فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادرشوهر» ثبت شده است

هر دو هفته یکبار حتما" منزل مادرشوهرم هستیم . برای شام یا ناهار . یک روز یا نصف روزمان را کاملا" خالی می کنیم برای اینکه کنارشان باشیم . واقعیت این است که از بودن در کنارشان لذت می برم . مادرشوهرم عاشق صبوراست و من تلاش می کنم که صبورا را هم عاشق او کنم . باید بگویم که موفق هم بوده ام . معمولا" رابطه ی نوجوانان با افرادمسن یا میانسال خیلی رو به راه نیست . شرایط روحی و سن بلوغ آن ها و کم حوصلگی افرادمسن از دلایل کمرنگ شدن این رابطه است .

اما مادرشوهرم ، نسبت به نوه هایش پرحوصله و مهربان است . قبل تر ها که پاهایش کمتر درد می کرد؛ گاهی بازار می رفت و برای نوه های دختری اش کاسه و بشقاب اسباب بازی می خرید و برای نوه های پسری اش ماشین ، تا وقتی که به خانه ی آنها می آیند سرشان گرم باشد . خودش هم کنارشان می نشیند با دخترها خاله بازی می کند و با پسرها بازی های دیگر .

چهره ی سفید و چشمان رنگی مادرشوهرم با آن اندام تپل و دستان اندکی لرزانش ، هیبت واقعی یک مادربزرگ دوست داشتنی را دارد . درست است که گاهی با حرفهایشان می رنجم اما حقیقت امر این است که او مادر عزیزترین و دوست داشتنی ترین فرد زندگی ام یعنی مادر همسرم است . همان کسی که شوهرم را نه ماه در بطن خویش پرورش داده است . همان کسی که دو سال از شیره ی جانش همسرم را تغذیه کرده است . همان کسی که او را تربیت کرده است . حتی الان هم بعد از گذشت این سالها ، جوری عاشقانه نگاهش می کند و نگران سرما و گرمایش است که باید در برابر اینهمه حس مادری اش سر تعظیم فرود آورم . 

آن هفته هم منزلشان بودیم . عقربه های ساعت روی عدد یازده جا خوش کرده بودند . موقع رفتن بود و وقت خداحافظی . همسرم مشغول خداحافظی از پدرش بود و من در حالیکه صورت مادرشوهرم را می بوسیدم  ، از سروصدای بچه ها عذرخواهی کردم. در یک لحظه خم شدم و دستانش را بوسیدم. همسرم زودتر از من بیرون رفته بود از منزلشان بیرون آمدم و به سمت خانه رهسپار شدیم.

هفته بعد مهمان مادرم بودیم . طبق عادت همیشگی پدرومادرم که معمولا باید همه دور هم جمع باشند . پدر و مادرم از شلوغی و سروصدای بچه ها و نوه ها انگار بیشتر لذت می برند. موقع رفتن بود. ما زودتر از بقیه خداحافظی کردیم . مادر نشسته بود . پاهایش درد می کرد و نمی توانست روی آنها بایستد. آقا سید مقابل مادرم نشست .خداحافظی کرد . ما بین دو ابرویش را بوسید و بعد در برابر چشم همه خم شد و کف پای مادرم را بوسید . 

شاید پاداش بوسه بر دستان مادرشوهرم ، بوسیدن کف پای مادرم بود ...

۴۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۴:۵۳
سیده طهورا آل طاها

همسر من تنها پسر خانواده نبود اما از همان اوایل ازدواج دانستم که بسیار محبوب و مورد توجه مادرش است . بعد مذهبی و روحانی ایشان به این مسئله دامن می زد . این شد که ریز رفتارهای من در مواجه با همسرم مورد توجه و دقت اعضای خانواده شان قرار گرفت . این برای من که دختری کم سن و سال بودم سخت بود . کافی بود همسرم کوچکترین کمکی در امور منزل به من می کرد تا با واکنش جدی مادرشان مواجه شوم . من شاغل بودم بیشترین وقت من در بیرون از منزل می گذشت و به عنوان یک عروس کم تجربه گاهی انجام وظایف خانه ای که اغلب پراز مهمان هم بود برایم سخت می شد . بعضی وقتها توجهات خاص و ریز خانواده خصوصا مادرشوهرم به همسرم به لحاظ روحی باعث آزارم می شد . درست مثل وقتی که یک قاشق را به ته قابلمه می کشی و صدای حاصل از آن روحت را می آزارد.

