فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

لحظه ی پرواز(3)

سه شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۵۳ ق.ظ

مادر روزها و سالهای گذشته را مرور می کرد. عروسی ها و جشن هایی را به خاطر می آورد که می دانست در آن نه صله رحم که گناه جریان دارد و نمی رفت . فرقی نمی کرد عروسی چه کسی باشد ٬ تولد چه کسی باشد . تولد تنها برادر زاده یا عروسی خواهر زاده . یادش می آمد گاهی اقوام و خانواده از دستش دلخور می شدند . گوشه و کنایه می زدند . می گفتند که شما ترک فامیل کرده اید . می گفتند صبر کنید تا دخترتان بزرگ شود آنوقت معلوم می شود که با سخت گیری هایتان از آن طرف بوم می افتد و آبروی تان را می برد . یادش می آمد که چقدر از این حرفها دلش می شکست و آنوقت سر سجاده اش می نشست و اشک هایش را به حضرت ارباب هدیه می کرد و به چادر خاکی مادرش ملتمسانه چنگ می انداخت که " یا اماه " نکند ... نکند دخترم مرا پیش شما شرمنده کند .اما باز هم دلش قرص می شد به دعای اهل بیت . به خدا اطمینان می کرد و وظیفه اش را انجام می داد و بقیه اش را می سپرد به حضرت حق . آنچه برای مادر مهم بود تربیت دخترش بود. دختری که حالا فرق موسیقی مطرب را از غیر آن تشخیص می داد .

مادر یادش می آمد که به خواست همسر و به توصیه ی استاد اخلاقش با افراد فامیل که حجاب و اصول اسلامی را رعایت نمی کردند و امر به معروف و نهی از منکر در انها بی تاثیر بود ٬ رفت و آمد نمی کرد تا خصلت های تاریک آنها و لقمه های شبهه ناکشان بر روح و روان بی آلایش دخترش اثر منفی نگذارد و صله ی رحم با آنها را تنها به دیدارهای گاه به گاه خلاصه می کرد.آنچه برای مادر مهم بود تربیت دخترش بود. دختری که حالا در پاسخ به عمه اش که شگفت زده می پرسید مگر خانمها باید روی پا و کف پا را هم از نامحرم بپوشانند؟! با تعجب از ندانستن عمه می گفت : بله باید بپوشانند.

حالا کمتر از سه ماه تا لحظه ی پرواز دخترش زمان مانده بود. یکبار فکر کردند برایش سالن بگیرند و تمام خانواده و دوستان را دعوت کنند اما بعد پدر گفته بود که شان این اتفاق بزرگ فراتر از این است که به یک شب خلاصه شود. بعد تصمیم گرفتند دخترشان را به سفر ببرند . در کنار دریا . اما مادر گفته بود که انجا معنویت ندارد. یکروز در ذهن مادر جرقه ای زده شد . معنویت را باید در صحن باصفای ابن الزهرا امام علی ابن موسی الرضا می جستند.دیری نگذشت که مادر و دختر و پدر راهی حریم رضوی شدند. آنجا بود که مادر نماز مسافر را به دخترکش آموخت . در صفهای باشکوه جماعت مادر مویه کنان در راز و نیازی عاجزانه در برابر یکتا معبود عالم هستی عاقبت بخیری و توفیق سربازی حضرت حجت را برای دخترکش تمنا می کرد. این تمام راه نبود .پدر کفش و کلاه کرد و با اندکی صرف زمان موفق شد تا از دفتر امام جمعه مشهد حضرت آیت الله علم الهدی ٬ آن پیرمرد فرهیخته و ملکوتی وقت ملاقات بگیرد. دخترک به همراه خانواده به محضر ایشان رسید . پدر برای آیت الله از دخترش گفت که درآستانه تحولی عظیم است و آیت الله با آن لبخند شیرین و چهره ی دوست داشتنی اش لب به سخن گشود و دخترک را ستود . مادر می دید دخترش که در هنگام ورود خجالت می کشید و آهسته آهسته گام برمی داشت اکنون با هر کلام محبت آمیز و تشویق و تایید آیت الله چطور سربلند می کند ٬ قد راست می کند٬ بزرگ می شود و به خودش و خدایی که او را به سکوی عروج فراخوانده است می بالد . عکاس ها از او عکس می گرفتند و او در کنار آیت الله احساس بزرگی می کرد.

