فرازونشیب زندگی طلبگی ما(همنفس طلبه)

هم قدم تا خدا آباد

همنفس طلبه

طبقه بندی موضوعی

نیازهای مرد : 1- داشتن محیط خانه ای که آرام باشد.2- حداقل نیم ساعت اول با او مثل مهمان رفتار کنیم.3-به خانواده همسر خصوصا مادرشوهر احترام بگذاریم. 4- اهل تفریح و گردش باشیم چرا که مردها عموما تفریح را دوست دارند. 5- در زمینه مالی و اقتصادی سرکوبگر نباشیم و به او اعتمادکنیم. 6- به نیازهای خاص او توجه کنیم چرا که عدم توجه به این مساله او را خشن می کند.7- یادمان نرود همان طور که اغلب زنها بچه هایشان را بیشتر از همسرشان دوست دارند مردها هم اغلب مادرشان را بیشتر از همسرشان دوست دارند این دوست داشتن غریزی است . روی نقاط ضعف او دست نگذاریم یکی از نقاط ضعف مرد مادرش است .

 

**چه وقت به خودمان شک کنیم ؟ وقتی دیدید در خانواده یا جمعی وارد می شوید و جمع از حضورمان آزرده می شودباید به سلامت روان خود شک کنیم . همین طور اگر دیدیم مشکل آفرین شده ایم و به واسطه ی زیاد عصبی شدن اسباب رنجش و ناراحتی اهل خانه را فراهم می کنیم باید به سلامت روان خود تردید کنیم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۱
سیده طهورا آل طاها

پسر جوان با دیدن مرد روحانی چنان دوید که نزدیک بود به زمین بیفتد . مرد روحانی با دیدن این صحنه متعجب ایستاد تا جوان به او برسد.

نگاهی کوتاه به قامتش کرد. 25 ساله می نمود. خوش چهره بود با ظاهری کاملا" مذهبی . جوان کنار مرد روحانی ایستاد و کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید و بعد این طور شروع کرد :

حاج آقا من به تازگی نامزد کرده ام . برای دو ماه عقد موقت خوانده ایم تا بعد عقد دائم کنیم. این دختر همه چیزش خوب است . از نظر اعتقادی و هم از نظر اخلاقی خیلی خوب است . فقط این وسط یک مشکلی هست . جوان سرخ و سفید شد و ادامه داد : هفته ی پیش که رفتیم آزمایشگاه من برای اولین بار بعد از خواندن صیغه ی عقد موقت ، چهره ی ایشان را کامل دیدم . چهره اش اصلا و ابدا آن چیزی نبود که من دوست داشته باشم . از آن روز تا امروز هر کاری می کنم هر چقدر با خودم کلنجار می روم که او را آن طور که هست بپذیرم و دوست بدارم نمی شود. اصلا تحمل دیدن آن چهره برایم سخت است .

مرد روحانی نگاهی عمیق به جوان انداخت و گفت : مگر شما ایشان را از اول در جلسات خواستگاری ندیده بودی ؟ جوان گفت : نه حاج آقا خجالت می کشیدم . به هر حال حیا جزئی از دین است . نمی توانستم صاف توی چهره اش نگاه کنم . می توانستم؟ مرد روحانی در حالیکه تمام تلاشش در نخندیدن ، ناکام مانده بود گفت : پسر خوب ما روایت داریم که وقتی تصمیمتان برای ازدواج قطعی شد ، پسر می تواند موی سر ، مقداری از گردن و دستها را بدون پوشش ببیند . آن وقت شما برای من " کاتولیک تر از پاپ شده ای ."

مرد جوان این پا و آن پا کرد . پس سرش را خاراند و با خداحافظی کوتاهی از مرد روحانی دور شد.

** مسلمانی را از سلمان بیاموزیم که حب به علی در تمام جانش نفوذ کرده بود. سلمان تسلیم محض بود و حتی در زوایای قلبش هم تابع حضرت امیر بود . آنقدر که در موردش گفته شد : سلمان از ما اهل بیت است . گاهی از پیامبر ، مسلمان تر می شویم . گاهی به خیال خودمان برای حفظ اسلام ، از مراجع هم جلوتر می زنیم . یقه می درانیم . حلال ها را برای خودمان حرام می کنیم و آنوقت در زوایای ناپیدای زندگی مان ، بی خیال حرام ها می شویم . بی خیال می شویم که پیامبر فرمود: اگر مردی به صورت همسرش سیلی بزند خداوند به مامور جهنم دستور می دهد تا در آتش جهنم 70 بار سیلی به صورت او بزنند.(مستدرک الوسایل.120/14) آنوقت ظاهرمان را جوری درست می کنیم که مردم با دیدن ما دو دستی روی قرآن می زنند که این فرد از مقربین است.

از آخر کارمان بترسیم .....

۶۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۶
سیده طهورا آل طاها

خصوصیت افراددرون گرا : حساس ، زودرنج، استرسی ، عصبی ، مسوولیت پذیر، مردد در تصمیم ، محتاط ، اعتماد به نفس پایین ، جزئی نگر، دقیق و فرد گرا. معمولا بچه های فرد (بچه اول و سوم و..) درون گرا هستند.

برون گرا: کلی نگر، سطحی ، دمدمی مزاج، ریسک پذیر، شاد ، زودباور، خونسرد و جمع گرا. معمولا بچه های دوم و چهارم و.. برون گرا هستند.

