فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

در روزهای پایانی سال ۷۸ پس از فراز و فرودهای زیاد با مردی از نسل فاطمه از تبار روح الله وهم لباس خامنه ای کبیر پیوند ازدواج بستم. همه چیز برایم رنگ و بوی علوی و فاطمی داشت اما حافظ علیه الرحمه چه خوب گفته است :که عشق آسان نمود اول  ولی افتاد مشکلها

این وبلاگ شرح زندگی دختریست که قدم در راهی پرفراز گذاشت .راهی که گاه او را به ماندن خواند و گاه به رفتن. هر وقت که در این مسیر وا ماند سراسر وجودش را وسوسه خناسان در برگرفت و هر گاه که رفت بوی سیب تمام مشام زندگی اش را پرکرد. تجربیاتم هر چند اندک اما شاید رهگشا باشد.

این وبلاگ را تقدیم می کنم به پیشگاه حضرت رضا و رهرو صدیق و صبورش سیده بانو که مرا در مسیر نگارش این کمترین ها بسیار یاری داد.  



۱۰۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۲۴
سیده طهورا آل طاها

در ابتدا توجه به این نکته ضروری است که بیش فعالی یک اختلال مغزی و غیرخطرناک است . تاکید می کنم "غیرخطرناک". اما نیاز به درمان دارد . عموما نشانه ها وقتی خودشان را نشان می دهند که کودک در گروه همسالانش قرار بگیرد.

تعریف بیش فعالی : 

عدم توجه و تمرکز که منجر به فعالیت بیش از اندازه می شود .

بیش فعالی در بزرگسالان هم وجود دارد . خانم خانه داری که مثلا" وسط جاروبرقی کشیدن آن را رها کرده و به سراغ کار دیگری می رود و بعد از مرور کارهای روزانه می بیند که از هر 5 کار 3 کار را نیمه رها کرده است احتمالا" یک بزرگسال بیش فعال است . همچینین مردانی که عموما" نمی توانند سر یک کار بمانند و مرتب شغل عوض می کنند ، نمی توانند مطالعه کنند چون مرتب ذهن شان هنگام مطالعه پرت می شود و تمرکز ندارند ، نیز از این دسته اند .

علل بیش فعالی :

علت اصلی مشخص نیست اما اغلب دلایلی چون : وراثت، کم خونی ، تولد زودهنگام، کمبود اکسیژن هنگام تولد ، سرب بالای خون در شهرهای آلوده ، ضربات شدید به سرکودک مثل وقتی که از سر لجبازی سرش را به دیوار یا زمین می کوبد ، می تواند سبب این عارضه باشد.

استفاده مادر هنگام بارداری از سیگار،اختلافات شدید والدین در دوران بارداری و وجود کودک در محیط های پرتنش ، استفاده بیش از اندازه از تلوزیون و موبایل توسط مادران در دوران بارداری و توسط کودک در 6 سال اول زندگی ، نوع تغذیه مادر در دوران بارداری یا نوع تغذیه کودک نیز از عوامل ایجاد بیش فعالی است .

مثلا" مصرف کندر برای بالا بردن هوش کودک در زمان بارداری مناسب است اما مادرانی که در مناطق گرم و خشک مثل قم زندگی می کنند با خوردن مکرر کندر باعث بیش فعالی کودکشان می شوند.

لطفا" تا پایان مبحث بیش فعالی همراه باشید تا با نشانه ها و نکات کلیدی و درمان پایه ای آن آشنا شوید . 

پایان قسمت اول ....

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۸
سیده طهورا آل طاها

توی اعتکاف گاهی ، درهای زیادی رو به آدم باز می شود . چشم ها فرصت می کنند تا چیزهای قشنگ تری ببینند و گوش ها با ولع تلاش می کنند تا خوبی ها را بشنوند و برای یک عمر ذخیره کنند.

شنیدن حرفهای " او " هم از آن دسته شنیدنی ها بود و دیدن حالاتش هم از آن دسته دیدنی ها.

توی اعتکاف گاهی ، آشنا تر که می شنوی رازهای نگفته دهان باز می کند و برملا می شود. آشناتر که شدیم " او " تعریف می کرد :

وقتی همسرم به خواستگاری ام آمد ، یک لیست بلند و بالا از سوالات ریز و درشت آماده کرده بودم برای پرسیدن . وقتی که می آمدند ، به راه رفتنش دقیق شدم . دیدم که چه ملاحظه ای داشت مبادا جلوتر از پدرش قدم بردارد. پدرش آدم ساده ای بود . از آن پیرمردهای قدیمی که هنوز گیوه های سفید می پوشند . از آن ها که کلاه بافتنی بسر می کنند . از آن ها که عجیب و سخت به دل می نشینند. برایم مهم بود که جلوتر از پدر و مادرش قدم بر ندارد و مرد من قدم بر نمی داشت .

زیر چشمی براندازش کردم . عبا و قبای ساده ای داشت . با یک عمامه سفید که با مهارت پیچیده شده بود . سفیدی اش توی چشم می آمد .

