامرزش دو پسر داشت. معلم بود و اوضاع مالی اش چنگی به دل نمی زد. قیافه چندان خوبی نداشت . زن ساده و آرامی بود. 
الان چند سالی هست که با هم زندگی می کنند. گمانم بانوی مشهدی یک چیز را خوب می دانست ... او صبور بود و می دانست چطور زن باشد... 
۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۰۵
سیده طهورا آل طاها

گذاشتن این پست صرفا به معنی نشان دادن عمق فاجعه است..

پیشاپیش عذرخواهی بنده را بابت آنچه مطالعه می کنید پذیرا باشید.


عصبانی و خسته بود . دستهایش را لای موهای جو گندمی اش فرو کرد. هیچ کدام جرات نداشتیم تا کلامی بر زبان بیاوریم. 

استاد پشت تریبون نشست . بلندگو را تنظیم کرد. جرعه ای آب نوشید. دانه های درشت عرق پیشانی اش را زدود . 

دستهایش که حالا به وضوح می لرزید را دور کمر لیوان آب حلقه زد . صدایش را صاف کرد.

بچه ها یکی یکی این پا و آن پا شدند. زمزمه های آرام بچه ها به پچ پچه های بلند تبدیل شد تا آن وقت که کلام رسا اما دردمندش , فضا را پر کرد.

حرف هایش بیشتر شبیه درد دل های پدرانه بود تا کلاس درس تا جلسه سخنرانی. حرفهایش از جنسی بود غریب.... قریب ....


******************************

صبح اول وقت با پدر و مادرش آمده بودند برای مشاوره. پسرک که بعد فهمیدم دانشجوی یکی از بهترین دانشگاه هاست با ظاهری رقت انگیز وارد اتاق شد.

گوشواره ای به گوشش آویزان شده بود . از لاله ی بینی اش , حلقه ای ظریف آویزان شده بود . شلوار فاق کوتاه پاره اش توی ذوق می زد. موهای وزوزی اش مرا به یاد آن زن مو وزوزی انداخت که آن ور آب پاهایش را روی پا انداخته و آروغ فمنیستی میزند . با یادآوری اش , دل و روده ام بالا آمد.

پسرک ابروهایش را برداشته بود . لبهایش اندکی به سرخی میزد. چشمهایم دو دو می زد بی خیال ظاهرش شدم و از خانم موقر کنار دستش پرسیدم :بفرمایید امرتون چیه. در خدمتم....

مادر دستش را مشت کرد. نگاهی به آ دامس جویدن پسرش کرد و گفت :تا مقطع دبیرستان , در یکی از بهترین مدارس غیرانتفاعی درس می خواند . درسش عالی بود . من و پدرش از صبح تا شب جون می کندیم تا "امید" درس بخونه. هیچ وقت ازش هیچی نخواستیم . حتی بچه دیگه ای نیاوردیم تا امید یکه تاز باشه و امکانات در اختیارش باشه و فقط درس بخونه.

کلی هزینه کلاس کنکورش رو دادیم حالا دو سال هست که داره دانشگاه , مهندسی می خونه . اما این شده وضع و حالش.

من و پدرش کم آوردیم. حرف نمی فهمه. حرف نمیزنه. اومدیم تا شما یه راه پیش پای ما بذارین.

مادر رو از اتاق بیرون فرستادم.

رو به پسرک گفتم :آدامست رو دربیار.

آدامسش رو در آورد. 

تا اومدم یک کلمه حرف بزنم خیلی واضح و جویده جویده گفت:ببین دکتر... دکتری دیگه نه؟

منتظر جوابم نماند.

من ازدواج کردم. با دوستم. یکی از پسرای دانشگاهمونه. خیلی هم با هم خوبیم. مشکلمون فقط بچه است.,شما که بهت می گن دکتر می دونی من چطور می تونم بچه دار بشم؟!!!


زمان متوقف شد . متوجه سفید شدن موهایم می شدم. از اتاق بیرون رفتم.مادر جلو دوید. 

چی شد آقای دکتر راه حل مشکل امید چیه؟

نگاهش کردم..."فقط یه راه حل هست . همین امروز هر چی می تونید پول جمع کنید بفرستیدش از این مملکت بره. بفرستیدش خارج."

*************************************

کلاس تمام شد . سخنرانی تربیت فرزند هم .......

استاد نشسته بود ..... ماهم......


۴۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۰
سیده طهورا آل طاها

سرم به دوران افتاده بود. اتفاق رخ داده را به سختی هضم می کردم. صدای التماس های مادر و گریه های خواهرش گوشم را پر کرده بود. دخترک به سختی به هفده سال میرسید. 

مات و مبهوت به پیشآمد های دوماه گذشته فکر می کردم.

تا همین دو ماه پیش , آرزو دختر درسخوان و شاد مدرسه بود . قرار بود در المپیاد شرکت کند . مسوولین مدرسه رویش حساب باز کرده بودند. می توانست بورسیه شود.

اما حالا رنجور و زخم خورده روی تخت بیمارستان افتاده بود. با آینده ای مبهم ....

قصه از آنجایی شروع شد که دخترک درسخوان ما که همیشه به دوستانش مشورت می داد و آنها را از خطرات احتمالی و خطاهایشان آگاه می کرد , هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد روزی گرفتار خطایی حتی بزرگتر از خطای دوستانش شود . مرگ را برای همسایه می دانست و می پنداشت اینها هیچ وقت برای من اتفاق نمی افتد , من می دانم چکار کنم , این مشکلات هیچ وقت برای من پیش نخواهد آمد.

قصه نه فقط از اینجا , که از آنجایی شروع شد که پدرخانواده , با وجود مرد خوب بودن , هیچ وقت نتوانسته بود دوست و رفیق دخترش باشد . نمی دانست دخترها در سن نوجوانی طبیعتا به جنس مخالف گرایش دارند و اینجاست که وجود پدر در کنار دختر , نیاز عاطفی او را برآورده می کند . نمی دانست که فقدان او , راه را برای دیگران باز می کند.

قصه از آنجایی پررنگ شد که مادر خانواده , نمی دانست قرار نیست دخترش همان جوری بار بیاید که او بار آمده . نمی دانست که نوجوان ها به آزادی های مشروع نیاز دارند , نصیحت پذیر نیستند , اگر محبت و شوخ طبعی و صمیمیت را از مادرشان دریافت نکنند , از دوستانی می گیرند که شاید فرسنگها با فرهنگ آنها فاصله دارند.