همه ی انسانها یکسری از خصوصیات درون گرا ها را دارند و یکسری خصوصیات برون گراها. آنچه مهم است، خصوصیات غالب است . مثلا" اگر فردی 4 خصوصیت درون گرا و 7 خصوصیت برون گرا دارد، یک فرد برون گراست چون خصوصیت غالبش برون گرایی است.

درون گراها شب امتحان میل به سکوت و آرامش دارند و موقع درس خواندن با توجه به استرس خیلی خوب درس می خوانند. موقع امتحان کم خوابی پیدا می کنند.به دلیل استرس عرق سرد می کنند و دستانشان یخ می کند. آنها تمام کتاب اعم از پارگراف ها را هم کاملا" دقیق و جدی می خوانند.

برون گراها دقیقا برعکسند. سطحی درس می خوانند. شب امتحان راحت می خوابند. 40 دقیقه درس خواندن یک درون گرا معادل 130 دقیقه درس خواندن برون گراست. عیب اصلی برون گرا ها عدم تمرکز آنهاست.

در انتخاب رشته درون گراها بهتر است در رشته های فردی و جزئی و عمیق مثل : مهندسی نرم افزار و عمران و الکترونیک و معماری در رشته ریاضی و جراحی قلب و چشم  و رشته های پزشکی تخصصی در تجربی و کلام و فلسفه و منطق و حسابداری در انسانی و معماری و گرافیک و عکاسی ادامه تحصیل دهند .

در انتخاب رشته برون گراها بهتر است در رشته های سطحی کلی و جمعی ادامه تحصیل دهند مثلا در ریاضی مهندسی صنایع و مکانیک در تجربی پزشکی عمومی در انسانی مشاوره و جامعه شناسی و الهیات و علوم قرآنی و مبلغ و در هنر بازیگری و فیلم سازی ادامه تحصیل دهند . این افراد بیشتر دوست دارند مدیر باشند و جمعی را اداره کنند.

ما در ازدواج 2 تا صفت داریم : 1- صفت منطبق . 2- صفت مکمل

در صفت منطبق طرف مقابل بهتر است مثل خودمان باشد. در این صفت جنسیت مطرح نیست . مثلا" در اعتقادات، در اعتقادات جنسیت مطرح نیست . این صفتی هست که هم در زن است و هم در مرد. لذا باید در اعتقادات یکی مثل خودمان را داشته باشیم . یک زن بانماز با یک مرد بانماز ازدواج کند .

در صفت مکمل جنسیت مطرح است . مثلا" زن احساسی و مرد احساسی درست نمی شود چون صفت مرد اقتدار است . زن احساسی و مرد منطقی درست می شود.

تیپ شخصیتی از صفتهای منطبق در بحث ازدواج است . لذا یک درون گرا بهتر است با یک درون گرا ازدواج کند تا سازگاری بیشتر شود.

*مبحث تیپ های شخصیتی یک مبحث دنباله دار و قابل بررسی است . آنچه در مطالب فوق خدمت بزرگواران ارائه شد ، تنها بخشی جزیی و خلاصه شده بود.امیدوارم که مورد رضایت دوستان باشد.

 

موافقین ۱۲ مخالفین ۳ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۵
سیده طهورا آل طاها

هوا بی نهایت گرم بود اما با تمام این حرفها ، گرمایی که بر بحث داغ میان خانمها حاکم بود ؛ جای خودش را داشت . جمع ده نفره ی خانمها بساط خوبی برای سرگرمی شان فراهم کرده بود . این میان شکایت های زهره خانوم از همسرش از همه شنیدنی تر بود. همه را میخ حرفهایش کرده بود . خیالش راحت بود که کسی از آن جمع شوهرش را ندیده است . خیالش راحت بود که به احتمال قوی هرگز هم هیچ کدامشان شوهرش را نمی دیدند و با همان خیال راحت تمام زندگی اش را در طبق اخلاص پهن کرده بود. میان حرفهایش مرتب تاکید می کرد : به آقا محمد گفته ام که می خواهم همه چیز را برای شما تعریف کنم . آقامون هم گفته هر چی می خوای بگی بگو . من مشکلی ندارم . این جمله ی شوهرش برایش دست کمی از یک مجوز با ارزش نداشت . زهره خانوم همچنان ادامه می داد : اوایل که ازدواج کرده بودیم مادرشوهرم همه کاره ی زندگی ام شده بود. از همه چیز زندگی ام باخبر بود. اجازه ی تمام کارهای آقامون به دست مادرش بود انگار نه انگار که بزرگ شده ، برای همه چیز با مادرش مشورت می کرد جوری که یواش یواش فهمیدم گویا خیلی هم از خودش اراده ی اداره ی امور زندگی را ندارد . مادرش هرگز فکر نمی کرد که پسرش دیگر بزرگ شده و باید برای زندگی اش تصمیمات بزرگ بگیرد. او یک پسربچه ی سبیل کلفت را به من سپرده بود که به جای خودش ، بزرگش کنم .  زهره خانوم آب دهانش را قورت داد و نفسی تازه کرد و ادامه داد : همه اش همین نبود که هیچ به فکر پول درآوردن نبود. به همان حقوق ساده ی دانشجویی که می گرفت اکتفا می کرد . یه وقتایی اونقدر بی تفاوت می شد که لجم در می آمد . در امور جزیی خانه دخالت می کرد و این دخالت های ریز به ریزش در تمام کارها اعم از دم کردن برنج ، یا جا افتادن خورشت اعصابم را خرد می کرد. زهره خانوم بی وقفه ادامه می داد . شاید می ترسید که حرفهایش یادش برود.