اولین سوالم را که پرسیدم شد آخرین سوال و بعد هم بله را گفتم و زندگی مان شروع شد. آن لیست بلند و بالا به هیچ کارم نیامد.

پرسیدم : نظرتان در مورد دروغ چیست ؟ گفت 20 سال است که دروغ نگفته ام .

آنقدر قاطع و مهم گفت که شک کردم . تعجب کردم . به خودم گفتم : چه دروغ بزرگی ..!

انگار ذهنم را خوانده باشد گفت : پدرم کشاورز است . همیشه یادم می داد : دروغ کلید هر بدیست . دروغ نگو ...

اما... آنروز فرق می کرد. من 7 ساله بودم و تازه یک هفته بود که مدرسه می رفتم . بیرون مدرسه یک دکه کوچک بود با خوراکی های دوست داشتنی من و خوراکی دوست داشتنی همه بچه ها. به پدرم گفته بودم برای خرید خوراکی پول می خواهم و پدر گفته بود باید صبر کنم .

صبر کردن برایم معنا نداشت . پس در قبال دادن دفتر مشقم خوراکی گرفتم . اما حالا دفتر مشقی برای نوشتن نداشتم . از پدر دفتر مشق خواسته بودم و در برابر سوال پدر که پرسیده بود : پس دفترت کجاست ؟ به دروغ گفتم : دفترم تمام شده .

پدر دروغم را فهمیده بود . از همان اولش فهمیده بود .

پدرم آدم ساده ای بود . مقید بود . زکات مالش را می داد و روی مسائل مذهبی حساس بود.

فهمیدم که فهمیده است . فهمیدم که از همان اول دروغم را فهمیده است . منتظر ماندم . منتظر یک پس گردنی . مثل همان پس گردنی هایی که غلام از پدرش می خورد . منتظر چهارتا فحش . مثل همان فحش هایی که اکبر می شنید و اصلا عین خیالش هم نبود. منتظر ماندم اما ...

پدر روی پاهایش نشست . درست مقابلم . سرم پایین بود . مثل سر پدر.

با صدای آرام گفت : اشکال از تو نیست بچه . اشکال از منه. حتما یه جایی ، یه وقتی اشتباه کردم . شاید حلالی را حرام کرده ام یا حقی را خورده ام . شاید دستم به ظلم بلند شده و زبانم به ناحق چرخیده . هر چی هست دروغ امروز تو نتیجه اشتباه منه . حلالم کن بچه . بعد چهار زانو نشست روی زمین . حالا تقریبا هم قد هم شده بودیم . دستم را گرفت .

دستم یخ کرده بود . از ترس بود شاید ...

گذاشت روی صورتش . صورتش داغ بود . از نگرانی یا شرم بود شاید..

گفت : بزن .!! درست نشنیدم حتما! یک قدم عقب کشیدم . دستم اما ، هنوز سرجایش بود. روی صورت پدرم. شوخی نمی کرد. خیلی هم جدی بود . می گفت : بزن . یکی محکم بزن توی صورتم.

از امروز به بعد هر وقت که دروغ گفتی باید یک سیلی بزنی توی گوش من . بزن تا پدرت ادب شود و یادش بماند رفتار اشتباهش هست که بچه اش را دروغ گو می کند. 

نزدم ... آرزو می کردم بمیرم . اما نمردم .! پدر اصرار داشت و من انکار . آخرش هم خودش دستم را به صورتش زد . مثل سیلی ...

وقتی پدرم می رفت ، اشک در چشمانش حلقه زده بود . صدایش را به استغفار شنیدم. 

آنروز با خودم عهد کردم دیگر هرگز لب به دروغ باز نکنم . دیگر لب به دروغ باز نکردم . 

من ادب شده بودم ..

پدرم مرا ادب کرد.

۲۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۲۳
سیده طهورا آل طاها

اغلب خصلتها تا 70% زیر 7 سال شکل می گیرد. اگر برای بچه زیر 7 سال قلک بخرید و از او بخواهید پولی که به او می دهید را جمع کند در آینده فرزندی بار خواهید آورد که خسیس است .

برعکس اگر موقع رد شدن از صندوق صدقات به کودک زیر 7 سال خود پول بدهید تا در صندوق بیندازد ، در آینده فرزندی را بار خواهید آورد که دست و دلباز است .

اگر به دخترتان مرتب پول بدهید تا هر آنچه خواست برای خودش تهیه کند در آینده زنی خواهد شد که روی اموال شوهرش می افتد و مرتب می خواهد که خرج کند و خرج کند و خرج کند...


برای آنکه فرزندمان دارای شخصیتی مناسب باشد باید به او الگوی مناسب بدهیم. این الگو می تواند مادر باشد . می تواند دوستانش باشند . می تواند رسانه باشد. لذا اگر کودکی از یک شخصیت کارتونی مثل بن تن تقلید کرد و علاقه نشان داد از ترس آنکه نکند این شخصیت الگوی او شود ، شخصیت کارتونی را تحقیر نکنید . زیرا سبب لجبازی در کودک می شود . به جای آن جایگزین مناسبی به او بدهیم .

