فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

با توجه به تقاضای مکرر دوستان و احساس نیاز نسبت به رفع مشکلات دوستان ، عزیزان می توانند در صورت تمایل به آدرس اینستاگرام بنده مراجعه کرده و از مطالب آن در جهت ارتقای سطح زندگی خود ، استفاده کنند ... 

بدیهی است که وبلاگ همچنان به فعالیت خود ادامه داده و پاسخگوی دوستان عزیز خواهد بود ان شاالله.


دوستان علاقه مند می توانند به آدرس اینستاگرام بنامtahoraaltaha مراجعه فرمایند...

۲۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۲
سیده طهورا آل طاها

دخترک 5 سالش بود . چهره اش به زردی می زد . موهای بافته شده اش دو طرف صورت کوچک و ناراحتش آویزان شده بود . لبهایش را محکم به هم می فشرد ، انگار می ترسید که کلمات بی مهابا از دهانش بیرون بریزد. 

دست کوچکش در دست پدر حلقه شده بود . از عمق نگاه پدر ، نگرانی و آشفتگی پیدا بود . چند لحظه بیشتر نگذشته بود که مادر دخترک پا به اتاق گذاشت . مشاور با دقت به هر سه نفرشان نگاه کرد . نگاه دقیق مشاور ، روی مادر متمرکز شد. ظاهر مادر نشان می داد که هفته ها و روزهای آخر بارداری اش را می گذراند . مشاور به چهره مادر دقیق شد . آن چیزی که از عمق نگاه پدر پیدا می شد به وضوح و به روشنی آفتاب از رفتار و سکنات مادر هویدا بود . 

این میان دخترک زرد و پژمرده همچنان روی پاهای کوچکش ایستاده بود و لبهایش را محکم روی هم می فشرد . 

سکوت اتاق با دعوت مشاور به صحبت کردن ، در هم شکست . پدر نگاهی از روی عجز به مادر انداخت . و لب به صحبت باز کرد . 

یک هفته است که دخترم لب به هیچ غذایی نزده . اصلا" نمی دانیم با چی زنده است . هر فکر و هر راه حلی که به ذهن مان رسیده را امتحان کردیم اما بی فایده بوده . تهدید کردیم ، دعوا کردیم ، دکتر بردیم ، وعده جایزه و شهربازی دادیم ... اما همه اش بی نتیجه بود .دخترم هیچی نمی خوره . واقعا" لب به هیچ چیزی نمی زنه . نمی دانیم چرا ! مادرش دارد از غصه دق می کند . با شرایطی که مادرش دارد ، نمی دانم چه می شود .تا ده روز دیگر بچه به دنیا می آید و شلوغی ها و مشکلات خودش را دارد . ما مانده ایم با این دختر .

پدر چشمش را به سنگ های کف اتاق دوخت و یکباره مثل کوه آتشفشان منفجر شد . صدای گریه هایش تمام اتاق را پرکرده بود. سرو روی دخترش را می بوسید . دستانش را به چشم می کشید. ملتمسانه به دخترک نگاه می کرد . مادر با دیدن این صحنه به حالت ضعف روی صندلی افتاد .

مشاور هر دو را آرام کرد . نگاهی دوباره به چهره ی غمزده دخترک کرد و کارش را شروع کرد. انبوه سوالات یکی یکی بررسی می شد . شرایط عادی به نظر می رسید . اما مشاور از میان پاسخ ها و بررسی حالات دخترک فهمیده بود مشکل او ریشه در اضطراب عمیقش دارد . 

حالا باید ریشه مشکل شناسایی می شد . کم کم متوجه اضطراب نهفته ی مادر می شد . اما می توانست آنرا به حساب شرایط بارداری و اوضاع فعلی بگذارد.  مشاور فهمیده بود که دخترک 5 روز است که به خواست خودش به مهد نرفته است .

مشاور یک خط در میان به سراغ مادر می رفت تا میزان اضطراب او را چک کند . کودک می توانست اضطراب را از مادر دریافت کرده باشد اما چرا؟

مشاور از مادر درباره تاریخ وضع حمل پرسید . مادر آهی از نهادش بلند شد و گفت : چند روز دیگه . اگه دنیا بیاد...!! مشاور از شنیدن این جمله آنهم از دهان مادر تعجب کرد . پرسید : حتما به سلامتی به دنیا میاد . چرا فکر می کنید شاید نیاد؟! مادر گفت : از بس مریضی زیاده . همین چند وقت پیش بچه برادرم هنوز دنیا نیومده تو شکم مادر مرد . چند ماه پیش هم پسر یکی از دوستام چند ساعت بعد تولد مرد . مشاور ساکت نشست تا مادر لیستی از نوزادانی که قبل یا بعد از ولادت مرده بودند را ارایه دهد. این وسط نیم نگاهی به دخترک کرد . دختر چشم از مادر برنمی داشت . پلک هم نمی زد. دستانش را محکم در دستان پدرش پنجه کرده بود . نفس های کوتاه و عمیق می کشید . چشمانش پر از اشک بود . اما فرو نمی ریخت . 

مشاور به یاد ای کیو سان دوران کودکی اش افتاد .... " فهمیدم " ...


 رو به دخترک کرد . از چی می ترسی ؟ دخترک با بغض گفت : اگه نی نی مون بمیره چی ؟!

مشاور دختر را بیرون فرستاد و مفصل از اشتباه بزرگ مادر برای هر دو سخن گفت . اضطراب مادر در این زمینه به دخترش منتقل شده بود و ترس از ، از دست رفتن نوزاد باعث بروز اضطراب عمیق در دخترک شده بود . غذا نخوردن او فقط عکس العملی بود که او نشان می داد . اشتباه بعدی والدین موافقت آنها برای نفرستادن کودک به مهد بود . این وقتها ، دور کردن کودک از محیط های کودکانه و پرجنب و جوش خطای بزرگی محسوب می شود . اشتباه بعدی ، گوش دادن به حرف افراد ناآگاه بود. کسانیکه در طی این روزها مرتب به والدین دخترک می گفتند : ولش کنید هروقت گرسنه بشه سنگ رو هم می خوره ."

تنها توصیه مشاور به والدین این بود : توی فامیل یا افراد خانواده بچه های همسن و سال هستند؟ بچه هایی که والدین مطمئنی داشته باشن ؟ خدا را شکر که خاله دخترک صاحب دختران دوقلو همسن او بود. همان روز ، به سفارش مشاور ، دخترک به بهانه بازی پیش آنها فرستاده شد . 


فردا صبح راس ساعت 8 تلفن مشاور زنگ خورد . پدر همان دختر بود . با خوشحالی آمیخته به اشک می گفت دخترم دیشب شامش را با دخترخاله هایش خورده . صبحانه را هم همین طور ...


اضطراب را در کودکان جدی بگیرید ... 

۱۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۷:۴۱
سیده طهورا آل طاها