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند و هفته ها را شکل می دادند و هفته ها به ماه بدل شدند. دو ، سه ماه بعد بود که زهره خانوم شاهد رفتارهای عجیبی از شوهرش شد . شوهرش که مدتها بود همان مرد مورد نظر و قابل اتکای زهره خانوم شده بود ، حالا روز به روز سردتر می شد و به رفتارهای او خرده می گرفت .

 شماره ی مشاور را از اعماق خاک گرفته ی دفترچه ی تلفن بیرون آورد. شاید این راه حل خوبی بود. شماره را گرفت . گوشی چند بار زنگ خورد و درست موقعی که زن ناامید شده بود صدایی از آن سوی خط پاسخش گفت. زهره خانوم ذوق زده سلام کرد و شروع به توضیح دادن کرد : با شوهرم اوایل ازدواج مشکلات زیادی داشتم . جزئی نگر بود ، از پس مدیریت خونه برنمی آمد ... زهره خانم میگفت و می گفت و مشاور با حوصله گوش می داد .حرفهای زهره خانوم که به زمان حال رسید ، مشاور استیصال را در صدای او یافت.  بسم اللهی گفت و شروع کرد : اشتباه بزرگ را شما کردید خواهرم . چشمهای زهره خانوم گرد شد . وسط حرف مشاور پرید که : کدام اشتباه من خیلی صبر کردم . کلی این طرف و آن طرف کلاس رفتم . من خیلی هزینه ی مشاوره های مختلف کردم تا زندگی ام را درست کنم . کلی زحمت کشیدم . تا رفتار شوهرم بهتر شد .. انگار زهرخانم وارد فاز دوم حرفهایش شده بود که مشاور رشته ی کلام را به دست گرفت . بله خواهرم شما خیلی زحمت کشیدید انصافا هم کار کردید زندگی تان را روی غلطک انداختید ثمره اش را هم دیدید اما باز هم می گویم که اشتباه بزرگ را شما کردید. این بار مشاور، ابتکار عمل را به دست گرفت و به سرعت ادامه داد :

شما حرفهایتان را با من در حالی شروع کردید که عیوب همسرتان را یکی پس از دیگری مطرح می کردید. همسرم جزیی نگر است . همسرم مدیریت منزل نمی داند . همسرم تحت مدیریت خانواده اش است ... شما بی وقفه پشت سر شوهرتان حرف می زنید . درست است که من همسر شما را نمی شناسم و شاید هرگز هم او را نبینم و نشناسم اما شما که شوهرتان را می شناسید . رفتار شما به مرور زمان تنفر می آورد و بعد از مدتی هرچقدر هم که تلاش کنید باز از چشم شوهرتان می افتید . شوهرتان بدون آنکه دلیلش را بداند از شما متنفر می شود و این تنفر باعث سرد شدن زندگی تان می شود. زن به یاد دورهمی های زنانه افتاد . ماجرا را برای مشاور نقل کرد . او ادامه داد :همسر شما در دادن رضایت برای نقل خاطرات و اشتباهات رفتاری اش برای سایرین مرتکب اشتباه شده . نداشتن تجربه ی کافی و عدم آگاهی از حساسیت های مردانه اش سبب این اشتباه بوده است . در واقع این رفتار شما کم کم روحیه ی مردانه ی او را نشانه رفته و او در اعماق ذهن و وجودش از اینکه مسائل خصوصی اش در اختیار سایرین قرار گرفته تا مایه عبرت بقیه شود، غرورش شکسته می شود.منصفانه هم بخواهی نگاه کنی این کار ، کار قشنگی نیست . قطعا شما هم در زندگی مشترکتان اشتباهاتی داشتی که به مشکلات زندگی دامن زده است اما واقعیت این است که شما آنقدر که خطاهای مردت را در انظار بزرگ کردی خطاهای خودت را نکردی . یادت باشد از این به بعد اگر خواستی با یک مشاور در مورد مشکلات رفتاری همسرت مشورت بگیری بجای اینکه بگویی : همسرم مدیریت نمی داند همسرم یک مرد جزئی نگر است بگویی : اگر زنی همسرش خوب از پس مدیریت زندگی برنیاید باید چه کند؟ اگر زنی همسری داشت که جزئی نگر بود باید چه کند ؟ راستی ما چقدر مراقب نوع رفتارمان هستیم؟چقدر حاضریم که همسرمان مشکلات رفتاری و اخلاقی ما را با دوستانش به اشتراک بگذارد حتی اگر آن دوستان هرگز ما را نبینند؟! گاهی یک سوزن به خودمان بزنیم و یک جوالدوز به بقیه...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بعدا نوشت:خواهر عزیزی که بنام بی گناه کامنت گذاشته بودید, کامنت شما