کودک را با رفتارهای خوب و انسانهای خوب آشنا کنیم . مراقب باشیم که با چه کسانی رفت و آمد می کنیم . 

زیرساخت ها را آماده کنیم و آستانه تحمل کودک را بالا ببریم . بازی کردن بچه ها در سنین زیر 7 سال و داشتن دوستان خوب سبب بالا رفتن ظرفیت آنها می شود . هرگز هر چه را که خواست و طلب کرد بی معطلی برایش فراهم نکنید . بلکه احتیاجات او را در حد معقول برآورده کنید و برای بعضی از خواسته هایش از روش حواس پرتی استفاده کنید .

یعنی به او بگویید : ان شاالله برایت تهیه می کنم و بعد حواس او را به سمت چیز دیگری پرت کنید. بدترین کار این است که در برابر تمام خواسته های کودک اعم از اساسی و غیراساسی ، معقول و غیر معقول سر تسلیم فرود بیاورید. 

اگر حرف زشتی زد دعوایش نکنید . نگویید این حرف بدی است و من از شنیدن آن ناراحت شدم چرا که دقیقا" راه عصبانی کردن و انتقام گیری از خودتان را به او آموخته اید . فقط سکوت کنید و خودتان را به نشنیدن بزنید تا کم کم فراموش کند . 


ان شاالله به شرط حیات بعد از تعطیلات نوروزی با بحث بیش فعالی که یکی از اساسی ترین پدیده ها و مشکلات امروزی هم در میان کودکان و هم در میان بزرگسالان است ، در خدمتتان خواهم بود . پیشنهاد می کنم بحث بیش فعالی را جدی بگیرید.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۶
سیده طهورا آل طاها

هیچ دلم نمی خواست جای آن مشاور بنده ی خدا باشم . تمام تلاشش را می کرد تا مادر و دختر را آرام کند .

باور کردنی نبود که یک مادر و دختر این قدر سمج با هم مشاجره کنند . نگاه های صبور مشاور کم کم داشت رنگ کلافگی و احتمالا عصبانیت می گرفت . 

در این شرایط ورود به مساله فقط کار را سخت تر می کرد ، پس از فاصله ی نه چندان دور فقط شاهد ماجرا شدم . 

مادر در حالیکه تلاش می کرد بر اوضاع مسلط شود . چادرش را روی سرش مرتب کرد . نفس عمیقی کشید و رو به مشاور ادامه داد . آخه عزیزم شما یه چیزی به این دختر بگویید . بگویید دخترجان تو مادرت گیتاریست بوده ؟ پدرت گیتاریست بوده ؟ که حالا تو می خواهی بروی هنرستان موسیقی ؟ بخدا خانم جان برای شان خانواده ما خوب نیست . انگشت نمای مردم می شویم . فردا برویم بگوییم دخترمان چکاره شده ؟ مطرب شده ؟ حیثیت برای ما می ماند ؟ اصلا" ما به جهنم . آبرویمان به جهنم . موسیقی حرامه . حراااام . 

روی کلمه ی حرامش محکم تاکید کرد.

بعد هم ادامه داد: لااله الا الله . بخدا باباش سکته می کنه و رو به دختر گفت : مگه بخواب ببینی بذارم بری هنرستان و موسیقی بخونی .

خانم مشاور خواست تا کلامی بگوید اما دخترک مانع شد . 

به تندی گفت : مگه هنرستان موسیقی چه اشکالی داره ؟ اصلا" آینده ی خودمه . دوست دارم خودم در مورد آینده ام تصمیم بگیرم . دوست دارم خودم انتخاب رشته کنم . من دیگه بچه نیستم . من گیتار رو دوست دارم . موسیقی رو دوست دارم . میرم هنرستان حالا می بینی ...

مشاور خودکار توی دستش را جابجا کرد . 

دو سالی هست که روش انتخاب رشته در مقطع دبیرستان نسبت به گذشته تفاوت پیدا کرده است. این تست های شخصیت و آزمون های متعدد و بعد از آن معدل نمرات دانش آموز و در نهایت تشخیص و رضایتمندی معلمین و مشاور مدرسه است که تحصیل یک دانش آموز در رشته های تحصیلی را رقم می زند . این طرح صرفنظر از معایب و محاسنش ، مشکلات زیادی را برای والدین و بچه ها به وجود آورده است .

مشاور اینها را خوب می دانست و تلاش می کرد تا کمکی کند . اما بحث میان آنها مجال را از او که متین و آرام نشان می داد ، گرفته بود .

مشاور میان این جدال سخت موفق شد و لب به سخن گشود : خواهرم یه لحظه صبر کنید تا با هم به نتیجه برسیم . دخترشما در آزمون و تست هایی که ازش گرفته شده نشان داده می تونه وارد هنرستان موسیقی بشه . دلیل مخالفتتون رو آرامتر و شمرده تر بفرمایید ک

مادر عصبانیتش را فرو داد و گفت : من و پدرش دوست نداریم دخترمون بره هنرستان موسیقی . این با اعتقادات ما جور نیست . آبرومون میره .