قصه از یک دعوای ساده شروع شد. بعد آنقدر ادامه دار شد که دخترک قصه ما , برای به کرسی نشاندن حرفش , برای اثبات خودش , برای تهدید دیگران از طبقه دوم منزل خودش را به پایین پرت کرد. 

قصه از پسرکی شروع شد که این میان از آب گل آلود ماهی گرفت و پایش را به زندگی دخترک باز کرد و در عالم بی خودی از خود , گرفتار در دام نفس , اسیر در دست شیطان بی غیرت در گود مستی , دست به کاری زد که از آرزوی داستان ما هیچ نماند...

حالا مادر خانواده مانده است با یک دختر افسرده , با جنینی که باید نیست و نابود شود با خودزنی ها و تیغ زنی های مکرر پاره تنش .... ومن.... منی که باید مادر ی را آرام کنم. خواهری را دلداری دهم . دختری را از چنگ شوم یک نامرد بیرون بکشم. افسردگی اش را درمان کنم. به آینده امیدوارش کنم و.....

هیچ کس نمی داند خلوت های من چقدر دردناک است....


شما را بخدا , آرزوهایتان را دریابید...


الان نوشت.. صبای عزیزم , کامنت شما به من رسید . پاسخ هم دادم اما خیلی اتفاقی و بر اثر اشتباه کامنت شما حذف شد. ضمن عذرخواهی , خواهش می کنم یه بار دیگه برام کامنتتون رو بگذارید تا در خدمتتون باشم. سپاس

۸۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۵
سیده طهورا آل طاها

با مادرش آمده بودند برای مشاوره . از سر و وضع هر دو کاملا مشخص بود که رفاه کامل مالی دارند . 

مادر به شدت تلاش می کرد تا مبادی آداب باشد . سنگین و رنگین نشست روبروی خانوم مشاور.
دختر کاملا متین و موقر بود . حدودا 24 ساله می نمود . پوست گندمی و چهره ی معصومی داشت . آنقدر که دلت می خواست بنشینی و ساعتها به معصومیت و مظلومیتی که توی چهره اش موج می زند ، نگاه کنی . خانوم مشاور با دلخوری نگاهش را از دخترک چرخاند . واقعا" کی دلش میاد نگاه از این همه معصومیت بردارد ؟
از مادر موقر پرسید مشکل چیه ؟ مادر موقر چادر گران قیمتش رو محکمتر چسبید و لبخندی زد ... مشکلی نیست خانوم جون . ما برای مشاوره ازدواج خدمت رسیدیم . راستش عزیزم برای دخترم یه خواستگار خوب آمده که کاملا" مناسب شان و موقعیت خانواده ماست اما دخترم ابدا" زیر بار این ازدواج نمی رود و ما چون خانواده اصیلی هستیم نمی خواهیم به این ازدواج مجبورش کنیم . آمدیم خدمت شما تا شما کمکمون کنید . مبلغ مشاوره هم هر چی که باشد مهم نیست .
خانوم مشاور تا خواست لب از لب بازکند ، مادر موقر ادامه داد : از موقعیت خانوادگی مون اگه می خواهید بدانید باید عرض کنم ،همسرم یکی از مدیران ارشد در مجموعه **** است . آقای **** . حتمامی شناسیدش.
خانوم مشاور آقای مدیرارشد را می شناخت . اما به روی خودش نیاورد . در واقع این اصلا مهم نبود . مهم مساله ای بود که باید حل می شد . 

خانوم مشاور به چشمهای دخترک خیره شد. چشمها همیشه اسرار مگویی دارند . 
مشاور تمام تلاشش را می کرد اما دهان دختر جز به کلمه " نه " باز نمی شد : من اصلا" قصد ازدواج ندارم . نه با ایشون نه با هیچ کس دیگه . من مشکلی ندارم که خونه پدرم باشم . من می خوام تا آخر عمرم مجرد بمونم دوست ندارم ازدواج کنم . می خوام درس بخونم . در کارهای خیر شرکت کنم . می خوام کارهایی رو بکنم که دوست دارم ...
مرغش یک پا داشت " نه ".... مادر موقر عصبانیتش را کنترل می کرد همان طور که مشاور کنجکاوی اش را ... یک جای کار می لنگید ... این را تجربه ی سالهای مشاوره اش می گفت ... 
وقت مشاوره تمام شد و قرار بعدی گذاشته شد...

شب هنوز به انتها نرسیده بود که تلفن همراه خانوم مشاور زنگ خورد .از پشت گوشی تلفن صدای نازک دخترکی معصوم به گوش می رسید که اصرار داشت فردا بدون مادرش برای مشاوره بیاید. صدا غریبه نبود . خودش بود همان دختری که معصومیت از چهره اش می بارید ...

خانوم مشاور دل توی دلش نبود . حس کنجکاوی اش از مرز گذشته بود و رنگ فضولی گرفته بود. میخواست پرده از اسرار مگوی چشمهای دخترک بردارد.
دخترک وارد اتاق شد . تنها . مادرش نبود . همان خانوم موقر. نشست رو به روی خانوم مشاور. نمی دانم چرا چهره اش فرق کرده بود . معصومیت از چهره اش نمی بارید انگار .... 

دخترک شروع کرد . بی مقدمه . بی تعارف . 
چهار سال پیش یه پسر دانشجو اومد خواستگاری ام . پسر خوبی بود . دوستش داشتم . دوستم داشت. فقط مشکل مالی داشت . می گفتند : در شان خانواده ما نیست . می گفتند : خانواده اش در سطح ما نیستند ....
اما من دوستش داشتم . دوستم داشت .
با هم ازدواج کردیم . الان چهار ساله که من همسرش هستم . هر بار که پدر و مادرم می روند مسافرت من تهران می مانم . به هر بهانه ای ... مثلا درس ...
بعد می رویم ویلای پدرم با همسرم زندگی می کنیم ... مشکلی هم نداریم ...

خانوم مشاور آب دهانش را به زحمت پایین داد . پرسید : ازدواج کردین ؟ چه طوری ؟ بدون رضایت پدرت؟ 

دخترک گفت : آره . ازدواج کردم . صیغه را هم خودمان خواندیم . مهریه هم نخواستم . خرجمان را هم از پول تو جیبی که پدرم می دهد در می آوریم . 
خانوم مشاور با صدایی که از ته چاه در می آمد گفت : ازدواج شما از نظر شرعی اشکال داره ؟ نمی دونی ؟ دختر گفت : در عوض دلمون پاکه ... حالا خودتون یه جوری مادرم رو از فکر ازدواج من منصرف کنید . حق مشاوره تان هم هر چقدر بشه مهم نیست .