خصوصی بود لذا پاسخگویی در بخش کامنت ها مقدور نبود.لطفا محبت فرموده کامنت هاتون رو خصوصی نکنید در صورتی که تمایل ندارید متن کامنت شما منتشرشود بنده انرا ستاره دارمی کنم.چون شرایط شما عادی نبود بنده مجبور به پاسخگویی در همین بخش شدم. اما بعد... همان طور هم که خودتون فرمودید وقتی متوجه شرایط غیرعادی ایشون شدیداصلا نباید ادامه می دادید حداقلش این بود که می توانستید از یک مشاور کمک بگیرید. هرچند از لابلای کلمات شما و از روی تجربه حدس زدم که احتمالا فضای خانوادگی شما باید به شکلی بوده باشد که شما به نظر خودتان بین بد و بدتر باید یکی را انتخاب کردید وبه خیال خودتان ترجیح دادید موقعیت بد را انتخاب کنید. اما عزیزم کار شما اشتباه محض بود شما باید در شرایطی بزندگی با ایشون وارد می شدید که ایشون مشکلاتشون رو حل کرده باشن. الان وضعیت شما با وجود سختی و پیچیدگی که دارد اما قابل حل است فقط نیاز به زمان طولانی و صبر و حوصله فراوان شما دارد . با توجه به احتمالی که من از فضای خانواده شما دارم جدایی مسلما برای شما ضربه های سختی رو به دنبال داره. حتی اگر فرض من در مورد خانواده تون اشتباه هم باشه باز هم بهتره حالا که با علم به مشکلات درشت همسرتون وارد این زندگی شدید لااقل تلاشتون رو برای بهبود اوضاع بکنید تا سالها بعد وقتی به این روزها نگاه کردید افسوس نخورید که شاید اگر کاری می کردم اوضاع بهتر می شد. اولین قدم شما توکل وتوسل شدید باید باشه . روزی هزارویک استغفار رو حتما حتما داشته باشید . همین طور هر روز یک حدیث کسا رو در خانه تان بخوانید. قدم بعدی اینکه حتما با همسرتون کاملا جدی صحبت کنید و بگویید که از مساله ایشان که مخفیانه انجام می دهند باخبرید از طرفی چون تمام اعمال ایشان خلاف شرع و حرام است شما اجازه دارید که مساله را با پدر ایشان مطرح کنید. اصلا در این موارد کوتاه نیایید . مشکلات ایشان نشان می دهد که به احتمال قوی از عدم اعتماد به نفس رنج می برند این یعنی ایشان به یک مشاوره جدی نیاز دارند. خود شماهم حتما باید با یک مشاور در ارتباط باشید.ادامه این زندگی به این شکل هم برای شما و هم فرزندی که بدنیا می اید بسیار خطرناک لذا تا زمانیکه ایشان اعمال خود را ترک نکردند اقدام به این کار نکنید . من جدا در مورد زندگی شمااحساس خطر می کنم.اصلا مساله را سرسری نگیرید. ایشان بیماری جدی دارند و حتما نیاز به درمان دارند. لذا اگر ساکن تهران یا قم یا کرج هستید بفرمایید تا ادرس یا تلفن یک مرکز مشاوره را در اختیار شما قرار دهم.

۴۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۵
سیده طهورا آل طاها

یک سوال اساسی که زیاد در جامعه مطرح می شود این است که "آیا شایسته سالاری در خانواده خوب است ؟" باید گفت : خیر. شایسته سالاری در خانواده تفکر درستی نیست . مثلا" اگر زن دید بیرون از خانه می تواند خوب از پس کاربر  بیاید و شوهرش هم خوب بچه داری می کند آیا این جواز جابه جایی مسئولیتها می شود؟ درست این است که در خانواده زن ، زن باشد و مرد ، مرد. کار بیرون از منزل نباید آنقدر برای زن پررنگ شود که کار در منزل و خانه داری به حاشیه برود. ما هیچ جا نداریم که اهل بیت از کار زن در بیرون از منزل تمجید کرده باشند یا زنی را به واسطه ی شغل بیرون از خانه تشویق کرده باشند.

 

مسئله ی بعدی ، رانندگی کردن زن است . اشکال ندارد که زن رانندگی کند اما یادتان باشد که رانندگی زن باعث می شود مرد کمتر مسئولیت بپذیرد. مثلا" زن که رانندگی بلد است هر جا که می باید برود مرد می گوید خودت بلدی خودت برو. انجام بعضی از کارها به طور مداوم توسط زن درست نیست . اینکه زن به مرد بگوید خودم بچه را که مریض است دکتر می برم تو به کارت برس ، خوب نیست . ذهن مرد باید درگیر مسئولیت های خانواده بشود. بی توقع بودن زن کار درستی نیست.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۹
سیده طهورا آل طاها