مشاور رو به دختر گفت دلیل شما چیه ؟

دختر سرش را بلند کرد و گفت : خانوم من یه دخترعمو داشتم که از بچگی می رفت کلاس موسیقی . اون موقع من پنج ساله بودم . مادرم هم اصرار داشت که من هم بروم کلاس. من نه دوست داشتم نه از این چیزها سردر می آوردم . اما حریف مادرم نشدم . از همان وقت رفتم کلاس موسیقی . کم کم هم مرا گذاشتند کلاس گیتار . حالا که خودشان مرا با موسیقی بزرگ کرده اند و به آن علاقمند کرده اند اجازه نمی دهند که بروم هنرستان موسیقی چراااا؟

قیافه ی مشاور دیدنی شد . قیافه من کاملا" تماشایی بود . مادر از دیدن چهره ی ما ، خودش را جمع و جور کرد . آب دهانش را قورت داد . من و منی کرد و گفت . دختر عموش الان می خواد بره تجربی بعدش هم پزشکی . این می خواد موسیقی بخونه خب آخه آبرو ریزی نیست ؟!

ماجرا تاسف انگیز بود . نفهمیدم موضوع بالاخره سر اعتقادات مذهبی بود یا چشم و هم چشمی زنانه یا .... هر چه بود تاسف بار بود.

۴۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۲۰
سیده طهورا آل طاها

ارتقای سطح هوش کودکان :


1- بازی : وقتی کودک شما به 4 سالگی رسید کنار اتاقش یک سبد بگذارید و دور ریزهای بهداشتی تان اعم از جعبه خالی دستمال کاغذی یا بطری خالی یا یک تکه پارچه و... را همراه چسب و قیچی نوک گرد را داخل آن قرار دهید و از او بخواهید تا هر چه می خواهد بسازد .

2- همبازی : همبازی برای کودک مثل معلم است برای کلاس درس. مادر می تواند با فرزندش بازی کند اما هرگز نمی تواند نقش همبازی را برای کودک بازی کند . همبازی باید همسن یا یکی دوسال تفاوت سنی با کودک شما داشته باشد. همبازی باید همجنس باشد.

اگر کودک شما دوست داشت با بچه های بزرگتر از خودش بازی کند معمولا" به آن معنی است که بزرگترها او را بیشتردرک می کنند یا در بازی مراعاتش را می کنند . یا آنقدر با والدین بازی کرده دیگر به بازی کردن با بزرگترها عادت کرده است . همبازی به لحاظ اعتقادی و اخلاقی باید هماهنگ با کودک شما باشد.

اگر بچه ای کودک شما را دعوا کرد اجازه بدهید با هم تعامل کنند. دخالت نکنید. اما مراقبت کنید . اگر کودکتان از بچه ای کتک خورد و کودک شما خواست تا تلافی کند و او را بزند، مانع فرزندتان نشوید . اجازه بدهید کودکتان برای جبران کتکی که خورده ، کتک کوچکی هم بزند و آن وقت از ادامه کتک کاری ممانعت کنید . اگر از ابتدا مانع شوید هم بچه ای که کتک زده را پررو کرده اید و او را به کتک زدن عادت داده اید هم کودک خودتان را کتک خور بار آورده اید .

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۶
سیده طهورا آل طاها

بخش اعظم سالهای کودکی ام در جنگ خلاصه شد . جنگ برای همه اگر ویرانی و شومی بود برای ما یک دفاع بود . دفاع مقدس . دفاعی در زیر سایه سار خنک ولایت . ولایت مردی از تبار عاشورائیان . مردی که خمینی می نامیدندش . امام خمینی ...


هنوز شش سالم نشده بود که خودم را وسط یک معرکه دیدم . یک خلاء بزرگ در زندگی کودکی ام موج میزد . خلاء بابا.. 

صبح ها که از خواب بیدار می شدم ، چشمهایم را می مالیدم و تمام خانه را به امید اینکه شاید وقتی در خواب بودم بابا از جبهه برگشته است ، می گشتم . شبها به این امید سر به بالش می گذاشتم که صبح وقتی بلند شوم بابا آمده است و این داستان تا 8 سال ادامه داشت 

خانواده مادری اما ، سازمخالف کوک می کردند. در قاموس آنها ابرمرد تاریخ ایران آغازگر و مسبب این جنگ بود. جنگی شوم و نه دفاع مقدس...

هنوز هم درگیری ها و بگو مگوهایشان با مادر ، در خاطرم هست . یادم هست که چقدر دایی ها می آمدند و می رفتند تا مادر را قانع کنند این مرد، مرد زندگی نمی شود . مردی که تو را در این شرایط با چهارتا بچه قد و نیم قد تنها بگذارد و برود جبهه مرد زندگی نیست . آنوقت ها هنوز برادرم به دنیا نیامده بود . سیدمهدی که به دنیا آمد ، کار خرابتر شد و فشارها سنگین تر. 

وسط تمام این مسائل ، یکروز دایی و زن دایی آمدند به گلایه . گلایه که نه بیشتر شبیه دعوا بود. بابا تازه از جبهه برگشته بود و هنوز خسته راه و داغدار دوستانش بود. وسط داد و بیدادهای زندایی فهمیدم همایون ثبت نام کرده تا به جبهه برود. 