باید این جشن برایش باشکوه کودکانه همراه می شد. مادر می دانست که دخترش چقدر شیفته ی خاله سیده اش و عموعبدالزهرای مهربانش است . و چقدر این دو را با آن محبت خالص شان که از امام مهربانیها به ودیعه گرفته اند ٬ دوست دارد. پس پدر ٬ ترتیب یک جشن کوچک دوستانه را داد و از آنها نیز دعوت کرد. مادر ٬ چقدر از این دو مهربان سپاسگزار شد که با وجود امتحان و مشغله به چشن کوچک انها قدم گذاشتند و در شادی دخترکشان سهیم شدند. قلب دخترک از رسیدن به این اوج باشکوه لبریز از شادی کودکانه بود.

روز بعد پدر آخرین تلاش را می کرد. کادویی کوچک گرفت و از مادر دخترش خواست تا کادو را به یکی از بانوان خادمه ی حرم بدهد تا بعنوان هدیه ای از امام رضا برای تاییدیه تقدیم دخترک کند. دخترک امامی به این عزیزی را دوست داشت . امامی که حواسش هست او به سن تکلیف رسیده است . بزرگ شده است .

لحظه ی وداع با حرم رضوی ٬ مادر دید که دخترش در سکوی پرش به سمت آسمان سربلند ایستاده است . دید که لحظه ی پرواز چقدر باشکوه شده است . دید که دخترش تا خدا آباد ملکوت قد کشیده است .

برو دخترکم ٬ فی امان الله ...



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۰۵
سیده طهورا آل طاها

سن تکلیف

نظرات  (۳)

۱۶ دی ۹۴ ، ۰۲:۱۴ رسا چمران
سلام سیده بانو جانم
خداقوت
بسیار از پست های این موضوع لذت بردم و بسی دلم غنج رفت از این همه لطافت گفتار و درایت تدبیر و نیت خالصانه..
ان شاءالله به فضل الهی همانطور که نیت کرده ای برای رستگاری فرزندان برای سربازی حضرت ولی عصر اتفاق خواهد افتاد..
دعا کنید ان شاءالله در آینده برای من هم ممکن شود که فرزندانی تربیت کنم جان برکف تحت امر حضرت صاحب باشند..
من به تازگی از طریق وبلاگ سیده بانو با وبلاگ شما آشنا شدم
مطالبی که نوشتید روان،گویا و بسیار مفیدوکاربردی هستند
اجرتان با خدا..
التماس دعا
پاسخ:
علیک سلام خیلی هم خوش آمدید. باید اعتراف کنم با دیدن نام فامیلی تان یک لحظه قلبم تپید . خدا رحمت کند شهید چمران را . ان شاالله که با ایشان محشور شوید
۰۷ آبان ۹۴ ، ۱۹:۳۵ شکرانه سادات
سلام عزیزم
چه تجربه ناب و زیبایی بود، استفاده میکنیم ان شاالله

یاعلی
۲۹ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۳ کنیز حضرت زهرا
سلام سیده طهورا بانوی عزیزم
واقعا ممنونتونم که اینقدر خوب و زیبا و سخاوتمندانه می نویسید و این تجربه ی ناب رو با ما شریک میشید
قبول باشه ازتون
الهی که پیش حضرت مادرتون روسفیدتون کنن دخترای گلتون!
خدا حاج آقا وثوقی و علویه ساداتشون رو حفظ کنی الهی
واسطه ی آشنایی من با خیلی از خوبی ها هستن
و واسطه آشنایی من با شما سیده بانوی نازنین هم
فی امان الله بانو فی امان الله

پاسخ:
سلام عزیزم 
سلامت باشید انجام وظیفه است 
ان شاالله عاقبت به خیر شوید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">