گاهی برای خستگی نمی شود حد و مرزی گذاشت . آن روز هم از همان روزهایی بودکه خستگی اش حد و مرزی نمی شناخت . خستگی و ایضا" گرسنگی ثبات زانوهای مردانه اش را گرفته بود. از شدت ضعف زانوهایش می لرزید . اما هر چه که بود الان در خانه بود و در کنار همسرش . بوی خوش آش رشته تمام فضای خانه ی کوچکشان را پر کرده بود. روی زمین نشست . کنار سفره . منتظر ماند تا همسرش با قابلمه ی آش رشته سربرسد . انگار دقایق برای گرسنگی اش کند پیش می رفت . با دیدن چهره ی همسرش لبخندی عمیق تمام پهنای صورت آفتاب سوخته اش را گرفت . زن بی خبر از گرسنگی مرد ، صبورانه ملاقه را توی قابلمه چرخاند. مرد گرسنه و خسته ، تعداد ملاقه هایی که پر و خالی می شد را می شمرد. زن با آرامشی مثال زدنی روی کاسه ی آش رشته ی مرد را با پیازداغ و نعنا تزیین کرد. و آن را با طمانینه مقابل مرد گذاشت . مرد منتظر ماند تا زن با همان آداب برای خودش هم یک کاسه آش بکشد و هر دو با هم غذا بخورند. زن کاسه ی خودش را هم با همان شیوه پرکرد. منتظر ماند تا مرد اولین قاشق را به عادت همیشگی شان به دهان بگذارد و از غذا تعریف کند .

مرد به عادت همیشه اولین قاشق را به دهان گذاشت ..و.. در خودش وا ماند. غذا بی نهایت بی نمک بود. آنقدر که اصلا" نمی شد قاشقی از آن را به راحتی فرو داد. مرد پیش خودش تامل کرد...

به همسرم می گویم : غذایت خیلی خوش رنگ و لعاب شده فقط بی نمک است .. یا نه می گویم : غذایت خیلی خوب شده فقط کم نمک است . در آن صورت زن دستپاچه می شود. هول به دلش می افتد. معذرت می خواهد . شرمنده می شود. عذرخواهی می کند از اینکه غذایش آن چیزی نبوده که او می خواسته و... این آن چیزی نبود که مرد بخواهد . قلب عاشق کدام مردی تحمل اینهمه اضطراب و تشویش به جان محبوبه اش را دارد؟ مرد است و مردانگی اش . مردانگی مرد در قلب رئوف و دستان عطوفش خلاصه می شود . مردانگی مرد در شرف اوست و شرف او در خوش رفتاری با اهل و عیالش مصداق پیدا می کند. مردانگی مرد ، نه در صدای بلند اوست که شیعه از صدای بلند خاطرات بدی دارد . شیعه می داند این تنها مرد نمایان نامردند که صدایشان را بر سر ریحانه های هستی ، بلند می کنند و مگر غیر از این است که زن ریحانه ی هستی است. مردانگی مرد نه در دستان سنگینش است که شیعه از دستان سنگین ذهنیت بدی دارد. مگر می شود مرد باشی و شیعه باشی و دستان سنگین ات صورت زن و دختری را نشانه برود ؟! مردانگی مرد نه در به زبان آوردن کلمات سخیف و دل آزار است . قلب شیعه از شنیدن زخم زبان ، اربا" اربا می شود.

مرد است و مردانگی اش . مرد به خود آمد . زن منتظر تعریف مردش بود. مرد خودش را بازیافت. رو به زن گفت : آخ که آب خوردن از دست تو چه مزه ای دارد. زن برخاست . تا درب یخچال را باز کند و آب خنک بیاورد برای مردش ، مرد با عجله نمک پاش را برداشت و کاسه ی آش همسرش را که از نمک خالی بود ، پراز نمک کرد.

زن قدم به اتاق گذاشت . پارچ آب خنک را مقابل مردش گذاشت و گفت : چنان آش رشته ای برایت پخته ام که مادرت هم نتواند برایت بپزد. مرد قاشق ، قاشق مردانگی می خورد و زن آش رشته اش را بدون آنکه بداند این تنها کاسه ی آش رشته ی اوست که خوش نمک است و همسرش همان آشی را می خورد که از نمک خالی است مبادا زن ، شرمنده شود از غذایی که آن چیزی نبود که باید می بود.  

۶۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۸
سیده طهورا آل طاها
** زن به شهادت قرآن باید مظهر آرامش باشد . زندگی تان ، زندگی بازرگانی نباشد. این طور نباشید که همه زندگی تان صرف مقابله به مثل شود . اگر به هر دلیلی همسرتان در برخورد با مادر شما سرد برخورد کرد ، نگویید : صبر کن نوبت من هم می شود. من می دانم و مادرت. گاهی این مقابله به مثل ها اوضاع زندگی را وخیم می کند. برای جلوگیری از وخامت اوضاع باید گذشت کرد. ما مقابله به مثل می کنیم تا زندگی را بهتر کنیم اما آیا واقعا این مقابله به مثل کردن ها همین تاثیر را دارد یا شرایط را وخیم تر می کند؟
** زن بودن یعنی مجموعه ای از رفتارها فقط صبور بودن کافی نیست. زن باید آرامشگر و شادی آفرین باشد . روی نقاط ضعف همسرش دست نگذارد. مرتب از ازدواجش ابراز پشیمانی نکند . حتی فقط صحبت کردن از طلاق هم تاثیر نامطلوب و تاریکی در حریم خانواده دارد.
موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۳
سیده طهورا آل طاها

تازه به جمع دوستان ما وارد شده بود . سن و سال زیادی نداشت اما صاحب دو تا فرزند بود. دخترش هم سن و سال صبورا بود برای همین از همان ابتدای آشنایی با هم جور شدند . پسرش اما بزرگتر بود و بین مردها می نشست . 