همایون پسردایی ام بود. در عالم کودکی این را آغاز یک جنجال خانوادگی می دانستم. زن دایی و دایی ، بابا را مقصر می دانستند . می گفتند شما زیر پای همایون نشسته اید وگرنه او که اهل این حرفها نبود. این حرف برایم آشنا بود . خیلی شنیده بودمش. بارها اهل محل بابا را با انگشت نشان می دادند که : او بچه های مردم را به جنگ می فرستد . او اسم شان را می نویسد. او زیرپایشان می نشیند. ..

بابا مسئول ثبت نام ناحیه شهید بهشتی بود . من نیمه های هر شب ، شاهد گریه های شبانه اش در فراق دوستانش بودم . 

هر چه بابا قسم می خورد که بیخبر است ، کسی گوشش بدهکار نبود. آخر سر هم زن دایی گفت : اگر همایون به جبهه برود می آیم و چنین می کنم و چنان ...

همایون بچه خوبی بود . ذهن آماده و پویایی داشت . زمینه ی مذهبی زیادی داشت. انگار با بقیه فرق می کرد . زن دایی و دایی اما ، به زمین و زمان چنگ می زدند که همایون آن چیزی نشود که باید ...



جنگ تمام شد . سفره جمع شد و تمام ..... 

همایون هرگز رنگ جبهه را ندید . پدرو مادرش نگذاشتند که خاک جبهه ، بر سر و صورتش بنشیند. نگذاشتند تا همسفره ی آسمانی ها شود . 

مسیر زندگی همایون تغییر کرد . حالا یک خط درمیان خانه می آمد . گاهی اصلا پیدایش نبود. یکروز وقتی آمدم خانه ، دایی و زن دایی آنجا بودند. زن دایی اشک می ریخت و به بابا التماس می کرد که تو را به خدا بگویید بیایند و ببرندش . دیگر خسته شده ام. التماس می کرد و اشک می ریخت. چین های پیشانی بابا دو برابر شده بود . می گفت : ببریدش مرکز ترک اعتیاد. شاید ترک کند. زن دایی اما همچنان گریه می کرد که : فایده ندارد . چقدر ببرم و بیارمش . من توی خانه دو تا بچه دیگر دارم . شما را به جان بچه هایت قسمت می دهم بگو بیایند ببرندش . خودم طناب دار را به گردنش می اندازم . خودم با دست خودم .. فقط ببرندش . 

حالا همایون یک معتاد حرفه ای شده بود . دزدی می کرد. حاضر بود برای جور کردن مواد ، هر کاری بکند . تن به هر خفتی بدهد. 


همه چیز در تاریکی و سکوت تمام شد . دایی از غصه همایون سکته کرد . الان سالهاست که از میان ما رفته است.

 همایون مرد . نه از مواد و خماری و نئشگی آن . با یک ماشین تصادف کرد و .....

خیلی وقتها به زندگی همایون فکر می کنم . آیا پدر و مادر همایون نمی توانستند زندگی و سرنوشت بهتری را برایش رقم بزنند ؟ 

۵۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۶
سیده طهورا آل طاها

راه های کســـــــــــــــب هوش:


۱.وراثتی

۲.محیطی : زندگی در محیط های مختلف روی هوش افراد تاثیر دارد. لذا معدل هوشی افرادی که در مناطق خوش آب و هوا زندگی می کنند بالاتر است.

تغذیه: تغذیه کودک باید مطابق علم مزاج شناسی پیش برود. پایه رفتار انسانها، تغذیه مناسب است. استفاده از تنقلات مثل کیک ، پفک،نوشابه های گازدار حتی دوغ همچنین غذاهای خیلی سرد هوش را پایین می آورد. ویتامینهای گروه ც در زمینه رشد هوش موثر است.جوانه گندم،ماش،بادام،فندق،گردو و نان سنگگ در رشد هوش موثر است.

۴.وجود اسباب بازی مناسب نیز اثر بخش است. اسباب بازی اصلا لازم نیست گران قیمت باشد. اسباب بازی باید به حل مساله کمک کند. استفاده از ماشیـــــــــــــن ها ی پلاستیکی ساده بجای ماشین های کنترلی خیلی موثر است.چراکه درماشین های ساده کودک فکر می کند که چطور این وسیله را به حرکت بیندازد.

۵.مدیریت استفاده از رسانه. استفاده کودک زیر دو سال از تلوزیون ممنوع است.بالای دو سال ، دو ساعت مجاز به استفاده هستند. در غیر اینصورت آسیب جدی به هوش آنها میرسد.

در واقع رسانه یک چاقوی دولبه است. مشکل اینجاست که ما اگر دست فرزندمان سیگار ببینیم وحشت میکنیم ولی تبلت را یک برند می دانیم.

در صورت عدم نظارت ، کودکانی پرخاشگرو بیش فعال خواهیم داشت.