خانوم مشاور به دستهایش نگاه کرد ... یک فرشته مرده روی دستهایش مانده بود.!
۳۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۰۱
سیده طهورا آل طاها

مادر سردرگم و کلافه بود . هر از گاهی آه بلندی می کشید و ساکت می شد و دوباره شروع به صحبت می کرد . پیدا بود که به شدت ناراحت و عصبی است . می دانستم که اول باید مادر را آرام کنم بعد به سراغ مشکل فرزندش بروم . صدای لرزان و سکوت گاه و بیگاهش نشان از بغض فروخورده ای می داد که آزار دهنده بود . دلم می خواست مرهمی باشم روی دلش . دوست داشتم آرامش کنم . کار سختی بود اما...

فقط باید مادر باشی تا بفهمی چقدر سخت است که یک روز ناغافل بفهمی که پسر نوجوانت پای فیلم های نامناسب نشسته است . آنهم پسری که همیشه آرام و ساکت است . پسری که سرش توی درس و کتاب و مدرسه اش هست .

آن وقت هزار فکر و خیال به ذهنت هجوم می آورد که شاید من کم کاری کرده ام . شاید پدرش پول نادرست به خانه آورده . شاید این نتیجه رفت و آمد با فلانی است . شاید دوستان ناباب پسرم را از راه به در آورده اند . شاید این بخاطر ندادن خمس های سالانه است . شاید نتیجه تماشای فیلم های ماهواره است شاید .....

حالا دیگر کار از کار گذشته و شخم زدن این شایدها ، خیلی فایده ندارد . باید دنبال راه حل گشت . باید این غده سرطانی را درمان کرد . باید این مشکل را برطرف کرد .

مادر... همچنان جسته و گریخته ، ریز ریز گریه می کرد و توضیح می داد که ....

گوشی تلفن را محکم توی دستهایم گرفتم . پیش خودم فکر می کردم اگر من جای او بودم . اگر این فرزند ، فرزند من بود ... راستش حتی تصورش هم وحشتناک است ...


کار سختی بود اما ، مادر را آرام کردم . این آرامش حق او بود . 

طبق عادت همیشگی ام خواستم که قلم و کاغذ بیاورد تا آنچه می گویم را یادداشت کند. برحسب تجربه می دانستم که به دلیل فشار روحی ممکن است بخش زیادی از آنچه می گویم را فراموش کند : پسر شما درون گراست . نباید فکر کنید اینکه تمام مدت آرام و ساکت سرش توی درس و کتابش است ، نشان از آرام بودن اوضاع است . برعکس این طور مواقع زنگ خطر به صدا درمی آید . باید حساس باشید . کنجکاور باشید . همان قدر که بسیج رفتن و هیات رفتن ، برای یک نوجوان مصونیت نمی آورد ، مطمئن باشید که درس خواندن و از صبح تاشب پای تکالیف مدرسه نشستن هم نشان دهنده بروفق مراد بودن اوضاع نیست . اتفاقا باید خیلی زودتر از اینها نسبت به این حالت فرزندتان کنجکاو می شدید و حساسیت نشان می دادید. 

در شرایط فعلی نوجوان شما نمی داند که شما متوجه شده اید که او در لحظات تنهایی اش ، فیلم ها و تصاویر نامناسب می بیند پس باید با احتیاط رفتار کنید تا قبح مساله نریزد و شان شما هم حفظ شود.

این روش البته در مواجه با مشکل مشابه در زندگی زناشویی هم کاملا" صادق است و می تواند راهکار خوبی باشد .

یادمان باشد در مسایل تربیتی و خانوادگی اصل در با تدبیرعمل کردن است نه احساسی و هیجانی برخورد کردن . لذا آهسته اما با دقت گام برمی داریم . در اولین قدم نظارت غیر محسوس خودتان را روی فرزندتان بیشتر کنید . مثلا" از این پس تا جاییکه ممکن است او را در خانه تنها نگذارید . به بهانه هایی مثل تغییر دکوراسیون منزل ، تلوزیون و کامپیوتر را از اتاق او به محل عمومی خانه مثلا پذیرایی منتقل کنید . پرکاری و خصوصا پرکردن صحیح اوقات فراغت راه حل مناسبی برای عدم کشش نوجوان ها به تماشای این تصاویر و فیلم هاست . پس تا جاییکه ممکن هست اوقات او را با دادن مسئولیت های مناسب سن و توانش پر کنید . 

اگر فرزند شما بالای سیزده سال است معاد باوری و اعتقادات مذهبی را در او تقویت کنید .

مادر در حالیکه مشخص بود مشغول یادداشت برداری است ، سرفه کوتاهی کرد و پرسید : یعنی بهش نگم که فهمیدم . می خواستم امروز که برگشت سیاه و کبودش کنم . می خواستم ... وسط حرفش پریدم که : خواهر جان توضیح دادم که برخورد هیجانی درست نیست . کتک زدن که راهش نیست عزیزم . فردا که پرزورتر از امروز شد تلافی اش را سر شما در می آورد . لازم نیست مستقیما" بهش بگید که ماجرا را فهمیدید اما او را در خوف و رجای دانستن یا ندانستن قرار بدهید . یک جاهایی جوری برخورد کنیم که تصور کند ما فهمیده ایم و یک جاهایی جوری برخورد کنیم که مطمئن شود ما چیزی نمی دانیم . اما این در صورتی موثرتر خواهد بود که ما رابطه صمیمی و درستی با نوجوان مان داشته باشیم . شاه کلید حفظ نوجوانان در بحران نوجوانی ، ارتباط درست و صمیمی با اوست .

در ادامه برای محکم کاری گفتم : عزیزم رابطه درست و مناسب و به دور از تنش میان شما و همسرتون هم می تونه گره گشا باشه . سعی کنید فضای خونه تون فضای صمیمی و آرومی باشه.

همه چیز را تمام شده تصور می کردم که یکدفعه بغض زن ترکید ...

پشت تلفن هاج و واج مانده بودم که چه شد پس ... آروم شده بود که ؟!!!