عادت همیشگی مان است که وقتی دور هم جمع می شویم ، شروع می کنیم به مرور خاطرات گذشته و صد البته که این وسط داستان ازدواج هر کداممان شیرینی خودش را دارد . اصلا" هم مهم نیست که این داستان را برای چندمین بار برای هم تعریف می کنیم . این بار اما ، حضور بهاره ؛دوست تازه واردمان هیجانی تازه به جمع تزریق می کرد . خصوصا" که ابهاماتی این بین وجود داشت . بهاره جوان می نمود درحالیکه همسرش خیلی مسن تر از خودش به چشم می آمد . می دانستیم که شوهرش از رزمندگان نوجوان زمان جنگ بوده و همین نشان دهنده ی تفاوت سنی زیادشان بود . 

اما روابط بین این زوج بسیار شیرین و توام با ادب و احترام متقابل و کاملا عاشقانه بود . این را در سفر کربلایی که دسته جمعی باهم داشتیم فهمیده بودیم . دیده بودیم که آقا جواد یک لحظه بدون بهاره تاب نمی آورد . دیده بودیم که هر وقت و هر جا و در هر شرایطی وقتی بهاره لب تر می کند ، آقا جواد از جا می پرد تا خواسته اش را با دل و جان برآورده کند . رفتار آقا جواد با پدرومادر بهاره بسیار تماشایی بود . جلوی پایشان تمام قد می ایستاد . دستانشان را به چشم می کشید و می بوسید و تا کمر در برابرشان به نشانه ی احترام خم می شد . 

بهاره بسیار خودمانی و شلوغ بود و از این بابت اصلا" دست کمی از جمع زنانه ی ما نداشت . وقتی که دور هم جمع می شویم مرتب صدای مشت های گاه و بیگاه مردها به دیوار اتاق بغلی یا تق تق زدنشان به در اتاق خانمها نشان از سر و صدای زیاد داخل اتاق می دهد.بندگان خدا با این ضربات متعدد تمام تلاششان را می کنند تا خانمها را به سکوت وا دارند.

 آنشب اما ماجرا تفاوت داشت . همه منتظر بودیم که بهاره خانم لب به سخن باز کند . همه مثل بچه مدرسه ای ها دستمان را زیر چانه زده بودیم و درست مانند کسی که محو تماشای یک فیلم سینمایی است ، محو صحبت هایش شدیم ...

18 ساله بودم و تازه وارد دانشگاه شده بودم .در رشته میکروبیولوژی مشغول تحصیل شدم . دختر ته تغاری خانواده بودم و همین باعث شده بود که خیلی مورد توجه پدرومادرم باشم . وضع مالی خوبی داشتیم و من از همه نظر کاملا" تامین بودم . به تازگی هم در حراست فرودگاه به عنوان کادر رسمی مشغول به کار شده بودم و حقوق بسیار مناسبی هم داشتم .

با اینکه اصلا خیال ازدواج نداشتم اما به محض بلند شدن زمزمه ی خواستگاری آقا جواد همه چیز تغییر کرد . خانواده ایرانی از همسایه های قدیمی محله مان بودند . برای همین سالهای زیادی بود که آنها را می شناختیم . 

می دانستم که در ابتدای سنین نوجوانی درست وقتی که 14 ساله شده با هزار دردسر عازم جبهه شده است . خانواده همه چیز را به خودم واگذار کردند و من پذیرفتم که همسر آقا جواد شوم . من ؛ بهاره 18 ساله و آقا جواد نزدیک به 40 ساله . من در اوج جوانی و او در آستانه ی رسیدن به عقل کامل . حدود 20 سال تفاوت سنی . 

مغزمان سوت می کشید . به خودم گفتم : عجب ازدواجی ، به لحاظ سنی و کفویت اقتصادی و حتی فرهنگی کاملا" مغایر با تمام اصولی که این روزها مطرح است . اما .. تجربه این سالها به من ثابت کرده است قضاوت عجولانه ممنوع.. صبر کردم تا بهاره بقیه اش را صبورانه بازگو کند .

بلافاصله عقد کردیم . آقا جواد مرد خوب و مهربانی بود . اما حرفش یک کلام بود . بسیار قاطع صحبت می کرد از آن دسته از مردهایی که هر چه می گفت بی فوت وقت باید عملی می شد. این را بعد از عقدمان با همه وجودم احساس کردم.

یکروز که از دانشگاه برمی گشتم با دیدن کفشهایش جلوی در خانه ذوق زده شدم . خون زیر پوستم دوید و همه وجودم پر شد از احساس خوشی. وارد که شدم آقا جواد جلوی پایم بلند شد . پرسید دانشگاه بودی . گفتم : بله . گفت : همیشه تا این وقت از روز سر کلاسی ؟ گفتم : نه همیشه این طور نیست فقط بعضی وقتها این طوری می شود. 

آقا جواد روی مبل جابجا شد . مادرم با سینی چای وارد شد. آقا جواد تسبیحش را این دست و آن دست کرد و کاملا" واضح و شمرده شمرده گفت : از فردا دنبال کار تسویه دانشگاه باشید . لزومی ندارد که ادامه تحصیل بدهید. سینی در دستان مادرم خشک شد . مبهوت از حرف همسر سرجا میخکوب شدم . چند لحظه طول کشید تا با خودم مرور کنم : من رشته ام را دوست دارم . ایشان از اول می دانستند که من دانشجو هستم . آقا جواد همسرم هست زندگی با او برایم از هر چیز مهم تر است و برآورده کردن خواسته هایش برایم یک اصل اساسی . پس بدون درنگ و تردید و کاملا" واضح گفتم : چشم . مادر کوچکترین دخالتی نکرد .