یک آزمایش برای سنجش میزان تمرکز:

به کودک ۵ساله تان همزمان ۳کار را واگذار کنید. مثلا بگویید برو از آشپزخانه قاشق و چنگال بیاور بعد جورابت رو داخل کمد بگذار و فلان جمله رو به پدرت بگو.اگر کودک  شما نتوانست این سه کار را همزمان انجام دهد یا مرتب پرسید چکار کنم،یعنی باید روی تمرکزش کار کنید. برای این کودکان استفاده بی رویه از رسانه سم است.

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۳
سیده طهورا آل طاها

دخترک 13 ساله بود . با صورتی سفید و تا اندازه ای تپل . دختر خوبی بود . مذهبی و مقید . خیلی حساس بود . می گفت سابقه ی افسردگی دارد و مدتی هم برای بهبودی دارو مصرف می کرده . دومین فرزند خانواده بود . بعد از یک برادر که داشت درس طلبگی می خواند .

پدرش هم در حوزه مشغول تدریس بود و مادرش در یک مرکز درمانی ماما بود . 

همه چیز منهای سابقه ی افسردگی اش خوب بود . با اینکه می گفت دیگر دارو مصرف نمی کنم و خیلی خوب شده ام ، اما شواهد و مدارک خبر از نوعی افسردگی می داد که البته خیلی حاد نبود اما می توانست حاد شود .

پرسیدم مشکلت چیه ؟ گفت : تنهایی . خیلی تنها هستم . حسود هم شده ام . به صمیمی ترین دوستم که همکلاسی ام هم هست حسادت می کنم . پرسیدم : چرا تنهایی ؟ به چه چیز دوستت حسادت می کنی ؟ توضیح داد که :

مادرم را خیلی دوست دارم . قد یه دنیا . اما مادرم هیچ وقت نیست . وقتی صبح ها می خواهم به مدرسه بروم نیست چون باید زودتر از من سرکارش برود . ظهرها که برمی گردم ، باز هم نیست . خودم غذایم را گرم می کنم و تنهای تنها تا 7 شب منتظر می مانم تابا این وضع ترافیک به خانه برسد. وقتی هم که می آید ، خیلی خسته است . زیاد حوصله ندارد. خیلی تلاش می کند تا ظاهر را حفظ کند و خودش را علاقمند به شنیدن حرفهایم نشان دهد اما من می فهمم که حوصله شنیدن ندارد . برای همین کمتر برایش حرف می زنم . کمتر درد و دل می کنم . شبها از شدت خستگی ، سرش به بالش نرسیده بی هوش می شود و این داستان هر روز زندگی من است .

من دیگر خسته شده ام . از اینکه همیشه تنها هستم . از اینکه وقتی مریضم تنهایم . وقتی که خوشحالم و توی مدرسه کلی خوش گذرانده ام و دوست دارم تمام شیطنت هایم را برایش تعریف کنم ، می بینم که تنهایم . از اینکه وقتی ناراحتم ، مادرم یا نیست یا اگر هم هست سخت درگیر کار های عقب افتاده ی خانه است یا از زیرآب زنی همکارانش شاکی است و یا آنقدر از کار روزمره و فشار روحی ناشی از آن خسته است که اصلا رغبت نمی کنم من هم دردم را برایش بازگو کنم .

آنوقت مجبور می شود که بروم پیش همان دوست صمیمی ام . با او درد کنم . دوستم مادرش شاغل نیست . می بینم که هر روز بعد از تعطیلی مدرسه دنبال دخترش می آید و جلوی در مدرسه حسابی تحویلش می گیرد .اما من باید منتظر بمانم تا با برادرم به خانه برگردم .گاهی یکساعت توی خیابان منتظرش می مانم چون یا یادش رفته دنبالم بیاید یا کلاسش طول کشیده و دیرکرده. می بینم که هر روز زنگ تفریح از خانه لقمه می آورد . خودم را می بینم که همیشه مجبورم از بوفه مدرسه فلافل یا کیک بخرم . یکبار هم بخاطر همین فلافل ها حسابی مسموم شدم . اما دوستم می گوید مادرم فرصت کافی دارد تا توی خانه ، خودش برایش فلافل درست کند . می گوید مادرم دوست ندارد که من از این کیک ها بخرم چون مواد نگهدارنده دارد و به هوشم صدمه می خورد .

دخترک آب دهانش را قورت داد و نفسی کشید و ادامه داد : دوستم درسش خیلی خوب است . شاگرد اول کلاسمان است . هر وقت که موقع کارنامه گرفتن هست مادرش می آید و کارنامه اش را می گیرد اما من چون مادرم شاغل است باید خودم بروم پیش خانم مدیر و کارنامه ام را بگیرم . لجم می گیرد . دوستم می گوید با مادرش خیلی صمیمی است . تمام دخترانه هایش را به مادرش می گوید . اما من چه ؟ وقتی اولین دخترانه ام را که باید به او می گفتم مادرم مثل همیشه نبود . من هم بچه بود درست و غلط را نمی فهمید و با پدرم حرف زدم . هنوز هم که یاد آنروز می افتم از بابا خجالت می کشم . 