زن از پشت صدای بغض آلودش گفت : کدوم آرامش خانوم ؟ فکر می کنید پسر من این فیلمها رو از کجا آورده ؟ وقتی پدرش تمام وقتش رو پای این فیلمها می گذرونه تکلیف من چیه ؟ کدوم آرامش ؟ وقتی بابای بچه ات سرش توی تصاویر نامناسبه تکلیف من چیه ؟ 

شما نمی دونی درد من چیه ؟ باید مادر باشید تا بدونی وقتی پسر هفت ساله ات میاد و میگه از بابام بدم می آید یعنی چی ؟ باید مادر باشید تا بدونی وقتی همون پسر بهت می گه نصف شب که رفتم آب بخورم بابا رو دیدم که داشت فیلم بد می دید . حالم از بابام بهم می خوره ، یعنی چی ؟


زن تلفن رو قطع کرده بود . خدا رو شکر که قطع کرده بود و صدای هق هق گریه های منو نمی شنید.




این رو اینجا نقل کردم تا بدونید همان طور که مردن آدمها برای پزشکان و پرستاران عادی و تکراری نمیشه شنیدن غصه های مردم هم برای ما عادی و تکراری نمیشه . بارها و بارها با غصه های شما گریه کردم . در خلوت خودم سر همه عالم و آدم دادکشیدم . این خاطره ، یکی از عادی ترین و معمولی ترین خاطره هاست . نقل بعضی شون واقعا ممکن نیست . شنیدنش برای شما و بازگو کردنش برای من سخته خیلی سخت . درست مثل آخرین موردی که داشتم ....همین دیشب یا همون دوشب پیش ... یا اون دختر نوجوانی که قبل عید مشکل داشت ...یا .....

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۳
سیده طهورا آل طاها

یکی دو جلسه اول که آمده بود ، کاملا" به خودش مسلط بود . اما کم کم با وخیم تر شدن اوضاع از خونسردی اش کم شد . حالا که جلسه سوم بود به وضوح به هم ریخته بود . بغضش را فرو می داد تا کلمات جرات بیرون آمدن داشته باشند. به نظر بیست و پنج ساله می آمد . 

می گفت : هیچ کس نمی دونه چه بلایی سرم اومده . هیچ کس نمی دونه ... نه پدرم نه برادرهام . نه حتی مادرم ....

می گفت : اگر بفهمند حتما" مرا می کشند . می گفت و می گفت و می گفت ....

مشاور اوضاع را خرابتر و حساس تر از آن می دانست که یک نفره تصمیم بگیرد . همین باعث شد که سراغ استادش برود . هرچند نهایتا" او نیز همان چیزی را پیشنهاد داد که مشاور داده بود . 

پیشنهاد جالبی نبود اما هیچ چاره ای هم نبود . اگر موضوع فاش می شد قطعا" زندگی دختر به مخاطره جدی می افتاد.


سه سال بود که با هم دوست بودیم . توی دانشگاه آشنا شدیم . اولش فقط چت می کردیم اما کم کم به هم وابسته شدیم . دوست نداشتم وارد یک رابطه حرام شوم . برای خودم خط قرمزهایی داشتم که دلم نمی خواست از آنها عبور کنم .در طول این سه سال هیچ مشکلی با هم نداشتیم . تفاهم کامل میان ما حاکم بود . برای همین تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم . یکی دو جلسه با خانواده آمدند اما کم کم وضع تغییر کرد . خانواده ام مخالفت می کردند . می گفتند مرد زندگی نیست .

پذیرش این مساله برام سخت بود برای همین حاضر شدم تا مخفیانه و به دور از چشم اطرافیان به عقد موقت هم دربیاییم . این طوری به خیال خام خودمان می خواستیم همه چیز را به گذر زمان بسپاریم تا کم کم خانواده ها متقاعد شوند که ما برای هم ساخته شده ایم .

اما این شد اول دردسر ما . مایی که در طول سه سال دوستی هیچ مشکلی با هم نداشتیم حالا با مشکلات خاصی روبرو می شدیم . تازه متوجه شدیم که مشکلاتی این وسط هست . اختلافاتمان شروع شد . از نظر من مهرداد خیلی بچه بود و از نظر او ، من زیاده خواه بودم . کم کم به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم با هم باشیم . خانواده ام راست می گفتند . ما اصلا" به درد هم نمی خوردیم.  وسط این گیرودارها بودم که خانواده ام بی خبر از شرایط من ، ترتیب یک جلسه خواستگاری را دادند .

من تقریبا" در عمل انجام شده قرار گرفته بودم . نمی توانستم بگویم که مخفیانه و دور از چشم آنان چه کرده ام از طرفی منطقی که به ماجرا نگاه کردم به این نتیجه رسیدم که : حالا که دارم از مهرداد جدا میشم بالاخره بهتره با کسی که شرایط مناسبی داره ازدواج کنم . برحسب اتفاق "او" شرایط خیلی خوبی داشت و خانواده ام هم راضی بودند . همه چیز به یک چشم به هم زدن پیش رفت . من حتی هنوز ماجرا را به مهرداد هم نگفته بودم . بعد از دوجلسه آمدن و رفتن در جلسه سوم ، قرار آزمایشگاه را گذاشتند . پدرم آدم مقیدی بود و همان شب اصرار کرد که برای آزمایشگاه رفتن باید به هم محرم شویم . این طوری با هم بیشتر آشنا می شدیم.

من هنوز به این فکر می کردم که مهرداد از همه چیز بی خبر است اما جرات گفتن حقیقت را نداشتم و از طرفی نمی خواستم "او" را با تمام شرایط خوبی که داشت از دست بدهم . پس به عقد موقت با "او" تن دادم . پیش خودم گفتم بعدا" که همه چیز به نتیجه رسید ، مهرداد را خبر می کنم و از هم جدا می شویم . اینها همه با مسافرت چند هفته ای مهرداد و خانواده اش همزمان شده بود و گویا من فراغ بال بیشتری داشتم که تا عمق یک چاه خود خواسته سقوط کنم .

همه چیز بسیار به سرعت و عجولانه پیش رفت و من به عقد دائم "او" درآمدم . یک هفته نشده بود که مهرداد از سفر برگشت . خیلی سربسته حالی اش کردم که به درد هم نمی خوریم . اتفاقا" مهرداد هم دیگر تمایلی به ادامه ارتباط نداشت و قرار شد که پیش روحانی پیش نماز محل برویم و بپرسیم که جدایی بین ما چطور باید اتفاق بیفتد. نفس راحتی کشیده بودم و دیگر ابدا" هیچ احساسی به مهرداد نداشتم انگار چنین شخصی از اول اصلا" وجود خارجی نداشته . مهرداد هم دست کمی از من نداشت. هیچ اثری از آن عشق سوزان سه ساله نبود...