چند ماه بعد وقتی از یک مهمانی شبانه برمی گشتیم در پاسخ به  آقا جواد که می خواست چند ساعتی را در پارک روبروی خانه بنشینیم گفتم : فردا باید سرکار برم و خسته ام . آقا جواد نگاهی کرد و گفت : اتفاقا" شروع خوبی است . پول درآوردن و تامین مخارج شما وظیفه ی من است و من هم دوست ندارم که زنم سرکار برود . از فردا دنبال استعفا باش. 

خواب از سرم پرید . به خودم گفتم : یعنی چی ؟ موقعیت کاری من خیلی خوب است چرا باید استعفا بدهم . اما دیدم زندگی در کنار همسرم و جلب رضایتش برایم از هر چیزی مهمتر است . توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم : چشم .

بهاره همچنان ادامه می داد . اما معما برای من حل شده بود . حرفهای استاد محمد زاده توی سرم می چرخید . " اگر قول بدهید که یکسال اول زندگی تان به شوهرتان فقط چشم بگویید ، من هم به شما قول می دهم که همسرتان تا ابد در برابر خواسته های شما خاضع باشد."

در همین فکرها بودم که صدای گوشی بهاره نشان می داد که برایش پیامک آمده . نگاهی به ساعت انداختم نزدیک نیمه شب بود . به سبک فیلمهای سینمایی پرسیدم : یعنی کی می تونه باشه این موقع شب ؟! بهاره شیطنت آمیز نگاهم کرد. آقا جواده . نوشته بهار زندگی ام . الهی فدایت شوم . دیروقت شده می ترسم چشمهای مهربانت از خستگی تاب نیاورد می خواهی برویم ؟؟؟

آه بود که از نهاد همه در آمد .... از نهاد من هم ...

۵۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۸
سیده طهورا آل طاها

** یک قاعده مهم در زندگی این است که اگر می خواهیم فرزندانی نیکو داشته باشیم باید والدینی هماهنگ باشیم . ارتباط کلامی بین زوجین بسیار مهم است .

زن اگر بداند که چگونه با مردش صحبت کند نیمی از مشکلات حل می شود . مسئله اینجاست که زنهای ما در ارتباط کلامی ضعیف هستند برای همین است که دعوای زوجین روزهای جمعه بیشتر است .


** زنهای ما تبدیل به زنهایی قلدر شده اند و چه بسا قدرت طلبی زنانه ، مردها را برای کسب محبت و احترام به فضای مجازی می کشاند و فضای مجازی می شود غار تنهایی مرد .



۲۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۳
سیده طهورا آل طاها

زن سن و سال زیادی نداشت . در حالیکه دستان پسرک کوچکش را در دست داشت برای مشاوره قدم به داخل اتاق گذاشت . پسرک به نظر 4 ساله می آمد . محکم به مادرش چسبیده بود و خیره خیره نگاهش می کرد . زن با اشاره ی مشاور روی صندلی نشست . چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا زن بتواند خودش را جمع و جور کند و لب به سخن بگشاید . 

لحظاتی بعد ، آرام آرام شروع به صحبت کرد . من و شوهرم در دانشگاه با هم آشنا شدیم . یکی دو ترم که از آشنایی مان گذاشت . همسرم برای خواستگاری رسمی اقدام کرد اما مادر و خصوصا پدرم با این وصلت مخالف بودند . از نظر پدرم من و او هیچ سنخیتی با هم نداشتیم . 

می دانستم که پدرومادر شوهرم هم با ازدواج ما کاملا" مخالفند . اولش به اصرار های معمولی ختم می شد . من به پدرومادرم اصرار می کردم که " هومن " پسر خوبی است . مرد زندگیست . من با او خوشبخت می شوم . ته تمام اصرارهایم هم همین یک جمله بود" یا هومن یا هیچ کس ".

هومن هم به خانواده اش اصرار می کرد من " مریم " را می شناسم او زن خوبی برای من است . یا مریم یا من اصلا" ازدواج نمی کنم .

کم کم شکل این اصرارها به کشمکش های خانوادگی تبدیل شد . به قهرهای طولانی مدت . به اعتصاب غذا . به تهدید های جورواجور.

هومن برای اینکه پدرش را تحت فشار بگذارد برای چند هفته به طور کامل از خانه فرار کرد . او تک فرزند خانواده بود و این کارش لطمه ی شدیدی به عواطف پدر و خصوصا" مادرش وارد کرد. همان وقت بود که پدر هومن در حالیکه هنوز با ازدواج ما موافق نبود ، به اجبار تن به موافقت داد . 

هومن تعریف می کرد که چطور در آخرین روزهای قبل از ازدواجمان پدر و مادرش گریه می کردند و از او می خواستند که نظرش را عوض کند . تعریف می کرد که چطور پدرش با ناراحتی او را به خودش واگذار کرد و هرگز برایش دعای خیر نکرد. 