دخترک زیبا بود . با چشمهای قشنگش مظلومانه نگاهم کرد و گفت : خانوم من به دوستم گفته ام که بهش حسودی ام می شود . گفته ام که تنهایم . خانوم من دوست ندارم به کسی حسودی کنم . مدام به خاطر این حس دوستم را اذیت می کنم . خانوم من چرا این طوری ام ؟

به صورت معصومش نگاه کردم . دوست داشتم بغلش کنم . دوست داشتم ...



با مادرش صحبت کردم . مادرش می گفت : کارکردن برایم مهم است . درس خوانده ام . حوصله ام توی خانه سر می رود . می گفت : چیزی نیست دخترم عادت می کند مهم نیست ....



مهم نیست ؟!

۷۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۲
سیده طهورا آل طاها

ویژگی کودکان 2تا7سال :


از خصوصیات این دوران تحرک زیاد کودک است . لذا وجود نازنین پیامبر اسلام اگر می دیدند کودکی در این سن مدتی است گوشه ای نشسته و تحرکی ندارد نگرانش می شدند . اکنون متاسفانه سن افسردگی در کودکان به 4سال کاهش یافته است .

عدم تحرک و بازی در این سن از نشانه های افسردگی است . اما به این نکته هم باید توجه کرد که حتی سن امیری هم حد و مرزهای خودش را دارد . کودک باید از انجام هر کاری که به خودش یا دیگران صدمه می رساند منع شود .


انواع هوش :

1- هوش مهارتی و حرکتی : اغلب بچه هایی که پرجنب و جوش هستند ،توانایی بالایی در هوش مهارتی و حرکتی دارند . این بچه ها اغلب قابلیت مخترع شدن و مهندس شدن را دارند . اهل ورزش هستند و در این زمینه موفق اند . در بازیگری و فعالیت های گروهی و خیاطی و آشپزی و فیزیوتراپی موفق خواهند بود.

2- هوش کلامی : کودکانی که اغلب مشکلات خود را با قدرت بیان خود حل یا مطرح می کنند در این زمینه توانمند هستند . کودکان تک فرزند اغلب در این زمینه دچار کمبود هستند یا فاقد این هوش میباشند. کودکان دارای این هوش در یادگیری زبان خارجی و داستان نویسی و شعرنویسی و گویندگی و معلمی و مشاوره و تایپ و وکالت موفق اند . آنها مهارت شنیداری بالا دارند . کلمات را درست ادا می کنند . به خواندن شعر و داستان علاقه دارند . دامنه ی استفاده از لغاتشان قوی است. سخنران خوبی هستند و در پاسخگویی به تلفن از سایر اعضای خانواده پیشقدم تر هستند.

3-هوش اجتماعی : خجالتی بودن و عدم مهارت در ایجاد ارتباط کلامی با دیگران از نشانه های عدم توانایی در این هوش است . افرادی که در این زمینه توانمند هستند در مدیریت بحران و سیاست موفق اند.

4- هوش درون فردی : افراد جزنگر به دلیل توجه به جزئیات و داشتن حس ششم وی دارای این هوش هستند . اکثر زنان دارای این هوش می باشند. این افراد عموما درون گرا بوده و به هنر و انجام کارهای تحقیقی علاقه دارند .

5- هوش تخیلی 

6- هوش منطقی و محاسباتی : این کودکان در ریاضی و فلسفه قوی خواهند بود.

7- هوش طبیعت گرا: این کودکان علاقه و سلیقه در حفظ طبیعت دارند و در بزرگسالی به نگهداری از حیوانات و رسیدگی به گلها و درختان و هر آنچه به طبیعت مربوط شود توانمند خواهند بود.

8- هوش موسیقیایی : این کودکان اصوات را خوب می شناسند . با بالارفتن سن به راحتی صداهای متفاوت افراد را تشخیص می دهند . مداحان به دلیل داشتن این هوش در این زمینه موفق ترند.


در جلسه بعد درباره راه های کسب هوش در کودکان صحبت خواهیم کرد ان شاالله .

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۸:۰۳
سیده طهورا آل طاها

امتحانات ترم مدارس نزدیک بود . مادر تمام تلاشش را می کرد تا محیط خانه را آرام نگه دارد . تلاشش را می کرد اما فرزندش ملتهب بود . هر چند صفحه را که می خواند ، کتاب تاریخ را می بست و غرغر می کرد. 

" تاریخ به چه دردمان می خورد ؟ به ما چه مربوط که دولت صفوی چه کار کرد و چطور سرنگون شد؟ نادر شاه را کجای دلم بگذارم ؟ به من چه که سرانجام حکومت قاجار چه شد ؟...."

امتحان تاریخ شده بود یک معضل اساسی . مادر بشقاب میوه را کنار فرزندش گذاشت . پرسید : کمک می خواهی ؟ از چشمان فرزندش عجز می بارید . " از تاریخ بیزارم . تاریخ به هیچ کار من نمی آید . نه به درد الانم می خورد نه به درد آینده ام . "

اینها جملاتی بود که فرزند با عصبانیت به زبان می آورد . مادر پرسید : حالا توانستی برای امتحان آماده شوی ؟ فرزند با حرص پاسخ داد : بله فقط در همان حد خواندم که فردا امتحانش را بدهم و شرش از سرم کم شود .