حرف پیش نماز مسجد اما ، آب یخی بود که روی سرم ریخت . پیش نماز می گفت : شما در زمان عقد موقت با این آقا به عقد دائم " او " در آمده اید و این یعنی برای ابد و برای همیشه به همسردائم خود حرام شده اید . هر ارتباط شما با ایشان حرام است و باید به سرعت از او جدا شوید .

رو به مرگ بودم . مهرداد تازه فهمیده بود من در غیاب او عقددائم شده ام . هیچ اهمیتی نداد . مشکلی نداشت که بخواهد خودش را اسیر من کند . این وسط ، این من بودم که با دست خودم ، با ندانم کاری ام تمام زندگی ام را به تباهی کشانده بودم . 

نمی توانستم قبول کنم . "او" مرد بسیار خوبی بود . من دوستش داشتم . می توانستم در کنارش خوشبخت شوم . جرات گفتن واقعیت را نداشتم . می دانستم اگر پدر و برادرانم از واقعیت با خبر شوند حتما مرا می کشند . خودم را مرده فرض کرده بودم . نه توان گفتن حقیقت را داشتم و نه می توانستم تمام دنیا و آخرت خودم و "او" را به آتش بکشم . برای همین اومدم اینجا....شما بگید چکار کنم ؟ حاضرم هر کاری بکنم اما به خانواده ام چیزی نگم ....


این تمام ماجرایی بود که دخترک ، وسط هق هق هایش می گفت . مشاور در صندلی فرو رفت . بلافاصله راهی به ذهنش رسید اما اطمینان نداشت . تایید استادش کار را راحت کرد .

فقط یک راه حل هست . دختر سیخ نشست . تمام وجودش گوش شده بود. چکار کنم ؟ تو رو خدا نجاتم بدید....

مشاور جا به جا شد . صدایش را صاف کرد . خودکار را توی دستش چرخاند . واضح بود که داشت وقت کشی می کرد . شاید منتظر یک معجزه بود اما .... چاره ای نبود باید می گفت ...


مشکل چند تاست .. اولا" خانواده شما بی خبرند . شما در بی خبری و بدون اجازه پدرتان ازدواج کردید این یعنی ازدواج موقت شما از ابتدا اشکال داشته . حالا هم شرایط خانوادگی شما جوری است که امکان گفتن واقعیت نیست . ثانیا" شما به همسر دائم خود حرام ابد شده اید . چرا ؟ چون در زمان عقد موقت با مهرداد به عقد ایشان در آمده اید . پس فقط یک راه می ماند . باید از "او" جدا شوید . اما جدا شدن باید به شکلی باشد که خانواده واقعیت را نفهمند . پس از همین الان به خانه برو و سر ناسازگاری با همسرت را بگذار . 

دخترک کم مانده بود خودش را بزند ...! آخه من دوستش دارم . اون خیلی خوبه . چه بهونه ای بیارم ؟! مشاور با خونسردی کلافه کننده ای گفت : چاره ای نیست . یا باید به خانواده حقیقت را بگویی یا باید این روش را بروی . برو و به دنبال هر بهانه ای بگرد که از "او" جدا شوی . باید جدا شوی هیچ راه دیگری نیست .بگو نمی توانم با "او" زندگی کنم . بگو از "او" بدم می آید . بگو ....


چند لحظه ای به سکوت گذشت . دخترک انگار توی ذهنش دنبال بهانه می گشت تا تحویل خانواده اش بدهد .از در اتاق که بیرون می رفت پرسید : میشه بگید چرا من و مهرداد که سه سال بدون هیچ مشکلی با هم بودیم ، بعد از عقد موقت اینقدر دچار مشکل شدیم که دیگه نتونیم هم رو تحمل کنیم؟ مشاور در حالیکه از جا بلند می شد گفت : چون اون سه سال هیچ تعهدی به هم نداشتید . تعهد مسئولیت می آورد . شما در قبال هم هیچ مسئولیتی نداشتید . نه شما در قبالش موظف به تمکین و انجام وظایف زندگی بودی و نه او در قبال شما موظف به تامین معاش و انجام وظایف زندگی بود . مشکل وقتی شروع شد که در قبال هم متعهد شدید. این وسط شما بودید که نابود شدید. شما برای مهرداد نقش یک همصحبت خوب و یک همراه و همدم عاطفی را داشتید . اما درست وقتی که او باید برای شما نقش یک تکیه گاه را بازی می کرد ، به دلیل ضعف مدیریت ، از انجام آن شانه خالی کرد . نتیجه دوستی نافرجام شما این شد که می بینی ....

دخترک مایوس و عصبی از در اتاق بیرون رفت . مشاور دیگر هرگز او را ندید...

۳۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۳
سیده طهورا آل طاها

علی آقای کوچولو و شیطون خانواده ما ، حالا قرار است به فضل خدا ، برای خودش یک آقای مهندس تمام عیار بشود . آنهم از یکی از معتبرترین دانشگاه ها .... 

همین شد یک بهانه تا اعضای خانواده ، دور هم جمع شویم و برایش یک جشن ساده خانوادگی ترتیب بدهیم . 

عصر بود که همگی عازم منزل خواهرم شدیم . تا مترو راه زیادی نبود . هر چهارنفرمان ، مسیر پانزده دقیقه ای تا مترو را پیاده رفتیم . شاید اگر می دانستم چه ماجرایی را در پیش رو داشتیم به همان تاکسی های اینترنتی رضایت می دادم و هرگز پایم را داخل مترو نمی گذاشتم .

به ورودی مترو که رسیدم دو تا دختر که ظاهرا هجده ، نوزده ساله بودند چند قدم جلوتر از ما وارد مترو شدند . پوشش اسفناکی داشتند . البته دیدن این مناظر دیگه برای ما و قطعا" برای شمای خواننده عادی شده . 

دخترها جلوتر از ما روی پله برقی ایستادند و ما با فاصله ی چند پله ، بالاتر ایستاده بودیم . نگاهم به روبرو بود . متوجه شدم که دخترها حضور ما را با نوع لباس همسرم و پوشش من و بچه ها ، دیده اند. یکی دو بار برگشتند و نگاه کردند . خیلی عادی . این نگاه ها دیگه برای ما عادی شده . انگار این ما هستیم که از فضا آمده ایم و غیر طبیعی هستیم . شنیده اید که دیوانه ای از تیمارستان فرار کرد و وارد شهر شد .... می گویند وقتی وارد شهر شد از دیدن آدم های عادی به قدری شگفت زده شد که می گفت : وااااای چقدر دیوانه ....بگذریم ....