در برهه های مختلف واکنش های متفاوتی داشتم . اوایل بغض گلویم را می فشرد . چشمانم پر از اشک می شد و سکوت می کردم. بعدها خودم را به بی تفاوتی می زدم و کار خودم را می کردم . گاهی تمام سعی ام را می کردم که در برابر مادرشان واکنش نشان بدهم و اعلام وجود کنم و حق مالکیتم را نسبت به همسرم به اثبات برسانم 

کم کم وقتی با حوزه آشنا شدم و در کلاسهای همسرداری استاد شرکت کردم راه حل را یافتم. انگار همین دیروز بود ، وقتی که با استاد صحبت کردم و او در کمال آرامش و متانت مدت طولانی برایم حرف زد . همه بچه ها گوش می دادند . من مات صحبت های استاد بودم و استاد قطره های ریز اشک را که از حاشیه چشمانم بیرون می زد به وضوح می دید . 

با آن صدای آرامبخش شان که همیشه مرا به یاد صدای چشمه ها می اندازد فرمود : راه حل منطقی این است که به جای اینهمه به بیراهه رفتن به توصیه قرآن عمل کنید . ضمن رعایت ادب و احترام و تواضع با قشنگترین شیوه با ایشان حرف بزنید . دلخوری هایتان را مطرح کنید . پاسخ ایشان را بشنوید در این محاوره ها راه حل های زیبایی را می یابید. گاهی می فهمید خیلی جاها شما هم اشتباه کرده اید یا دچار سوتفاهم شده اید . یا برعکس ایشان می فهمند که این کار باعث آزار شما می شود و... اما راه بعدی برایم قشنگتر آمد . انگار اصلا استاد آنرا برای من خلق کرده بود . به این رفتارها به چشم یک امتحان نگاه کن . امتحان خدا از خودت . مگر نه اینست که خدا هر کس را با چیزی امتحان می کند یکی را با پول ، یکی را با فرزند ، یکی را با همسر بداخلاق و ... به این فکر کن که خدا تو را به این شکل امتحان می کند . صبور باش تا از زمره ی صابران محشور شوی ....

شب جمعه بود . منزل مادرشوهرم میهمان بودیم . در کنار مادر همسرم نشسته بودم . اعضای خانواده هم کنار هم نشسته بودند . مادرهمسرم رو به آقا سید گفتند: برایت خورش کرفس درست بکنم ؟ آقاسید رو به مادر گفتند : نه من خورش کرفس دوست ندارم .ممنون یه چیز ساده تر درست کنید. مادر همسرم نگاهی کوتاه به من انداختند و طبق عادت همیشگی گفتند : خورش کرفس دوست نداری ؟!! تو که تا قبل از ازدواجت کرفس می خوردی چی شده که دیگه دوست نداری ؟ از بس چیز درست و حسابی نمی خوری اینقدر ضعیف شدی . نگاه کن ببین هرکس ازدواج می کنه چاق می شه تو برعکسی هر روز داری ضعیف تر می شی . 

داغ شدم . چهره و کلام استاد از جلوی چشمانم عبور کرد. چهره ی همسرم پر از نگرانی شد . می دانستم که نگران ناراحتی من است . به مادرشان نگاه کردم از ته دل خندیدم . در میان خنده هایم رو به ایشان ادامه دادم الهی من فداتون بشم اینقدر مهربونی شما . چقدر با احساسی شما . 

همسرم با دیدن احساسات و خنده من کاملا شوکه شده بود . مادر ایشان هم با خنده های من خنده شان گرفت و شروع کردند به خندیدن . پشت سر ایشان همسر و پدرشوهرم هم شروع کردند به خندیدن. 

وقتی به خانه برگشتم هر چه در دلم جستجو کردم اثری از ناراحتی و دلخوری نسبت به مادرشوهرم نبود . همه چیز خیلی آرام و قشنگ تمام شد . بی دلخوری و بی نگرانی .

۴۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۴ ، ۱۶:۰۴
سیده طهورا آل طاها