مادر خوب می دانست که سیستم آموزش و پرورش ایراد دارد . می دانست که خیلی از دروس به درد آینده بچه ها نمی خورد . می دانست بچه ها بدون دانستن قوانین سخت و پیچیده ریاضی و فرمول های عجیب و غریب شیمی هم می توانند راه درست را در آینده شان تشخیص دهند . می دانست بچه ها اگراشعار مولوی را حفظ هم نباشند می توانند عاقبت بخیر شوند . می دانست بچه ها اگر مبتدا و خبر را ندانند هم می توانند از بین فریب های رنگ و لعاب دار سربلند بیرون بیایند . مادر به همین وضوحی که این چیزها را می دانست ، دریافته بود بچه ها به تاریخ کشورشان نیاز دارند . می دانست تاریخ بخش جدا نشدنی از ساختار و پیکره ی هر ملتی است . می دانست بچه ها بدون دانستن تاریخ ، نمی توانند راه درست را تشخیص دهند . گاهی حتی نمی توانند عاقبت بخیر شوند. نمی توانند از میان فریب های رنگ و لعاب دار دنیا سربلند بیرون بیایند .

مادر اینها را می دانست اما فرزندش چیز دیگری می پنداشت . مادر می توانست کنار فرزندش بنشیند و ساعتها برایش سخنرانی کرد . اما این سخنرانی ها چقدر موثر هست؟

بریم سینما؟ مادر پرسید. 

فرزند متعجب سربلند کرد که : چی ؟ واقعا"؟ الان ؟ 

- آره واقعا . همین الان . میایی ؟

فرزنداز جا جست . کمتر از 2 ساعت بعد هر دو روی صندلی های سینما جا خوش کرده بودند. 

یتیم خانه ی ایران ......

نام فیلم همین بود .دیدن تصاویر دردناک قتل عام 9 میلیون هموطن ، قلب مان را پاره پاره کرد. از لابه لای صفحات غبار گرفته و از پس سالهای به خون نشسته ، صدای مظلومیت و غربت نسلی سوخته به گوش می رسید . صدای ریز ریز گریه از پشت سر ، پیش رو و طرفین شنیده می شد . انگار مردمان حاضر در سالن سینما همه متفق القول بودند که کاش آنچه می دیدند و آنچه می شنیدند خواب و افسانه ای بیش نباشد که از سرپنجه هنرمند کارگردان فیلم بیرون زده است .

فرزند سرش را به سمت مادر چرخاند . با بهت و حیرت در میان تاریکی و وهم تاریخ پرسید : اینها واقعیت است ؟ مادر می دانست که فرزند چه ولعی دارد تا بشنوند : بله همه اش افسانه است . 

اما حقیقت چیز دیگری بود . " آره مادر همه اش واقعیت است . واقعیت خیلی فراتر از اینهاست ."

فرزند در صندلی سینما مچاله شد . زیر لب می گفت و مادر می شنید : لعنت بر انگلیس . لعنت بر تمدن و پیشرفت تان . لعنت بر شما که کثیف تر و حقیرتر از شما فقط خودتان هستید . لعنت بر تاریخی که اجازه دهد ، شما کفتار صفتان برایش مشق سیاست کنید .

مادر می شنید . هیچ کس لبخند رضایت مادر را در آن سالن تاریک ندید . 

مادر صدایش را بلند کرد . آنقدر بلند تا گوشهای کر شده و قلبهای یخ بسته و دستان تا آرنج به خون آغشته و پاهای تا زانو در لجن فرو رفته و پیکر به نکبت نشسته ی استعمار پیر و کثیف انگلیس بشنود:

"ای انگلیس من یک مادرم ، مادری که بذر کینه و نفرت از شما را در قلب فرزندانشکاشته است .

نقاب زیبایت را از چهره انداختم و تو را همان طور که هستی ، زشت و کثیف و بی مقدار به فرزندانم نشان دادم . من تاریخ را عریان ، به آنها آموختم . من به آنها آموختم که اگر تاریخ ندانند هیچ بعید نیست اگر باز به دام شغالانی چون تو گرفتار شوند . من فرزندانم را در برابر حیله و نیرنگ شما آبدیده کردم . من به نسل های تازه ی کشورم آموختم که تاریخ تمدن و پیشرفت تو از خون جوانان سرزمین من رنگین است . من نسلی را پرورش دادم که هرگز به تو و داستانهای دلفریبت دلخوش نخواهند کرد. روزی را خلق کردم که به همت فرزندان این مرز و بوم طومار قدرت طلبی ویاغیگری ات در هم خواهد پیچید ."


سالن خالی نمی شد . صدای ممتد کف زدن در سالن پیچیده بود . مادرفرزندش را دید که تمام قد ایستاده است . مادر از پس چشمان فرزندش تاریخی پرافتخار را می دید.


۲۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۱
سیده طهورا آل طاها