پله برقی اول مترو بی دردسر گذشت و با طی چند قدم به پله برقی دوم رسیدیم.

در یک لحظه از چیزی که می دیدم تعجب کردم . یکی از دخترها که وضعیت نامناسب تری داشت ، شالی که به سر داشت از سر برداشت . اولش فکر کردم شاید افتاده و حالا به عمد یا غیر عمد به سرش نمی گذارد . اما بعد متوجه شدم که مرتب به عقب برمی گردد تا واکنش ما را چک کند. تمام تنم داغ شده بود چون می دانستم که دخترک با هوشمندی روی نقطه ای دست گذاشته که باعث تحریک و عصبانیت همسرم شود . با ترس و استرس به همسرم که درست کنارم روی پله ایستاده بود نگاه کردم . همسرم نگاهم کرد و گفت : ببین به عمد داره این کار رو می کنه . ابتکار عمل رو به دست گرفتم و گفتم : اهمیت نده می خواد تو رو تحریک کنه . همسرم کامل برگشت و نگاهش را برگرداند . دخترک اما ول کن نبود . مرتب برمی گشت و به پشت سرش نگاه می کرد . دستی به موهایش می کشید و دوباره به روبرو نگاه می کرد.

کاش ماجرا به همین ختم می شد . به محض اتمام پله برقی نزدیک گیتی که باید بلیط می زدیم و وارد می شدیم . یکباره در کمال تعجب شروع به جیغ کشیدن کرد. 

فریاد می زد که : حاج آقا خجالت نمی کشی زن و بچه کنارت هست اما به من نظر داری . 

یک لحظه وحشت تمام وجودم را گرفت . اصلا انتظارش را نداشتم . به سرعت به همسرم نگاه کردم . مات و مبهوت ایستاده بود . در یک لحظه دیدمش که تمام صورتش به نهایت قرمز شده بود. رگ های گردنش متورم شده بود . دخترک همچنان جیغ می زد . مردم جمع شده بودند . پلیس مترو به سرعت خودش رو به ما رسوند و جمعیت رو شکافت . مامورین مترو هم همچنین.

دخترها ترسیده بودند . خجالت کشیده بودند . چادرشان را محکم گرفته بودند و هاج و واج منظره را تماشا می کردند.اصلا نفهمیدم کی بلیط زدند و از گیت رد شدند و آن سوتر شاهد ماجرا بودند.

من همچنان متحیر جمعیت اطرافم را نگاه می کردم . قلبم به شدت می زد. کلمات را گم کرده بودم. فقط خودم را به دختر رساندم که : عزیزم زشته به خدا . اینهمه مرد اینجاست چرا این طور جیغ می کشی . نمی دانم اینها اصلا به دهانم آمد یا ساخته ی ذهنم بود...

نگاهم به همسرم افتاد . قامت رشیدش در لباس ساده ی پیامبر و عمامه ی مشکی خواستنی تر شده بود . چفیه ی دور گردنش هویت ولایی اش را فریاد می زد. خودم رو به همسرم رسوندم. دستش رو گرفتم . یخ بود . ابروهای پرپشت پیوندی اش در هم گره شده بود. صورتش همچنان سرخ ... دانه های درشت عرق روی پیشانی اش می درخشید. مستاصل ایستاده بودم ... 

مردم برای تماشا جمع شده بودند. انگار همه چشم شده بودند تا مظلومیت همسرم و استیصال خودم و ترس دخترکانم را تماشا کنند. 

دخترک با آب و تاب و داد و بیداد مشغول داستان سرایی برای مامورپلیس بود. 

پلیس مترو دستبندش را بیرون کشید . انگار قلبم را از کالبد سینه ام بیرون می کشیدند. به سمت همسرم جلو آمد . به سمت همسرم دویدم . نمی دانم چادرم زیر پایم پیچید یا نه ... به صورت به زمین خوردم یا نه ... فاصله تا همسرم شاید دو قدم بود . اما انگار میان من و او فاصله ی عرش و ارض بود .

آمد تا مچ دست همسرم را بگیرد . متهم می گرفت انگار .... مچ دست همسرم را گرفتم ؟ نمی دانم ... تمام عشقم را به گناه نکرده می بردند ... قامت همسرم همچنان استوار بود اما چهره اش چیزی بود که من فقط و فقط هنگام عصبانیت های وحشتناک  از او دیده بودم . 

از میان هیاهوی دخترک ، کلمات پلیس را می شنیدم که : آقا شما باید با ما بیایید این خانوم ازتون شکایت داره ...

به مردم نگاه کردم ... هل من ناصر.... ؟؟ 

یک نفر پیدا شد ... یک پیرمرد ... دو تا شدند .... دو تا جوان .... یک زن هم بود ... نمی دانم پیر بود یا جوان ..برای حمایت آمده بودند ...


یک دفعه یک چیزی یادم آمد ... این قشنگ ترین چیزی بود که یادم آمد ... دوربین های مدار بسته مترو ....

یادم آمد از لحظه ی ورودمان به محدوده مترو دوربین ها را اتفاقی دیده بودم . دوربین ها ثبت کرده بودند . ثبت کرده بودند که ما پشت سر این دخترک بودیم . آنها جلوی ما بودند . او بود که پوشش را عمدا" برداشت . او بود که مرتب به پشت سرش نگاه می کرد . او بود که قصد تحریک داشت .

دوربین ها چقدر چیزهای خوبی بودند....


همسرم رها شد . دخترک همچنان جیغ می کشید . از گیت رد شدیم . صبورا هنوز هم از عمق جانش دخترک را نفرین می کند . تسلی های من بی تاثیر است ....

۷۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۹:۲۷
سیده طهورا آل طاها

دخترک 5 سالش بود . چهره اش به زردی می زد . موهای بافته شده اش دو طرف صورت کوچک و ناراحتش آویزان شده بود . لبهایش را محکم به هم می فشرد ، انگار می ترسید که کلمات بی مهابا از دهانش بیرون بریزد. 

دست کوچکش در دست پدر حلقه شده بود . از عمق نگاه پدر ، نگرانی و آشفتگی پیدا بود . چند لحظه بیشتر نگذشته بود که مادر دخترک پا به اتاق گذاشت . مشاور با دقت به هر سه نفرشان نگاه کرد . نگاه دقیق مشاور ، روی مادر متمرکز شد. ظاهر مادر نشان می داد که هفته ها و روزهای آخر بارداری اش را می گذراند . مشاور به چهره مادر دقیق شد . آن چیزی که از عمق نگاه پدر پیدا می شد به وضوح و به روشنی آفتاب از رفتار و سکنات مادر هویدا بود . 