بعد از موافقت اجباری خانواده هومن و اصرارها و تهدیدهای من ، پدرم برای جلوگیری از آبروریزی در میان فامیل به سختی موافقت کرد تا من و هومن به عقد هم دربیاییم اما درست روز قبل از عقدمان گفت : من با این وصلت موافق نبودم الان هم برایت همه کار می کنم . جشن عقدتان را می گیرم . جهیزیه ات را می دهم و هر کاری که لازم است یک پدر برای دخترش بکند اما بعد از ازدواجت در صورت بروز هر مشکل یا ناراحتی حق برگشت به سمت ما را نداری . یادت باشد اگر شوهرت همان طور که من حدس می زنم مرد زندگی نبود میان ما و در خانه ی ما جایگاهی برای بازگشت نداری.

زن دردمندانه ادامه داد : پدرم با این حرفش انگار جگرمرا آتش زد . ترس از بی پشت و پناه بودن اما، هرگز مانع نشد که من در ازدواجم با هومن دچار تردید شوم . هرچند می دانستم که تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام .

تا یکسال بعد از ازدواجمان همه چیز خوب و معمولی بود . من امیدوار بودم که بالاخره خانواده هایمان با دیدن نوه شان ما را ببخشند و ما بتوانیم به کانون گرم خانواده هامان برگردیم اما این طور نشد. پدر هومن به شدت از رفتارهای او ناراحت بود و اصلا خیال بخشیدن او را نداشت . پدر و مادر من با اینکه ظاهر امر را پیش شوهرم حفظ می کردند اما کاملا مشخص بود که تا چه اندازه از رفتارهای من دلشکسته اند .

کم کم شرایط عوض شد . رفتارهای هومن مشکوک بود . شب ها یا دیر می آمد یا اصلا نمی آمد . اخلاقش تغییر کرده بود . خیلی نگذشت که متوجه شدم با چند نفر رابطه دارد . اولش مثل تمام زن ها داد و بیداد راه انداختم . قهر کردم . تهدید کردم . اما هیچ کدام فایده نداشت . هومن کار خودش را می کرد . با اینکه می دانست من در جریان مسئله هستم اما اصلا" شرم نمی کرد و به کارش ادامه می داد . بعد از یکسال و نیم مقاومت تسلیم شدم . آنهم به بدترین شکل ممکن .

گفتم هر کاری می خواهی بکن . هر جور دوست داری رفتار کن فقط بیا توی خونه و جلوی چشم خودم باش. این طوری به خیال خودم می خواستم از ارتباطش با افراد متعدد جلوگیری کنم . 

زن ادامه داد : می دانم تصمیم اشتباهی گرفتم . می دانم که نباید چنین حماقتی را می کردم اما در نهایت سادگی ... حرفهایش که به اینجا رسید زد زیر گریه و بقیه کلماتش را خورد .

وقتی آرامتر شد در میان بغضی که انگار داشت خفه اش می کرد گفت : خیلی برایم سخت است که شوهرم مقابل چشمانم این طور تحقیرم کند . وقتی کوچکترین اعتراضی می کنم در کمال آرامش می گوید : من به خاطر تو ؛ پدر و مادرم را ترک کردم فکر کردی برایم سخت است که به خاطر اینها ، تو را ترک کنم ؟ زندگی من همین هست اگر خیلی ناراحتی برگردخانه ی پدرت ...

زن همچنان ادامه می داد . گوشهای مشاور درست مثل قلبش در حرارت می سوخت . 

گاهی با حماقت ها و اشتباهاتمان ، تمام آینده مان را به تباهی می کشانیم . اسم یک هوس زودگذر را " عشق " می گذاریم و خودمان را پیش پایش ذبح می کنیم .

کاش مریم می دانست شکستن دل پدر و مادرش چه عواقب شومی را برایش رقم می زند. کاش پدر مریم می دانست که گفتن همان یک جمله درست روز قبل از عقد دخترش چطور تمام راه های بازگشت را برایش خراب می کند و سرنوشتی تاریک و بی پناه را برای دخترش رقم می زند.

کاش هومن می دانست که پدرش تا آخر عمر بر او ولایت دارد و تخطی از خواست پدر و عاق مادر چه پتک سنگینی را بر ستون های زندگی اش می کوبد و آنرا چون پشم زده شده پود پود می کند.

خوب که نگاه کنیم می بینیم می شد که از تمام این اتفاقات جلوگیری کرد . می شد حیای چشم داشت و زود به هر کسی دل نبست . می شد که گاهی ، فقط گاهی از تجربه ی بزرگ ترها استفاده کرد و به آنها اطمینان داشت . می شد که بعضی وقتها بخاطر رضایت پدر و مادر پا بر هوس گذاشت و به تن هر رابطه ای لباس مقدس عشق نکرد . می شد به خدا اعتماد کرد . می شد هر روز را با این عهد آغاز کرد که : " عالم محضر خداست ، در محضر خدا گناه نخواهم کرد."


همین الان نوشت : دوستان بزرگوار ، یکی از خواهران تقاضا داشتند که در صورت امکان برای شفای پسرکوچکش دعا کنید . ان شاالله که به مدد حدیث شریف کسا خداوند به تن تمام کودکان لباس سلامتی بپوشاند و قلب مادرانشان را به برکت آن آرامش دهد.


۲۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۳
سیده طهورا آل طاها