این میان دخترک زرد و پژمرده همچنان روی پاهای کوچکش ایستاده بود و لبهایش را محکم روی هم می فشرد . 

سکوت اتاق با دعوت مشاور به صحبت کردن ، در هم شکست . پدر نگاهی از روی عجز به مادر انداخت . و لب به صحبت باز کرد . 

یک هفته است که دخترم لب به هیچ غذایی نزده . اصلا" نمی دانیم با چی زنده است . هر فکر و هر راه حلی که به ذهن مان رسیده را امتحان کردیم اما بی فایده بوده . تهدید کردیم ، دعوا کردیم ، دکتر بردیم ، وعده جایزه و شهربازی دادیم ... اما همه اش بی نتیجه بود .دخترم هیچی نمی خوره . واقعا" لب به هیچ چیزی نمی زنه . نمی دانیم چرا ! مادرش دارد از غصه دق می کند . با شرایطی که مادرش دارد ، نمی دانم چه می شود .تا ده روز دیگر بچه به دنیا می آید و شلوغی ها و مشکلات خودش را دارد . ما مانده ایم با این دختر .

پدر چشمش را به سنگ های کف اتاق دوخت و یکباره مثل کوه آتشفشان منفجر شد . صدای گریه هایش تمام اتاق را پرکرده بود. سرو روی دخترش را می بوسید . دستانش را به چشم می کشید. ملتمسانه به دخترک نگاه می کرد . مادر با دیدن این صحنه به حالت ضعف روی صندلی افتاد .

مشاور هر دو را آرام کرد . نگاهی دوباره به چهره ی غمزده دخترک کرد و کارش را شروع کرد. انبوه سوالات یکی یکی بررسی می شد . شرایط عادی به نظر می رسید . اما مشاور از میان پاسخ ها و بررسی حالات دخترک فهمیده بود مشکل او ریشه در اضطراب عمیقش دارد . 

حالا باید ریشه مشکل شناسایی می شد . کم کم متوجه اضطراب نهفته ی مادر می شد . اما می توانست آنرا به حساب شرایط بارداری و اوضاع فعلی بگذارد.  مشاور فهمیده بود که دخترک 5 روز است که به خواست خودش به مهد نرفته است .

مشاور یک خط در میان به سراغ مادر می رفت تا میزان اضطراب او را چک کند . کودک می توانست اضطراب را از مادر دریافت کرده باشد اما چرا؟

مشاور از مادر درباره تاریخ وضع حمل پرسید . مادر آهی از نهادش بلند شد و گفت : چند روز دیگه . اگه دنیا بیاد...!! مشاور از شنیدن این جمله آنهم از دهان مادر تعجب کرد . پرسید : حتما به سلامتی به دنیا میاد . چرا فکر می کنید شاید نیاد؟! مادر گفت : از بس مریضی زیاده . همین چند وقت پیش بچه برادرم هنوز دنیا نیومده تو شکم مادر مرد . چند ماه پیش هم پسر یکی از دوستام چند ساعت بعد تولد مرد . مشاور ساکت نشست تا مادر لیستی از نوزادانی که قبل یا بعد از ولادت مرده بودند را ارایه دهد. این وسط نیم نگاهی به دخترک کرد . دختر چشم از مادر برنمی داشت . پلک هم نمی زد. دستانش را محکم در دستان پدرش پنجه کرده بود . نفس های کوتاه و عمیق می کشید . چشمانش پر از اشک بود . اما فرو نمی ریخت . 

مشاور به یاد ای کیو سان دوران کودکی اش افتاد .... " فهمیدم " ...


 رو به دخترک کرد . از چی می ترسی ؟ دخترک با بغض گفت : اگه نی نی مون بمیره چی ؟!

مشاور دختر را بیرون فرستاد و مفصل از اشتباه بزرگ مادر برای هر دو سخن گفت . اضطراب مادر در این زمینه به دخترش منتقل شده بود و ترس از ، از دست رفتن نوزاد باعث بروز اضطراب عمیق در دخترک شده بود . غذا نخوردن او فقط عکس العملی بود که او نشان می داد . اشتباه بعدی والدین موافقت آنها برای نفرستادن کودک به مهد بود . این وقتها ، دور کردن کودک از محیط های کودکانه و پرجنب و جوش خطای بزرگی محسوب می شود . اشتباه بعدی ، گوش دادن به حرف افراد ناآگاه بود. کسانیکه در طی این روزها مرتب به والدین دخترک می گفتند : ولش کنید هروقت گرسنه بشه سنگ رو هم می خوره ."

تنها توصیه مشاور به والدین این بود : توی فامیل یا افراد خانواده بچه های همسن و سال هستند؟ بچه هایی که والدین مطمئنی داشته باشن ؟ خدا را شکر که خاله دخترک صاحب دختران دوقلو همسن او بود. همان روز ، به سفارش مشاور ، دخترک به بهانه بازی پیش آنها فرستاده شد . 


فردا صبح راس ساعت 8 تلفن مشاور زنگ خورد . پدر همان دختر بود . با خوشحالی آمیخته به اشک می گفت دخترم دیشب شامش را با دخترخاله هایش خورده . صبحانه را هم همین طور ...


اضطراب را در کودکان جدی بگیرید ... 

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۱
سیده طهورا آل طاها

ریشه ی بسیاری از مشکلات دوره نوجوانی ، به ایام کودکی و نهایتا" به خانواده برمی گردد. یکی از این مشکلات که اتفاقا" ریشه ی بسیاری از اختلالات در آینده است ، اضطراب است .


فراوانی این معضل در دخترها بیشتر از پسرهاست اما این به آن معنی نیست که پسرها از دچار شدن به آن مصون هستند. اضطراب یک احساس ناخوشایند و نوعی دلواپسی است که با چند احساس جسمی مثل احساس خالی شدن سردل ، حالت تهوع ، تپش قلب و سردرد همراه است . معموا" افراد مضطرب بیقرار و سردرگم هستند .


انواع اضطراب :

1- اضطراب تسهیل کننده : این نوع اضطراب در حد کم و متعادل منجر به پیشبرد کارها می شود.

2- اضطراب ناتوان کننده : این نوع اضطراب با بی اشتهایی یا پرخوری ، هیجان بی مورد ، حالت تهوع، گریه های بی مورد ، تیک های عصبی مثل کندن مو و ناخن جویدن همراه است . در نهایت به تشویش و از کارافتادگی نیز می رسد .


علل اضطراب

1- سخت گیری که باعث پنهان کای ، دروغگویی ، لجبازی ، طغیانگری و پناه بردن به محیط ها و افراد دیگر است .

2- ترس و تهدید فرد 

3- رقابت هایی که سازنده نیستند و تنها یک انگیزه موقت است .

4- داشتن والدین مضطرب 

5- مقایسه کردن فرد با دیگران که خود سبب تحقیر و نادیده گرفتن فرد می شود.

6- بزرگ جوه دادن بعضی مسائل مثل اینکه : اگر درس نخوانی بدبخت می شوی. یا " اگر فلان نمره را نگیری بیچاره می شوی."

7- دادن پاداش نامناسب " اگر نمره ات 20 بشه برات تبلت می خرم ."

8- انتظار بیش از حد داشتن 

9- دادن برچسب نامناسب " بدبخت" . " بی عرضه "


راهکارهای مدیریت اضطراب :

1- مراقب ارتباط کلامی خود با فرزندانمان باشیم . " زود باش دیر شد ." 

2- تهدید کردن باعث اضطراب می شود .  

3- در موقعیت های اضطراب زا قرارش ندهیم .

4- تغذیه مناسب و خواب کافی

5- کنترل استفاده از رسانه . دو ساعت قبل از خواب و دو ساعت بعد از بیدار شدن از خواب استفاده از رسانه ممنوع است .

6- ورزش و نرمش به شکل منظم اضطراب را کم می کند . آب بازی و خاک بازی در کودکان به شکل معجزه آوری اضطراب را می کاهد.

7- توجه به کارهای مورد علاقه 

8- پرکاری بهترین راهکار در مقابله با اضطراب است .

9- ایجاد زمینه گفتگو با بچه ها . در همین راستا یاد بگیریم شنونده خوبی باشیم وقتی با شما صحبت می کنند تمام توجه تان به او باشد و هرگز او را در معرض قضاوت خود قرار ندهید.


مشکلاتی که سرمنشا آنها اضطراب است :

1- پرخاشگری

2- کاهش تمرکز و توجه که خودش باعث کاهش یادگیری می شود. لذا شما نوجوانی را می بینید که ساعتهای طولانی درس می خواند ، گاهی از ترس کم آوردن وقت یا هر دلیل دیگر به گریه می افتد اما با وجود تلاش فراوان نتیجه مطلوب را کمتر می گیرد .

3- بد غذایی 

4- لجبازی . که در کودکان زیر 7 سال به وفور وجود دارد .

5- گرایش به انحرافات جنسی از جمله خود ارضایی و اعتیاد

6- اختلال شخصیت و افسردگی 

7- ارتباط با جنس مخالف 

8- ناامیدی که در نهایت گاهی منجر به خودکشی یا حداقل فکر آن می شود.


اضطراب را جدی بگیرید....

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۵۸
سیده طهورا آل طاها

ترک های ریز و درشت سقف از یک طرف و رنگ پریدگی ، دیوارهای خانه از طرف دیگر، بالاخره زن را راضی کرد که در برابر اصرارهای همسرش درباره نقاشی و بنایی خانه ، کوتاه بیاید .

زن ها همیشه از درهم ریختگی و آشفتگی خانه و به هم خوردن نظم زندگی فرار می کنند . برای همین است که اغلب از نقاشی و بنایی بیزارند . گاهی ترجیح می دهند کلا" اسباب کشی کنند و از یک خانه به خانه دیگر بروند و رنج بستن و باز کردن اثاث منزل را به جان بخرند اما بنایی و نقاشی نداشته باشند . اما چاره نیست . گاهی باید به چیزهایی تن داد که ازشان فراری هستی .


هوا نم نمک سرد شده بود . مدرسه ها باز شده بودند و بچه ها راهی مدرسه می شدند و این خود دلیل روی دلیل بود که زن را از این بنایی بی موقع می ترساند .

استاد نقاش ، پیرمرد باصفا و مهربانی بود و البته بسیار خوش صحبت . زیر لب مدام ذکر می گفت و به چابکی که از سن و محاسن سفیدش بعید بود از پله های نردبان چوبی اش بالا و پایین می کرد . از اهالی جبهه و جنگ بود و سرد و گرم چشیده . سواد چندانی نداشت این را از امضای کج و معوجش می شد فهمید . اما حرف که می زد ؛ می شد از لابه لای کلماتش خیلی چیزها شکار کرد .


بوی رنگ تمام خانه را برداشته بود . پیرمرد نقاش ، با وسواس رنگ یاسی اتاق خواب را ساخت و صدا زد : حاج خانوم تشریف بیارید ببینید این همون چیزی هست که می خواستید . زن چادرش را سرکشید و ترکیب رنگ را پسندید. نوبت به اتاق بعدی رسیده بود . پیرمرد دوباره دست به قلم شده بود و رنگ صورتی کم رنگ را ساخت . باز صدایش در خانه پیچید که ... حاج خانوم تشریف بیاورید ببینید این رنگ خوبه ؟

مرد خانه ، لبخندی زد . رو به استاد نقاش پرسید : استاد معلومه که نظر خانمها براتون خیلی مهمه ؟ شما که از خانمت  نمی ترسی ؟

استاد نقاش کمر راست کرد . قلم موی آغشته به رنگ صورتی را در سطل رنگ فرو برد . چند قدم جلو آمد . به مرد جوان خیره شد . عرق های درشت پیشانی اش را پاک کرد و نرم و آهسته پاسخ داد :


وقتی زنی داری که بجای جلوه گری توی کوچه و خیابان ، با حیا و عفیف ، بالای سر زندگی اش نشسته و شوهر و بچه هایش را اداره می کند ، باید خانه را جوری درست کنی که او می خواهد. جوری رنگ کنی که او می خواهد . جوری بچینی که او می خواهد . این خانه همه عشق یک زن است. خانه قلمرو یک زن است . خانه را همان طوری درست کن که او می خواهد . توی خانه همان طوری باش که او می خواهد تا او هم بیرون از خانه آن طوری باشد که هم خدا خوشش بیاید هم تو.


زن به چهارچوب در اتاق رسیده بود . رنگ صورتی باب میلش بود . همانی که می خواست . استاد نقاش ، قلم مو را در رنگ صورتی فرو کرد . دیوار اتاق صورتی شده بود.



۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۰۸:۴۶
سیده طهورا آل طاها